وهابیت بر سر دوراهی
مقدمه
اگر به مدینه منوره وقبرستان بقیع مشرف شده باشید بارها با این منظره رو برو شده اید که گروهی از ایرانیان اطراف فردی حلقه زده اند که با محاسن بلند و چفیه قرمز و یک حالت عالمانه به زعم خود در حال وعظ زائران ایرانی است و می گوید این کار شما شرک است ! چرا برای زیارت قبور آمده اید ؟ چرا به کبوتر ها دانه می دهید؟ و ........ و متأسفانه درپایان شنوندگان با یک حالت تأیید و سر تکان دادن بعضی از حرفهای آنان را تأیید میکنند
شاید با خود این طور بگویند ای کاش ما نیز مطالعه ای در مذهب باطل آنان داشتیم تا می توانستیم جوابشان را بدهیم لذا برآن شدیم تا شمه ای از عقاید و پیشینه این افراد را بیان نماییم که خود را تابع مذهبی می دانند که 215 ساله بیشتر قدمت ندارد و بنام وهابی شهره هستند.
عیسی نصیری
خشونت فوق العاده
خشونت فوق العاده وهّابى هاى افراطى، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده و پنهان باشد. كشتارى كه وهّابيّت در طول عمر خود از مسلمانان ـ نه كفّار حربى! ـ كرده، بسيار وحشتناك است.
سيل خونى كه در شهر كربلا از شيعيان به راه انداختند، و غارت اموال، و ويرانگرى شهر كربلا را همه به خاطر دارند.
و از آن عجيب تر، كشتار هولناك طائف و خونريزى وسيع از اهل سنّت آن سامان بود.
اين ها نشان مى دهد كه خشونت در جوهر تعليمات وهّابيّت است، و دليل آن همان برداشت غلطى است كه از كفر و ايمان و توحيد و شرك دارند و به آسانى هر كس را متّهم به شرك مى كنند و به دنبال آن اباحه دماء و اموال است كه به خواست خدا شرح آن خواهد آمد.
از جمله ميوه هاى تلخ اين شجره خشونت، در عصر ما «طالبان» و «سپاه صحابه» و بعضى از گروه هاى ديگر مانند «القاعده» هستند و ديديم كه هر كدام از اين ها چه تصوير زشتى از اسلام در اذهان جهانيان ترسيم كردند و ضربه اى را كه آنها به اسلام كه در حال پيشروى در جهان است، وارد آوردند ضربه اى جبران ناپذير است
خشونت در کربلا
از جمله اعمال بسيار وحشتناكى كه در تاريخ وهّابيّت ثبت شده و حتّى مورّخان وهّابى نيز به آن اعتراف كرده اند، قتل عام عجيب مردم «طائف» و از آن وحشتناك تر قتل عام مردم «عراق و كربلا» بود.
وهّابى ها در تاريخ 1216 به بعد (حدود ده سال بعد از فوت محمّد بن عبدالوهّاب) به منظور جلب غنايم و كشورگشايى و در ظاهر براى نشر توحيد (توحيد به زعم خودشان) چند بار به «كربلا» و نجف حمله كردند; يك بار با استفاده از فرصتى كه به خاطر ايّام زيارتى على(عليه السلام) پيش آمده بود و بسيارى از اهل كربلا، به نجف مشرّف شده بودند، حمله غافلگيرانه اى به كربلا كردند، ديوار شهر را خراب نمودند و به شهر وارد شده و هزاران نفر از مردم كوچه و بازار و زنان و كودكان را به قتل رساندند و هر چه بر سر راه خود يافتند غارت كردند. به حرم امام حسين(عليه السلام) كه نفايس زيادى داشت حملهور شدند و آن را ويران كردند و تمام جواهرات و نفايس را با خود بردند.
بعضى عدد كشتگان را يكصد و پنجاه هزار تن! نوشته اند و مى گويند جوى خون در كوچه هاى كربلا به راه افتاد و جالب اين كه اسم اين كار را جهاد فى سبيل الله و مبارزه براى نشر توحيد مى گذاردند!
خشونت در زادگاه وهّابيّت
از همه عجيب تر و وحشتناك تر اين كه وهّابى هاى متعصّب حتّى به هموطنان وهّابى خود نيز رحم نكرده و دامنه خشونت را به آنجا نيز كشاندند و با انفجارهاى متعدّد در رياض و جدّه و بعضى مناطق ديگر گروهى از شهروندان بى گناه خود را به خاك و خون كشيدند.
تا آن جا كه در (سال 1425 قمرى) در مراسم حج خطباى نماز جمعه در اجتماع بسيار انبوه نمازگزاران، در نكوهش اين گروه و محكوم ساختن خشونت آن ها، بحث هاى زيادى داشتند و شعار «لاَ التَكْفِير ; وَ لاَ الإرْهَاب ; نه تكفير كردن ديگران و نه ترور» را سر دادند، و كار به جايى رسيد كه دولت عربستان مجبور شد همايش مهمّى در برابر «ارهاب» (تروريسم) تشكيل دهد و از كشورهاى مختلف براى تنظيم برنامه هماهنگ، جهت مبارزه با آن دعوت كند.
همه مى دانيم در قرآن 114 سوره است كه همه آنها جز يك سوره با نام خداوند «رحمان» و «رحيم» كه اشاره به رحمت عام و خاص او است، آغاز مى شود و اين يك مورد هم مربوط به اعلان جنگ با كسانى است كه پيمان صلح با مسلمانان را شكستند.
قرآن با صراحت به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى گويد ما تو را خشن و سنگ دل قرار نداديم كه اگر چنين بود مردم از گرد تو پراكنده مى شدند:(وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ). آل عمران، آيه 159
در روايات اسلامى مى خوانيم «هَلِ الدِّينُ إِلاَّ الحُبُّ; آيا دين چيزى جز محبّت است» . ميزان الحكمة، حديث 3097
محبّت به خدا، پيامبر، صالحان، و همه خلق خدا; ولى اين آيينى كه بر پايه محبّت بنا شده بر اثر اعمال گروه هاى زاييده وهّابيّت، چنان شد كه بدترين دستاويز را براى تشويه چهره اسلام به دست مخالفان داد
ريشه هاى خشونت در تعليمات پيشواى وهّابيان
تاريخچه بسيار فشرده از زندگى محمّد بن عبدالوهّاب
محمّد بن عبدالوهّاب» پيشواى مذهب وهّابى در سال 1115 در شهر كوچك «عُيَينه» از شهرهاى حجاز ديده به جهان گشود و در سال 1207 وفات كرد.
پدرش از قضات حنبلى بود و در كودكى به او درس مى داد. نويسنده كتاب «ازالة الشبهات» مى نويسد: او در كودكى علاقه شديدى به مطالعه كتاب هاى «ابن تيميّه» و «ابن قيم جوزى» كه هر دو در قرن هشتم مى زيستند، داشت و خميرمايه افكار خود را از آن دو گرفت.
بسيارى نوشته اند كه پدرش در همان سنين جوانى فهميده بود كه او اشتباهات فكرى فراوانى دارد، و از آينده او نگران بود و پيوسته او را سرزنش مى كرد و برحذر مى داشت.
محمّد بن عبدالوهّاب سفرهاى زيادى كرد، مدّتى به مكّه و مدينه و سپس به بصره رفت و از آنجا به ايران آمد و مدّتى در اصفهان نزد دانشمندى به نام ميرزاجان اصفهانى درس خواند، سپس به قم رفت و مدّت كمى در آنجا ماند و بعد به قلمرو حكومت عثمانى و شام و مصر رفت سپس به جزيرة العرب (نجد) بازگشت و به اظهار عقايد خود پرداخت.
نخست گروهى به مخالفت با او برخاستند و از شهر «حريمله» بيرونش كردند و او به شهرك «عيينه» رفت. خبر افكار نادرست او به امير احسا و قطيف «سليمان بن محمّد» رسيد و او به حاكم عيينه «عثمان» دستور داد او را به قتل برساند، ولى چون عثمان نمى خواست آلوده قتل او گردد دستور به اخراج او از شهر داد. سرانجام او به شهر «درعيه» پناه برد. حكمران منطقه مردى از قبيله «غنيزه» به نام «محمّد بن سعود»، بود. شيخ محمّد با او ملاقات كرد و افكار خود را عرضه داشت و به او قول داد به كمك وى مى تواند بر تمام سرزمين نجد مسلّط شود!
«محمّد بن سعود» جدّ اعلاى پادشاهان سعودى احساس كرد مى تواند از وجود محمّد بن عبدالوهّاب براى توسعه قلمرو خود كمك گيرد، زيرا يك عدّه جوان پر جوش و خروش اطراف او را گرفته و سر بر فرمان او بودند و آنها نيروى خوبى براى پيش برد اهداف «ابن سعود» محسوب مى شدند.
ابن سعود قول حمايت و دفاع از شيخ را به دو شرط داد. نخست اين كه شيخ با ديگرى جز او رابطه برقرار نكند، ديگر اين كه خراجى را كه همه ساله از اهل شهر درعيّه دريافت مى كند بازهم دريافت دارد! شيخ اوّلى را پذيرفت ولى دوّمى را تلويحاً رد كرد و گفت : اميد است فتوحات و غنايم زيادى بيش از خراج درعيّه نصيب تو گردد!
امّا نبايد فراموش كرد كه غنايمى را كه شيخ محمّد انتظار آن را مى كشيد، در درجه اوّل اموال مسلمانان حجاز و مكّه و مدينه وسپس ساير كشورهاى اسلامى بود كه از او پيروى نكرده بودند، زيرا چنان كه گفتيم او همه را غير از پيروانش مشرك مى پنداشت و خون و اموال آنها را مباح مى شمرد!
پيروان محمّد بن عبدالوهّاب به شهرهاى مختلف حجاز حمله كردند و براى ترويج وهّابيگرى، و در واقع كشورگشايى، دست به كشتار و خونريزى عجيبى زدند و اموال زيادى را به تاراج بردند. بعد از وفات محمّد بن عبدالوهّاب پادشاهان سعودى برنامه هاى او را دنبال كردند و دايره حكومت خود را گسترش دادند و بر تمام نجد و حجاز سلطه يافتند.
وهابيت؛ مباني فكري و كارنامهي عملي
آيتالله جعفر سبحاني
محمدبن عبدالوهاب در سال 1115 در شهر عُيَينه از توابع نجد ديده به جهان گشود. پدر وي، عبدالوهاب از قضات آن شهر به شمار ميرفت. محمد، فقه حنبلي را در زادگاه خود آموخت. سپس براي تكميل معلومات رهسپار مدينهي منوره شد و در آنجا به تحصيل حديث و فقه پرداخت.
در دوران تحصيل در مدينه، گهگاه مطالبي بر زبانش جاري ميشد كه از عقايدي خاص حكايت داشت، چندان كه اساتيد وي نسبت به آيندهاش نگران شده و ميگفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد گروهي را گمراه خواهد كرد. (1)
چندي بعد، محمدبن عبدالوهاب مدينه را به سوي نقاط ديگر ترك كرد و چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و يكسال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد. اندك زماني نيز رحل اقامت در اصفهان و قم افكند و آنگاه از طريق بصره آهنگ احساء كرد و از آنجا به «حُرَيمله» اقامتگاه پدرش رفت.
تا زماني كه پدرش در قيد حيات بود وي كمتر سخن ميگفت. تنها گاه ميان او و پدرش نزاعي در ميگرفت. ولي پس از درگذشت پدر به سال 1153 ق، پرده از روي عقايد خود برداشت. (2)
تبليغات محمد بن عبدالوهاب در شهر حريمله افكار عمومي را برآشفت، به گونهاي كه ناچار شد آنجا را به عزم اقامت در عيينه (زادگاهش) ترك كند. در عيينه با حاكم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جديد خود را با او در ميان نهاد و قرار شد كه او با پشتيباني حاكم، آيين خود را تبليغ كند. ولي طولي نكشيد فرمانرواي احساء كه مقامي برتر از حاكم عيينه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمد بن عبدالوهاب را از شهر عيينه بيرون كند.
بنابراين وي ناچار شد نقطهي سومي را به نام درعيه براي اقامت برگزيند كه محمد بن سعود (جد آل سعود) بر آن حكومت ميكرد. او دعوت خود را با حاكم درعيه در ميان نهاد و هردو پيمان بستند كه رشتهي دعوت از آنِ محمد بن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمد بن سعود باشد. براي استحكام اين روابط، ازدواجي نيز بين دو خانواده صورت گرفت.
محمد بن عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد. به زودي هجوم به قبايل اطراف و شهرهاي نزديك شروع شد و سيل غنايم از اطراف و اكناف به شهر درعيه كه شهر فقير و بدبختي بود، سرازير گشت. اين غنايم چيزي جز اموال مسلمانان منطقهي نجد نبود كه با متهم شدن به شرك و بتپرستي، اموال و ثروتشان بر سپاه محمد بن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا كه آلوسي كه خود تمايلات وهابيگري دارد، از مورخي به نام ابن بُشر نجدي چنين نقل ميكند:
«من در آغاز كار، شاهد فقر و تنگدستي مردم درعيه بودم ولي بعدا اين شهر در زمان سعود (نوهي محمد بن سعود) به صورت شهري ثروتمند درآمد، تا آنجا كه سلاحهاي مردم آن، با زر و سيم زينت يافته بود. بر اسبان اصيل و نجيب سوار ميشدند و جامههاي فاخر در بر ميكردند و از تمام لوازم ثروت بهرهمند بودند، به حدي كه زبان از شرح آن قاصر است.»(3)
دو چيز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در ميان اعراب باديهنشين نجد كمك كرد:
1. حمايت سياسي و نظامي آل سعود.
2. دوري مردم نجد از تمدن و معارف و حقايق اسلامي.
جنگهايي كه وهابيان در نجد و خارج از نجد (همچون حجاز و يمن و شام و عراق) ميكردند، جاذبهاي دلفريب داشت: ثروت هر شهري كه با قهر و غلبه بر آن دست مييافتند، بر مهاجمين حلال بود، اگر ميتوانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار ميدادند و در غير اين صورت به غنايمي كه به دست آورده بودند، اكتفا ميكردند. (4)
هر انديشهي نوظهوري _ خاصه اگر در پوشش «توحيد» عرضه شود _ در روزهاي نخست توجه مردم را به خود جلب ميكند، خاصه در جايي كه مردم آن از علم و دانش دور باشند. روزي كه محمد بن عبدالوهاب كار خود را در نقاب دعوت به توحيد و مبارزه با شرك آغاز كرد، برخي از شخصيتهاي نجد و يمن به سوي وي اقبال كردند. براي نمونه زماني كه موج دعوت او به يمن رسيد امير محمد بن اسماعيل (1099- 1186) مؤلف كتاب «سبل السلام في شرح بلوغ المرام» قصيدهاي بلند بالا در مدح محمدبن عبدالوهاب سرود كه مطلع آن چنين بود:
سلامٌ علي نجدٍ و من حلَّ في نجد و ان كان تسليمي علي البُعد لايُجدي
يعني: درود بر نجد و كسي كه در آن قرار دارد، هرچند درود من از اين راه دور سودمند نيست
ولي همو، هنگامي كه خبرهاي ناگواري از قتل و غارت وهابيان را دريافت كرد و فهميد كه محمدبن عبدالوهاب به تكفير مسلمانان پرداخته و براي مال و جان آنها بهايي قايل نيست، از سرودهي پيشين خود پشيمان گشت و قصيدهاي نو سرود كه با اين بيت آغاز ميشد:
رَجَعت عن القول الذي قلت في النجدي و قد صح لي عنه خلاف الذي عندي (5)
يعني: من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدي بازگشتم، زيرا خلاف آنچه دربارهي وي ميپنداشتم برايم ثابت شد.
كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستي صفحهاي سياه در تاريخ اسلام است. صلاحالدين مختار كه از نويسندگان وهابي است مينويسد: در سال 1216 ق. امير سعود با قشون بسيار متشكل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط، به قصد عراق حركت كرد. وي در ماه ذي القعده به شهر كربلا رسيد و آنجا را محاصره كرد.
سپاهش برج و باروي شهر را خراب كرده، به زور وارد شهر شدند و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار و خانهها بودند به قتل رساندند. سپس نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطهاي به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه، به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم، بين مهاجمين تقسيم شد.(6)
ابن بشر، مورخ نجدي، دربارهي حملات وهابيان به نجف مينويسد: در سال 1220 سعود با سپاهي انبوه از نجد و اطراف آن، به بيرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراكنده ساخت. وي دستور داد باروي شهر را خراب كنند ولي سپاه او زماني كه به شهر نزديك شدند به خندق عريض و عميقي برخوردند كه امكان عبور از روي آن وجود نداشت. در جنگي كه بين طرفين رخ داد، بر اثر تيراندازي از باروهاي شهر، جمعي از سپاهيان سعود كشته شدند و بقيهي آنها از گرد شهر عقب نشسته به غارت روستاهاي اطراف پرداختند. (7)
ممكن است تصور شود كه وهابيان تنها بلاد شيعهنشين را مورد تاخت و تاز خود قرار ميدادند. ولي اين تصور به هيچوجه درست نيست و بايد گفت كليهي مناطق مسلماننشين حجاز و عراق و شام، آماج حملات آنها قرار داشت و تاريخ در اين مورد، از هجومهاي وحشيانهاي گزارش ميدهد كه مجال شرح همهي آنها در اين مختصر نيست. نمونهوار به يك مورد اشاره ميكنيم:
جميل صدقي زهاوي در خصوص فتح طائف به دست وهابيان مينويسد: از زشتترين كارهاي وهابيان، قتل عام مردم است كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روي سينهي مادرش سر ميبريدند. جمعي را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند همه را كشتند.
چون در خانهها كسي باقي نماند به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود، حتي گروهي كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتابها را كه در ميان آنها تعدادي مصحف شريف (قرآن) و نسخههايي از صحيح بخاري و مسلم (از معتبرترين كتابهاي حديثي در نزد اهل سنت) و ديگر كتب حديث و فقه بود در كوچه و بازار افكندند و آنها را پايمال كردند. اين واقعه در سال 1217 اتفاق افتاد. (8)
وهابيان پس از قتل عام طائف، نامهاي به علماي مكه نوشته و آنان را به آيين خويش دعوت كردند. سپس صبر كردند تا ايام حج منقضي شد و حاجيان از مكه بيرون رفتند، آنگاه قصد مكه نمودند.
به نوشتهي شاه فضل رسول قادري (هندي)، علماي مكه در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامهي وهابيان نجد پاسخ گويند، در حين گفتگو و مشاورهي آنان، ناگهان جمعي از ستمديدگان طائف داخل مسجدالحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بيان داشتند و در ميان مردم شايع شد كه وهابيان به مكه آمده و كشتار خواهند كرد.
مردم مكه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان كه گويي قيامت برپا شده است. علما اطراف منبر (در مسجدالحرام) جمع شدند. ابوحامد خطيب به منبر رفت و نامهي وهابيان و جواب علما در رد عقايد آنان را قرائت كرد. آنگاه خطاب به علما وقضات و ارباب فتوا گفت: گفتار نجديان را شنيديد و عقايدشان را دانستيد.
دربارهي آنان چه ميگوييد؟ همهي علما و مفتيان مذاهب اربعهي اهل سنت، از مكهي مشرفه و ساير بلاد اسلامي كه براي اداي مناسك حج آمده بودند، به كفر وهابيان حكم كردند و بر امير مكه واجب دانستند به مقابلهي با آنان بشتابد و افزودند كه بر مسلمين واجب است او را ياري كنند و با وي درجهاد شركت نمايند و هركس بدون عذر، تخلف كند، گنهكار بوده و هركس در اين راه شركت كند مجاهد و در صورت كشته شدن شهيد خواهد بود. در اين امر، اتفاق نظر بود و فتواي مزبور را نوشتند و همه مهر كردند..... (9)
بدينگونه ميبينيم كه آيين وهابيت از ديرباز از سوي كليهي فرق اسلامي (چه شيعه و چه اهل سنت) محكوم به بطلان بوده است.
......................................................................
1) جميل الصدقي الزهاوي، الفجر الصادق، ص 17؛ سيد احمد زيني الدحلان، فتنة الوهابية ص66
2) آلوسي، تاريخ نجد، (صص) 111-113
3) تاريخ ابن بشر نجدي: 1/23
4) جزيرة العرب في القرن العشرين ص 341
5) كشف الارتياب، سيد محسن امين ص8
6) تاريخ المملكة العربية السعودية: 3/73
7) عنوان المجد في تاريخ نجد: 1/337
8) الفجر الصادق ص 22.
9) سيف الجبار المسلول علي الاعداء، شاه فضل رسول قادري، استانبول 1395 ق، ص2 به بعد
خشونت و ضربه شديد بر پايه هاى اسلام
در طول تاريخ كمتر كسى به اندازه وهّابى هاى متعصّب به اسلام ضربه زده است، اسلامى كه دين رأفت و رحمت بود و توصيه مى كرد
هر كارى را با نام «رحمان» و «رحيم» كه بيانگر رحمت عام و خاص خداست شروع شود.(1)
اسلامى كه مى گويد حتّى مشركان اگر براى تحقيق نزد شما آمدند آنها را پناه دهيد تا آيات قرآن را بشنوند، سپس آنها را سالم به وطن خودشان برسانيد (خواه اسلام را بپذيرند يا نه).(2)
اسلامى كه مى گويد در برابر بدى ها نيكى كنيد تا دشمنان سرسخت شما از اين همه محبّت (شرمنده شوند و) دوست شما گردند.(3)
اسلامى كه مى گويد: «هَلِ الدِّينُ إِلاَّ المَحَبَّةُ ; آيا دين چيزى جز محبّت است؟»(4)
آرى چنين اسلام لطيف، زيبا و پر از محبّت را آن چنان خشن نشان دادند كه دوست و دشمن را از آن بيزار ساختند!
جاذبه اسلام در عصر ما آماده است كه كار خودش را انجام دهد و به مصداق (يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللهِ أَفْوَاجاً )(5) گروه گروه مسلمان شوند، ولى اعمال اين گروه خشن و متعصّب متأسّفانه سدّ راه گسترش اسلام شد و ضربه دردناكى به اسلام و مسلمين زد.
......................................................................................................................................
1. كُلُّ أمر ذِى بال لَمْ يُذْكَرْ فِيهِ اسْمُ اللهِ فَهُوَ أبْتَرُ (تفسير البيان، جلد 1، صفحه 461).
2. توبه، آيه 6.
3. فصّلت، آيه 34.
4. خصال صدوق، صفحه 21 (عن الامام الصادق(عليه السلام)).
5. نصر، آيه 2 .
تحميل عقيده
از اصول مسلّم اسلام اين است، كه تعامل فرق مختلف اسلامى با يكديگر فقط بايد از طريق بحث هاى منطقى و دوستانه باشد، حتّى در مورد غير مسلمين نيز همين دستور داده شده است: (ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ) نحل، آيه 125.
«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما; و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن. پروردگارت، از هر كسى بهتر مى داند چه كسى از راه او گمراه شده است; و او هدايت يافتگان را بهتر مى شناسد».
و نيز مى فرمايد: (وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَأُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) . عنكبوت، آيه 46.
«با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند; و (به آنها) بگوييد: ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ايمان آورده ايم، و معبود ما و شما يكى است، و ما در برابر او تسليم هستيم».
اسلام هرگز اجازه نمى دهد كسى مخالفان خود را به عنوان «جاهلان مشرك» و «اعداءالله» و «اعداء التوحيد» و مانند آن خطاب كند، خود را محور اسلام پندارد و چوب كفر و شرك را بر سر همه بكوبد، همان كارى كه اين جمعيّت در اكثر كتاب هاى خود كرده اند.
مسلمانان در اصول تعليمات و اعتقادات اسلام با هم مشتركند و علماى اسلام در اصول مسائل فقهى نيز با هم متّفقند، هر چند در شاخ و برگ ها و شرح بعضى از اصول، برداشت هاى مختلفى دارند.
نبايد اين اختلاف نظرها سبب نزاع، درگيرى و خونريزى گردد، بلكه بايد از طريق استدلال هاى منطقى و گفتمان و حوار صحيح، افكار را به هم نزديك كرد.
وهّابى هاى متعصّب (سلفى ها) به طور كامل در نقطه مخالف اين منطق عاقلانه و عادلانه اسلامى قرار دارند. آنها معتقدند بايد برداشت خود را در مسأله «شرك و توحيد» برديگران تحميل كرد، اگر چه از طريق تهديد به قتل و خونريزى و غارت اموال باشد
يك خاطره تلخ!
گروهى به نام «آمرين به معروف» (از متعصّبان وهّابى) با ريش هاى بسيار بلند اطراف مرقد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را گرفته بودند و هر كدام شلاّقى در دست داشتند و هر كس به قصد بوسيدن مرقد پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزديك مى شد، بر سرش مى كوفتند و مى گفتند «هذا حديد، هذا خشب و هذا شرك ; اين ضريح يك قطعه آهن و چوب بيش نيست، اين كار شما شرك است»!
آن ها از اين نكته غافل بودند كه هيچ عاقلى آهن و چوب را به خاطر آهن و چوب نمى بوسد، بلكه اين كار حركت نمادينى است براى اظهار علاقه و عشق و محبّت به صاحب آن قبر، همان گونه كه همه مسلمين حتّى خود وهّابى ها جلد قرآن را مى بوسند. آيا اظهار عشق و علاقه و محبّت به قرآن و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شرك است؟ هيچ عقل و منطقى با چنين عقيده اى موافق نيست.
مردم جهان پرچم كشور خود را مى بوسند و به آن احترام مى گذارند، آيا مقصودشان اظهار علاقه به يك قطعه پارچه بى ارزش است كه شايد جزء طاقه پارچه اى بوده كه بخشى از آن پرچم شده و بخش ديگرى را پيراهن و شلوار كرده اند؟به يقين هدف آنها احترام به استقلال كشورشان است و مصداق حبّ الوطن است
آيا هيچ كس احترام به وطن و آب و خاك را شرك مى شمرد؟!
جالب اين كه همه وهّابى ها به «حجرالاسود» احترام مى گذارند و آن را مى بوسند، هنگامى كه مى گوييم: هذا حجر لا يضرّ و لا ينفع... اين نيز قطعه سنگى بيش نيست، و سرنوشت ما در دست آن نمى باشد،
مى گويند: پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آن را بوسيده(1) ما هم پيروى مى كنيم و مى بوسيم!
مى گوييم: مقصودتان اين است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به شما اجازه شرك داده و اين مورد مستثنى است و نوعى شرك جايز است، يا بوسيدن دليل بر شرك نيست؟!
اينجا سكوت مى كنند و پاسخى ندارند.
اضافه بر اين مى گوييم همه شما «جلد قرآن» را مى بوسيد و اين كار را جايز مى شمريد،يك قطعه چرم ومقوا چه ارزشى داردكه مى بوسيد؟
مى گويند هدف اظهار محبّت و احترام به قرآن است!
مى گوييم اين كار شرك نيست؟
مى گويند: صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) قرآن را مى بوسيدند
..............................................................................................................................
. صحيح بخارى، جلد 2، صفحه 159 .
2. در دائرة المعارف كويتى ماده «تقبيل» مى خوانيم: مشهور در ميان حنابله و نيز حنفيه اين است كه بوسيدن قرآن جايز است، و از عمر نقل شده كه همه روز صبح قرآن را مى بوسيد و از عثمان نيز نقل شده كه قرآن را مى بوسيد و به صورت خود مى كشيد.
مى گوييم آيا حضرت اجازه داده شما مشرك شويد؟ با اين كه دليل شرك غير قابل تخصيص است: (إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً) . نساء، آيه 48.
«خداوند (هرگز) شرك را نمى بخشد; و گناهان پايين تر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد. و آن كس كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است».
به يقين بطلان شرك به حكم عقل قطعى ثابت شده و حكم عقل قابل تخصيص نيست.
در اينجا پاسخى ندارند.
كوتاه سخن اين كه آنها در گردابى از تضادها و تناقض ها غوطهورند و خودشان هم كم و بيش مى دانند امّا به رو نمى آورند.
نابودكردن گران بهاترين آثار تاريخى اسلام
در كمتر كشورى به اندازه حجاز آثار باستانى مربوط به قرون نخستين اسلام وجود داشته است، چرا كه زادگاه اصلى اسلام آنجاست و آثار گرانبهايى از پيشوايان اسلام در جاى جاى اين سرزمين ديده مى شود.
مراقد و قبور آنها، زادگاه آنها، آثار صحابه و تابعين و آثار گرانبهاى امامان اهل بيت(عليهم السلام) و دانشمندان و فقها و حتّى سلاطين و مراكز حكومت آنها، آثار هنرى و معمارى و... ولى «متعصّبان خشك وهّابى» غالب آنها را به بهانه واهى «آثار شرك» از ميان بردند! و كمتر چيزى از اين آثار پرارزش باقى مانده است و سزاوار است مسلمين براى نابودى اين آثار گرانبها خون گريه كنند.
امروز همه مى دانيم هر ملّتى براى اثبات اصالت خود بر گذشته تاريخ خود تكيه مى كند و آثار مهمّى را كه از گذشته باقى مانده است
شاهد و گواه آن مى شمرد و به همين جهت از آثار تاريخى خود به دقّت نگهدارى مى كند.
امّا اين گروه در اين سرزمين هاى مقدّس تقريباً چيزى از آثار تاريخى اسلام را بجاى نگذاشتند و همه را ويران كرده و از ميان بردند، آثارى كه از نظر ارزش، بهايى نمى توان براى آنها تعيين كرد.
نمونه بارز آن قبرستان بقيع است، اين قبرستان مهمترين قبرستان در اسلام است كه بخش مهمّى از تاريخ اسلام را در خود جاى داده و كتاب بزرگ و گويايى از تاريخ ما مسلمين است.
قبور همسران و فرزندان پيامبر اسلام، امامان اهل بيت(عليهم السلام)، فقها و علماى بزرگ، صحابه والا مقام، شهداى گرانقدر، سرداران رشيد اسلام و... همه و همه در آن جاى دارد; شايد بيش از ده هزار صحابى در آن جا مدفون است و به يك معنى بخش عظيمى از تاريخ اسلام در دل بقيع نهفته است.
ولى اكنون كه وارد بقيع مى شويم ويرانه اى بسيار زشت و مشمئز كننده و ناهموار، بدون هيچ علامت و نشانه مى بينيم كه اشك را از ديدگان انسان سرازير مى كند.
اين متعصّبان خشك با نهايت تأسّف اين آثار گرانبهاى تاريخى را به بهانه واهى «مبارزه با شرك» از ميان برده اند و جهان اسلام را گرفتار خسارت عظيمى كرده اند كه هرگز نمى توان آن را جبران كرد.
راستى كه انسان متعصّب چقدر خطر آفرين است و سرمايه هاى
ارزشمند كشور خود را چگونه بر باد مى دهد، سرمايه هايى كه به همه تعلّق دارد، به انسان هاى امروز و گذشته و آينده.
تضادّى ديگر: چرا هنوز بارگاه پيامبر برپاست؟!
كسانى كه به مكّه و مدينه مشرّف شده اند، مى دانند على رغم ويرانى تمام قبرستان بقيع و قبور شهداى احد و غير آنها، گنبد و بارگاه ملكوتى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) برپاست و مسلمانان از همه جاى دنيا به زيارت آن حضرت مى شتابند و اين وضع سؤال مهمّى در اذهان همه زائران ترسيم مى كند، كه چرا اين گروه به سراغ بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)نرفتند؟!
حقيقت آن است كه آنها خود را كوچك تر از آن ديدند كه دست به اين كار زنند و تمام جهان اسلام را بر ضدّ خود بشورانند. آرى وهّابى هاى متعصّب نتوانستند، بارگاه ملكوتى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را از ميان بردارند، و گنبد خضرا را ويران سازند و ضريح مقدّس حضرت را نابود كنند.
هنگامى كه از آنها سؤال شد چگونه تمام گنبد و بارگاه هايى را كه بر فراز قبور ائمّه بقيع(عليهم السلام) و شهداى احد و غير آنها بنا شده بود از ميان برداشتيد ولى گنبد و بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچنان پابرجاست؟ اين تناقض در عمل چه مفهومى دارد؟
اگر اين ها نشانه بت پرستى و شرك است، چرا اين «نشانه بزرگ!» را در كنار اين مسجد باشكوه و با عظمت نگه داشته ايد، و اگر نيست، چرا بقيّه را از ميان برداشتيد؟
آنها پاسخى در برابر اين سؤال ندارند و به راستى وا مى مانند.
ضعف منطق و برداشت نادرست از شش واژه قرآنى
شاهكار مهمّ اين مذهب در مسأله توحيد و شرك است و همان گونه كه گفتيم برگرفته از عقايد «ابن تيميّه دمشقى» مى باشد.
«محمّد بن عبدالوهّاب» در رساله «كشف الشبهات» در اين باره سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:
1ـ توحيدى كه اسلام به آن دعوت كرده توحيد در عبادت است، زيرا مشركان عرب توحيد خالق را قبول داشتند و مى گفتند عالم همه مخلوق خداست (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ). . زخرف، آيه 9
«هر گاه از آنها سؤال كنى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده؟ مى گويند: خداوند تواناى دانا !»
و در جاى ديگر مى فرمايد: (قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِّنَ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالاَْبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيتّ مِنْ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ يونس، آيه 31
«بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ و چه كسى مالك گوش ها و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟ مى گويند: خدا! بگو: پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد؟!».
با توجّه به اين آيات مشركان عرب، خالق جهان و رازق بندگان و مدير و مدبّر عالم را خداوند يگانه مى دانستند. پس شرك آنها در چه بود؟ اشكال كار آنها فقط در توحيد عبادت بود يعنى بت ها و بعضى از صالحان را پرستش مى كردند. به تعبير ديگر مشركان عرب هرگز منكر توحيد خالق و رازق و ربّ العالمين نبودند، بلكه مشرك در عبادت خدا بودند و اسلام آنها را به «عبادت» خداوند يگانه دعوت فرمود.
2ـ مفهوم «شرك» آن است كه انسان غير خداوند يگانه را بخواند و براى حلّ مشكلات به او پناه برد (به عنوان مثال يا رسول الله و يا على بگويد) زيرا قرآن مجيد مى گويد: (فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً).( جن، آيه 18.)
3ـ اگر كسى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) يا هر كس از پيشوايان اسلام و صالحان شفاعت بطلبد كار او شرك است! و جان و مال او بر موحّدان مباح است! زيرا او مشرك است و هر مشركى مهدورالدم و المال و النساء مى باشد. قرآن مجيد مى گويد: (قُلْ للهِِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً لَّهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).( زمر، آيه 44.)
«بگو: شفاعت به طور كامل از آن خدا است، حكومت آسمان ها و زمين از آن او است سپس به سوى او باز مى گرديد».
4ـ به علاوه مشركان عرب هنگامى كه به جهت بت پرستى مورد اعتراض واقع شدند گفتند (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى).( زمر، آيه 3)
«ما بت ها را تنها براى اين پرستش مى كنيم كه ما را به خدا نزديك كند» و هرگز پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اين سخن را از آنها نپذيرفت.
بنابراين پرستش آنها نسبت به بت ها براى خالق و رازق بودن آنها نبود بلكه فقط براى شفاعت بت ها عندالله بود، پس هر كس غير خدا را شفيع بداند مانند مشركان عرب است و جان و مال او مباح است!!
اين بود عصاره كلام آنها در مسأله توحيد و شرك
نقد و بررسى
در واقع تكيه گاه عمده «وهّابيّون» در كتاب هاى مختلف در بحث توحيد و شرك همان چند آيه بالاست كه در همه جا به آن استناد مى جويند، و سعى دارند، از كنار ساير آيات قرآن به سادگى بگذرند،
و آنها را ناديده بگيرند، يعنى در برابر قرآن به طور كامل گزينشى عمل كنند.
در ضمن براى اين كه علماى مخالف را كه با آيات ديگر قرآن خطاهاى آنها را روشن مى سازند، خلع سلاح كنند در يك ادّعاى بى سابقه مى گويند، تمام آياتى كه ديگران براى ردّ اين برداشت در مسأله «توحيد و شرك» به آن استدلال كرده اند از آيات متشابه است! و تنها آياتى كه آنها به آن استناد جسته اند از محكمات قرآن است!!. شرح كشف الشبهات، صفحه 74)
در يك بررسى دقيق اين نكته به دست مى آيد كه خطا و اشتباه و برداشت نادرست وى از «شش واژه قرآنى» سبب شده كه همه مسلمين را به جز پيروان عقايد خود مشرك بشمرند و حكم كفر آنها را صادر كنند.
و متأسّفانه جهان اسلام براى خطاى آنها در تفسير اين شش واژه، بهاى سنگينى را تاكنون پرداخته است، چه خون هاى مقدّسى كه از مسلمانان بر زمين ريخته شد؟ و چه اموال هنگفتى كه به غارت رفت؟ و حتّى امروز هم آن وضع در بعضى از مناطق ادامه دارد كه نمونه هاى آن در زمان حكومت طالبان در افغانستان و در بمب گزارى هاى گروه سپاه صحابه در مساجد شيعيان پاكستان و بمب گذارى هاى بسيار وحشتناك و بى رحمانه در عراق در صفوف اهل سنّت و شيعه، و حتّى در عربستان سعودى در «رياض» و «الخبر» ديده شده است.
چرا آنان حاضر نيستند با ديگر علماى اسلام، علماى الازهر، دمشق، قم و نجف به بحث منطقى بنشينند تا حقايق روشن شود.
چرا بحث هاى آنها همچون پاسخ هاى بعضى از پيشوايان آنها كه با جمله «ايّها المشرك الجاهل» آغاز مى شود و گوينده با پيشداورى خود، طرف مقابل را نخست مهدورالدم و مشرك و نادان شمرده سپس با او بحث مى كند، هنوز ادامه دارد؟!
چرا آن گونه كه قرآن دستور داده، حاضر نيستند بحثى دوستانه بر اساس (فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)( زمر، آيات 17-18.) ميان علماى وهّابى و ديگران آغاز گردد؟!
كه اگر چنين مى كردند اين همه خون هاى پاك مسلمين ريخته نمى شد و اموال آنها به غارت نمى رفت، و دشمنان بر آنها مسلّط نمى شدند و اقلّيّت كوچك صهيونيست همه چيز آنها را به بازى نمى گرفت. معلوم نيست چه جوابى در برابر خدا براى روز قيامت و عندالميزان و الحساب آماده كرده اند؟
به هر حال اين شش كلمه سرنوشت ساز عبارتند از:
1ـ شرك و مشرك (در قرآن مجيد)
2ـ إله (در لا إله إلاّ الله در قرآن مجيد)
3ـ عبادت (در قرآن مجيد)
4ـ شفاعت (در قرآن مجيد)
5ـ دعا (در قرآن مجيد)
6ـ بدعت (در قرآن و حديث)
الف) مفهوم «شرك»
نخستين واژه مهمّى كه وهّابيان در آن گرفتار اشتباه و خطا شده و بر اثر آن فتواى اباحه خون و مال و نواميس بسيارى از مسلمين را صادر كرده اند واژه «شرك» و «مشرك» است.
«شرك» در لغت عرب به معنى شركت در چيزى است و «شريك» همان همتا و همطراز است.
لسان العرب در معنى اشتراك مى گويد: «اَشْرَكَ بِاللّهِ: جَعَلَ لَهُ شَرِيكاً فِي مُلْكِهِ» و در معنى «شرك» مى گويد: «والشِّرْكُ أَنْ يَجْعَلَ لِلّهِ شَرِيكاً فِي ربوبيّته» و به اين ترتيب شرك را به معنى شريك قرار دادن براى خدا در حاكميّت و ربوبيّت تفسير كرده است. راغب در مفردات مى گويد: «شرك در دين دو گونه است: اوّل «شرك عظيم» است كه انسان شريك و همتايى براى خدا قرار دهد كه سبب محروميّت او از بهشت است». «مَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ» ; و «شرك صغير» است اگر غير خدا را در بعضى امور مورد توجّه قرار دهد كه همان ريا و نفاق است. مفردات راغب ماده شرك قرآن مى گويد:(1)(وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاَّ وَهُم ُّشْرِكُونَ) يوسف، آيه 106
بنابراين، حقيقت شرك عظيم آن است كه كسى را همتاى خدا و همطراز او در خالقيّت و مالكيّت و ربوبيّت و عبادت بدانيم.
ولى اگر بگوييم حضرت مسيح(عليه السلام) بيماران غير قابل علاج را به اذن خدا شفا مى داد، و مردگان را به اذن خدا زنده مى كرد، و با علمى كه از ناحيه خداوند كسب كرده بود از مسائل پنهانى و غيوب خبر مى داد، نه راه شرك پوييده ايم و نه سخنى به گزاف گفته ايم.
مگر قرآن مجيد از زبان مسيح(عليه السلام) نمى گويد: (وَأُبْرِءُ الاَْكْمَهَ وَالاَْبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَةً لَّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُّؤْمِنينَ).( آل عمران،آيه 49.)
«و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنى اسرائيل (قرار داديم، كه به آنها بگويد:) من نشانه اى از طرف پروردگار شما، برايتان آورده ام; من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم; سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد. و به اذن خدا، كورِ مادرزاد و مبتلايان به برص را بهبودى مى بخشم; و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم! و از آن چه مى خوريد، و در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد; به شما خبر مى دهم; به يقين در اينها، معجزه براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد».
بنابراين اگر از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و بعضى از بندگان صالح خدا همچون امامان اهل بيت(عليهم السلام) چنين امورى را به همين صورت يعنى «به اذن خدا» تقاضا كنيم، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است، چرا كه ما هرگز آنها را هم طراز و هم رديف و شريك خدا و مستقلّ در تأثير قرار نداده ايم، بلكه بندگانى سر بر فرمان او و مجرى اوامر او دانسته ايم.
تعجّب است چگونه پيشوايان وهّابى از واژه «شرك» كه معنى روشنى دارد، چنين برداشتى كرده و هرگونه درخواست از بندگان صالح خدا را كه جز به اذن خدا كارى نمى كنند شرك دانسته اند، مطلبى بر خلاف صريح قرآن؟!
فرض كنيد كسى خادمى دارد كه گوش به فرمان مولاست و چيزى را جز به اجازه او انجام نمى دهد، اگر كسى از او بخواهد از مولاى خود انجام فلان عمل را تقاضا كن، آيا اين تقاضا كننده، «خادم» را همتا و هم رديف و شريك مولا دانسته است، يا در مسير خدمت؟!
آيا هيچ وجدان بيدارى اين سخن را مى پذيرد، كه اين كار شرك است؟
تمام اشتباهات آنها از اينجا ناشى مى شود كه آيات قرآن را در كنار هم نچيده اند تا مفهوم واقعى آنها روشن شود، بلكه آن چه را كه با پيشداورى هاى آنان در بدو نظر هماهنگ بوده پذيرفته، و بقيّه را كنار زده اند.
ب) مفهوم «إله»
تصوّر شيخ الاسلام وهّابيان اين است كه «إله» فقط به معنى «معبود» است، بنابراين جمله لا إله إلاّ الله كه شعار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و مسلمين جهان بوده و هست، فقط ناظر به «توحيد در عبادت» است، يعنى هيچ معبودى جز خداوند يگانه نيست، و به اين ترتيب نظر به نفى شرك در خلقت و رازقيّت و ربوبيّت و غير اين ها ندارد، زيرا مشركان جاهلى توحيد در خالقيّت و رازقيّت و ربوبيّت را قبول داشتند و تنها مشكل آنها عدم توحيد در عبادت بود، چون غير خدا را پرستش مى كردند.
توضيح بيشتر
بر خلاف تصوّر وهّابيون، مشركان عرب تنها گرفتار شرك در عبادت نبودند يا به تعبير ديگر «إله» در همه جا به «معنى» معبود نيست، بلكه گاه به معنى «خالق» است. قرآن مجيد مى فرمايد: (أَمْ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِّنَ الاَْرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ * لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ).( انبياء، آيات 21-22.)
«آيا آنها خدايانى از زمين برگزيدند كه (خلق مى كنند و) منتشر مى سازند؟! * اگر در آسمان و زمين، جز «الله» خدايان ديگرى بود، فاسد مى شدند (و نظام جهان به هم مى خورد). منزّه است خداوندپروردگار عرش، از وصفى كه آنها مى كنند!».
در اين آيات به روشنى «آلهه» جمع «اِله» به معنى «خالق» آمده است و سخن در آيه درباره «توحيد خالقيّت» است نه «توحيد در عبادت».
در آيه ديگرى همين معنى با وضوح بيشترى ديده مى شود: (مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَد وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَه إِذاً لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ * عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).( مؤمنون، آيات 91-92.)
«خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده; و خالق ديگرى با او نيست; كه اگر چنين مى شد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى كردند و بعضى بر بعضى ديگر برترى مى جستند (و جهان هستى به تباهى مى كشيد); منزّه است خدا از آن چه آنان وصف مى كنند! * او داناى نهان و آشكار است; پس برتر است از آن چه براى او همتا قرار مى دهند!».
در اين آيات وجود خالق ديگرى جز خداوند يگانه نفى شده (آن هم با لفظ «إله») كه اگر خالق ديگرى غير از او بود نظم جهان به هم مى خورد. اين آيه اعتقاد مشركان عرب را به تعدّد خالق روشن مى سازد چون مى فرمايد (فَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).
به اين ترتيب منحصر ساختن دعوت اسلام به «توحيد درعبادت» و عدم توجّه به شاخه هاى ديگر توحيد، اشتباهى بزرگ و مخالف آيات قرآن است.
تمام قراين نشان مى دهد كه «وهّابيان» روى علاقه اى كه نسبت برداشت خودشان از مسأله توحيد و شرك داشته اند، از كنار آيات ديگر قرآن كه بر خلاف برداشت آنها بوده، به سادگى گذشته و آنها را ناديده گرفته اند، با اين كه بسيارى از آنها به ظاهر حافظ قرآن بوده، امّا متأسّفانه همواره روى همان چند آيه مورد نظرشان تكيه مى كنند، چرا كه حفظ قرآن هميشه به معنى فهم قرآن نيست!
همچنين از آيات ديگر استفاده مى شود كه جمعى از مشركان فراتر از مسأله عبادت بت ها و خالقيّت، اعتقاد به «ربوبيّت» بت ها يعنى تأثيرگذارى در سرنوشت خود داشتند و در يك پندار خرافى فكر مى كردند بت ها به عنوان مثال نسبت به مخالفان خود، غضب مى كنند و آنها را بيچاره مى سازند و موافقان را يارى مى دهند و خوشبخت مى كنند، به عنوان مثال مشركان زمان هود مى گفتند: (إِنْ نَّقُولُ إِلاَّ اعْتَرَاكَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوء قَالَ إِنِّى أُشْهِدُ اللهَ وَاشْهَدُوا أَنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ).( هود، آيه 54) «ما (درباره تو) فقط مى گوييم: بعضى از خدايان ما، به تو زيان رسانده (وعقلت راربوده)اند.(هود)گفت:من خدارابه شهادت مى طلبم، شما نيز گواه باشيد كه من بيزارم از آن چه شريك (خدا)قرار مى دهيد».
عبادت» و عدم توجّه به شاخه هاى ديگر توحيد، اشتباهى بزرگ و مخالف آيات قرآن است.
.........................................................
1. هود، آيه 54.
آنها چنين مى پنداشتند كه بت ها گاه خشم مى گيرند و زيان مى رسانند و گاه خشنود مى شوند و بركت مى دهند يعنى بت پرستان بت ها را در سرنوشت خود مؤثّر مى دانستند و نوعى ربوبيّت براى آنها قائل بودند، كه اين عقيده گروه زيادى بود.
شعر معروفى را كه شاعر عرب در مذمّت طايفه «بنى حنيفه» در جاهليّت سروده ـ به مناسبت اين كه آنها بتى از خرما ساخته بودند و در يك سال قحطى آن را خوردند! ـ نيز شاهد اين مدّعاست!
أكلت حنيفة ربّها عام التقحم و المجاعة *** لم يحذروا من ربّهم سوء العواقب و التباعة(1)
«طائفه بنى حنيفه خداى خود را در سال قحطى و سختى خوردند، و آنها از مجازات پروردگار خود نترسيدند».
كلمه «رب» بر بت ها اطلاق شده و خورندگان بت را از عواقب سوء كار خود برحذر داشته تا مبادا بر آنها خشم گيرند و زيان رسانند.
شاعر ديگرى مى گويد: «أ ربّ يبول الثعلبان برأسه ; آيا بتى كه روباه ها بر آن بول مى كند «رب» است».(2) در طول تاريخ بت پرستى، اطلاق كلمه «رب» و «ارباب» بر بت ها حاكى از آن است كه آنها معتقد بودند بخشى از تدبير امور جهان به دست بت هاست.
لذا هنگامى كه يوسف مى خواهد زندانيان مشرك را به توحيد دعوت كند، مى گويد: (يَا صَاحِبَىِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ).(3)
«اى دوستان زندانى من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوندِ يكتاى قدرتمند؟!». (به كلمه ارباب جمع رب توجّه داشته باشيد).
..............................................................................................
1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 209.
2. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 253.
3. . يوسف، آيه 39.
شاهد ديگر : رسول خدا(صلى الله عليه وآله) طبق صريح قرآن مجيد به مشركان اهل كتاب خطاب كرد: (قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَة سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ).(1)
«بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است; كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم; و بعضى از ما، بعض ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد. هرگاه (از اين دعوت،) سر باز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم».
تعبير به «ارباب» به خوبى نشان مى دهد كه آنها در مسأله ربوبيّت خداوند نيز گرفتار شرك بودند.
در آيه ديگرى از همين سوره مى خوانيم: (وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلاَئِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَاباً أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُّسْلِمُونَ).(2)
«خداوند به شما دستور نمى دهد كه فرشتگان و پيامبران را، پروردگارِ خود انتخاب كنيد. آيا شما را، پس از آن كه مسلمان شديد، به كفر دعوت مى كند؟!».
.........................................................................
1. آل عمران، آيه 64.
2. آل عمران، آيه 80
راه دور نرويم قرآن درباره بت پرستان جاهليّت مى گويد: (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَّعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ)(1) ; «آنها جز «الله» خدايانى برگزيدند تا آنها را يارى كنند».
يعنى آنها گرفتار شرك در شاخه ربوبيّت و تأثير در سرنوشت خود نيز بودند و بت ها را داراى تأثير فوق العاده اى مى پنداشتند.
در داستان ابراهيم(عليه السلام) در برابر بت پرستان مى خوانيم، او در آغاز با آن ها همصدا شد و درباره ستاره و ماه و خورشيد سه بار (هذا رَبِّى)(2)گفت تا بطلان عقيده آنها را در پايان كار نشان دهد.
تكيه او بر ربوبيّت به خوبى نشان مى دهد كه بت پرستان «بابل» ماه و خورشيد و ستارگان را تدبير كننده زندگى خود مى پنداشتند; همچنين گفتار او در برابر نمرود.(3)
نتيجه اين كه «إله» فقط به معنى معبود نيست، بلكه گاه به معنى «خالق» و گاه به معنى «ربّ» نيز استعمال مى شود و مشركان فقط در «عبادت» گرفتار شرك نبودند بلكه در امر «خالقيّت» و «ربوبيّت» نيز مشرك بودند.
بنابراين هرگاه قرآن مجيد مى گويد اگر از آنها سؤال كنى خالق و مدبّر عالم كيست، مى گويند خداست، منظور مدبّر آسمان ها و زمين است، چرا كه آيات قرآن با هم تناقض و تضادّى ندارد.
آيا با اين برداشت هاى سستى كه سران وهّابيّت از آيات قرآن به خصوص واژه «إله» دارند، مى توانند خون مسلمانان را مباح شمرده و اموال آنها را به يغما برند؟ راستى چقدر جان و مال مسلمان بى ارزش شده است !!
......................................................................
1. يس، آيه 74.
2. انعام، آيات 76-78.
3. بقره، آيه 258.
ج) مفهوم «عبادت»
«عبادت» سوّمين واژه قرآنى است كه وهّابيان برداشت نادرستى از آن دارند. آنها با صراحت مى گويند: اگر كسى به سراغ صالحان برود كه آنها نزد خداوند براى او شفاعت كنند مصداق آيه شريفه ذيل مى باشد: (أَلاَ للهِِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى إِنَّ اللهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِى مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِى مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ).(1)
«آگاه باشيد كه دين خالص از آنِ خداست، و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، (دليلشان اين بود كه:) اينها را نمى پرستيم مگر براى اين كه ما را به خدا نزديك كنند. خداوند روز قيامت ميان آنان در آن چه اختلاف داشتند داورى مى كند; خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند».
................................
1. زمر، آيه 3.
«عبادت» در لغت و عرف به نهايت خضوع در برابر ديگرى گفته مى شود مانند ركوع و سجود، امّا خواهش كردن از ديگرى هيچ ارتباطى با اين موضوع ندارد.
راغب در مفردات مى گويد: «العُبُودِيَّةُ إظْهارُ التَذَلُّلِ وَ الْعِبادَةُ أبْلَغُ
مِنْها لأنَّها غايَةُ التَذَلُّلِ».(1)
در لسان العرب مى خوانيم : «اَصْلُ الْعُبُودِيَّةُ الخَضُوعُ وَ التَذَلُّلُ».
جالب اين است كه پيشواى مذهب وهّابيّت جمله (لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى) را مورد توجّه قرار داده، ولى از كنار جمله (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ...) به راحتى گذشته است، پس اشكال كار در عبادت غير خدا است نه در «تقاضاى شفاعت براى قرب به خدا» آن هم شفاعت به اذن الله.
آرى انسان هنگامى كه با پيشداورى ناصوابى وارد مسأله اى مى شود، آن چه را موافق مقصود اوست مى بيند و آن چه مخالف است گاه به هيچ وجه نمى بيند و گاه ساده از كنار آن مى گذارد، سپس فتواى قتل ميليون ها نفر از مسلمين را به عنوان «مشرك» صادر مى كند! و خون و مال و ناموس اين مشركان را مباح مى شمرد!
البتّه بحث درباره حقيقت «شفاعت» و «دعا» به زودى خواهد آمد،
.................................................................................
1. مفردات راغب، ماده «عبد».
د) مفهوم «شفاعت»
شفاعت چهارمين واژه قرآنى است كه اين گروه در تفسير آن گرفتار خطا شده اند و همان گونه كه گفتيم حكم كفر تمام كسانى را كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا امامان اهل بيت(عليهم السلام) يا صالحان ديگر تقاضاى شفاعت كنند، صادر كرده و آنها را «مشرك»! خوانده اند كه اسناد آن پيش از اين گذشت.
آنها به قدرى در اين راه تندروى مى كنند كه پيشواى آنان در رساله «كشف الشبهات» اين مشركان را به دو دليل بدتر از بت پرستان زمان جاهليّت مى شمرد و تصريح مى كند، با اين كه آنها نه اعتقاد به معاد داشتند، نه نماز مى خواندند و نه چيزى از فرائض اسلام را بجا مى آوردند، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را ساحر و واجب القتل، و قرآن را سحر مى شمردند، باز هم بر مشركان عصر ما (آنها كه همه چيز را قبول دارند و متعبّد به تمام آداب اسلام هستند و فقط از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)طلب شفاعت مى كنند) برترى دارند!! و تصريح مى كند شرك آنها سبك تر از شرك اينهاست! چرا؟
زيرا آنها در حال رفاه «بت» مى پرستيدند، ولى در حال سختى (به عنوان مثال هنگامى كه گرفتار امواج خروشان و خطرناك دريا مى شدند) خدا را با اخلاص مى خواندند!(1)
راستى چقدر بى انصافى است كه انسان بگويد افراد متديّنى كه تمام مبانى اسلام را قبول دارند و همه آداب و احكام اسلام را انجام مى دهند، از تمام گناهان پرهيز دارند، زكات و حقوق مالى خود را به طور كامل مى پردازند، از راه هاى دور به زيارت خانه خدا مى آيند و حافظ قرآن و عالم به معارف اسلام هستند، از بت پرستان شرابخوار آدمكش و جاهل و خونخوار و آلوده به انواع گناهان زمان جاهليّت كه هيچ چيز را قبول نداشتند، بدترند، چرا كه از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا كسان ديگرى كه آنها را صالح مى دانند طلب شفاعت كرده اند، آنها مشركند و جان و مالشان مباح است!!
.....................................................................
1. متن عربى اين سخن در صفحه 37 گذشت.
آيا كسى اين گونه سخنان دور از منطق را در دنياى امروز مى پذيرد؟!
بنابراين بايد قبول كرد كه عمر اين گونه افكار به پايان رسيده و به زودى به بايگانى تاريخ سپرده خواهد شد.
حال به سراغ اصل مسأله شفاعت مى رويم، تا ببينيم چه مشكلى از نظر توحيدى در اين مسأله نهفته شده كه اين همه كافر و مشرك و مهدورالدم درست كرده اند؟!
آيا شيخ الاسلام كشف تازه اى در اين مسأله كرده كه بر همه علماى اسلام در طول تاريخ جز او و جناب ابن تيميّه مخفى مانده است؟!
حقيقت اين است كه اصل مسأله شفاعت ضمن آيات فراوانى از قرآن مجيد به اثبات رسيده و به اجماع علماى اسلام از مسلّمات است، حتّى وهّابى ها نيز منكر اصل شفاعت نيستند و با صراحت به آن معترفند.
نكته ديگر، عدم امكان شفاعت شفيعان، بدون اذن خدا نيز از مسلّمات است، زيرا در بيش از پنج آيه از قرآن به اين موضوع تصريح شده، از جمله در آية الكرسى مى خوانيم: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ).(1)
«چه كسى نزد خداوند ـ جز به اذن او ـ شفاعت مى كند؟!».
توحيد افعالى مى گويد همه چيز در عالم بايد به اذن خدا صورت گيرد و كسى همتا و شريك او نيست، اگر شفاعتى هم صورت مى گيرد به اذن و فرمان او است و از آنجا كه او حكيم است، اذن و اجازه اش نيز بر اساس حكمتى انجام مى گيرد و درباره كسانى اجازه شفاعت مى دهد كه لياقت شفاعت را داشته باشند و در طريق عصيان، تمام پل هاى پشت سر خود را ويران نكرده باشند
تا اينجا همه مسائل مورد توافق است، پس اختلاف در كجاست؟
اختلاف در اين است كه علماى اسلام (غير وهّابى) مى گويند تقاضاى از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به چيزى كه خدا به او داده (يعنى مقام شفاعت) كار شايسته اى است و نه تنها مخالف توحيد نيست، بلكه مؤيّد آن است، ولى وهّابى ها مى گويند اگر از او تقاضاى شفاعت كنى كافر و مشرك و مباح الدم و المال مى شوى!!!
آيا شفاعت باطل است؟ نه، زيرا به اتّفاق همه علما جايز است.
آيا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مقام شفاعت ندارد؟ همه مى گويند البتّه دارد.
پس مشكل كار كجاست؟ مى گويند: مقام شفاعت دارد ولى از او نخواه كه كافر مى شوى! زيرا قرآن مى گويد، مشركان عرب هم مى گفتند ما بت ها را بدين جهت پرستش مى كنيم تا شفيعان ما نزد خدا باشند و كار شما مانند كار مشركان عرب است.
مى گوييم آنها پرستش بت ها مى كردند، ما هرگز پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندان او را پرستش نمى كنيم و درخواست شفاعت ربطى به عبادت و پرستش ندارد.
.............................................................
1. بقره، آيه 255.
مى گويند همين است كه ما مى گوييم!
مى گوييم قرآن خودش به گنهكاران دستور داده نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)بروند و از او تقاضاى استغفار (و شفاعت) در پيشگاه خدا كنند تا خدا آنها را ببخشد: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَّحِيماً).(1)
«اگر مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زير پا مى گذاردند)، به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آنها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».
و از آن واضح تر در داستان يعقوب(عليه السلام) مى خوانيم كه فرزندان يعقوب بعد از اعتراف به اشتباه و گناه خود نسبت به يوسف(عليه السلام)، از پدر تقاضا كردند در پيشگاه خدا براى آنها استغفار (و شفاعت) كند و گفتند: (يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).(2)
.......................................................................................
1. نساء، آيه 64.
2. يوسف، آيات 97 و 98.
«گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم. گفت: به زودى براى شما از پرودرگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است».
نه تنها يعقوب اين تقاضا را كه تقاضاى شفاعت نزد خدا بود، انكار نكرد، بلكه از آن استقبال نمود.
آيا پيغمبر خدا فرزندان خود را به «شرك» و كفر دعوت مى كند؟
عذر ناموجّه
نكته جالب اين است كه وهّابيون متعصّب به سبب نداشتن پاسخ،سخن خود را به اينجا كه مى رسد عوض مى كنند و مى گويند: دو آيه فوق مربوط به زمان حيات اين دو پيامبر است، ولى پس از مرگ كه آنها به صورت موجودى بى روح در مى آيند كارى از آنها ساخته نيست!
بنابراين تقاضاى شفاعت از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بعد از مرگ آن حضرت بى فايده است!
درست توجّه مى كنيد كه در اينجا مسأله شرك و كفر كنار مى رود و مسأله «بيهودگى» پيش مى آيد و مى گويند اگر در حال حيات از آنها شفاعت بطلبند، نه شرك است و نه كفر، ولى اگر پس از وفات باشد كارى بيهوده است و اين در حقيقت به معنى پس گرفتن تمام ادّعاهاى پيشين است. (دقّت كنيد)
ما مى گوييم نه كفر است و نه بيهوده، چرا كه هيچ مسلمانى به خود اجازه نمى دهد بگويد مقام پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از يك شهيد عادى ميدان بدر و اُحُد كمتر است آنها (أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)(1) هستند ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) (نعوذ بالله) «كالحجر!» كدام جفاكار چنين سخنى مى گويد؟! گويا اشتباه آنها از اينجا پيدا شده كه قرآن به پيامبر مى گويد: (إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ).(2)
«به يقين تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى، و نمى توانى ناشنوايان را هنگامى كه روى بر مى گردانند و پشت مى كنند فراخوانى».
در حالى كه اين مربوط به افراد عادى است نه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نيكان و پاكان.
بايد از آنها پرسيد پس چرا در نمازها بر آن حضرت سلام مى فرستيد: «السَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ»، مى گوييد: آيا به كسى كه چيزى درك نمى كند (نعوذ بالله) سلام و درود مى فرستيد؟ آيا به آيه شريفه (إِنَّ اللهَ وَمَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً);(3) «خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند; اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و به طور كامل تسليم (فرمان او) باشيد»، بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) عقيده داريد يا نه؟ خداوند و مؤمنان درود و رحمت بر چه كسى مى فرستند؟ به كسى كه (نعوذ بالله) هيچ چيزى درك نمى كند؟!
....................................................................................
1. آل عمران، آيه 169.
2. نمل، آيه 80.
3. احزاب، آيه 56.
چرا بالاى سر آن حضرت اين آيه را تابلو كرده ايد: (لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ)(1); «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى دانيد».
چرا اجازه نمى دهيد كسى صداى خود را در آنجا (در كنار قبر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) بلند كند؟ اگر آن عقيده را درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بعد از وفات داريد و مى گوييد او بعد از وفات چيزى نمى فهمد (العياذ بالله) اين سخنان ضدّ و نقيض چه معنى مى دهد؟!
انصاف دهيد آيا چنين عقايدى به پايان عمر خود نزديك نشده است؟!
..............................................................................
1. حجرات، آيه 2.
هـ ) مفهوم «دعا در قرآن»
از جمله واژه هايى كه وهّابيون تندرو در آن سخت در اشتباهند و بر اساس اين اشتباه حكم كفر بسيارى از مسلمانان را صادر كرده اند،
مفهوم «دعا» در قرآن است. آنها معتقدند: هر كس پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا يكى از صالحان و اولياء الله را بخواند، مشرك و كافر است و جان و مال او مباح است.
صنعانى از طرفداران افكار محمّد بن عبدالوهّاب در كتاب «تنزيه الاعتقاد» عبارتى دارد كه ترجمه اش عيناً چنين است: «خداوند «دعا» را عبادت ناميده و فرموده: (ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ)(1) ; مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم. كسانى كه از عبادت من تكبّر ورزند با خوارى وارد جهنّم مى شوند». بنابراين كسى كه پيامبر يا صالحى (از صالحان) را براى انجام چيزى بخواند يا بگويد براى من نزد خدا، جهت برآمدن حاجتم شفاعت كن يا به وسيله تو نزد خدا براى برآمدن حاجتم شفاعت مى طلبم، يا مانند آن يا بگويد دين مرا ادا كن، يا بيمار مرا شفا ده، يا مانند آن، پيامبر يا آن فرد صالح را دعا كرده (فراخوانده) و دعا عبادت، بلكه مغز عبادت است. چنين كسى غير خدا را عبادت كرده و مشرك شده است، زيرا «توحيد» كامل نمى شود جز به اين كه انسان خدا را يگانه در الوهيّت و خالق و رازق بودن بداند و ديگرى را خالق و رازق نداند و عبادت غير او نكند; حتّى بعضى از عبادات را براى غير بجا نياورد».(2)
............................................................................................
1. غافر، آيه 60 .
2. تنزيه الاعتقاد .
اين عبارات همان چيزى است كه در بسيارى از كتاب هاى آنان تكرار مى شود.
استناد آنها در حكم به كفر كسانى كه غير خدا را مى خوانند، آيه فوق است كه در كلام صنعانى آمده بود و آيات ديگرى مانند آيات زير است:
1ـ «(وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للهِِ فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً)(1); مساجد از آن خدا است، ديگرى را با خدا نخواهيد».
2ـ «(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىْء)(2); خواندن حق از آن او است و كسانى كه غير خدا را مى خوانند دعاى آنها هرگز به اجابت نمى رسد».
3ـ «(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ)(3); كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، بندگانى مثل خود شما هستند».
از اين آيات همان چيزى را نتيجه مى گيرند كه در كلام «صنعانى» آمده بود. يعنى هيچ كس حق ندارد حتّى «يا رسول الله اشفع لى عندالله» بگويد چرا كه كافر و مهدورالدم خواهد شد.
بنابراين يكى از عوامل مهمّ خشونت اين گروه كه هزاران هزار نفر را به سبب آن، از دم تيغ گذرانده و اموالشان را برده اند، اشتباه در فهم است
....................................................................................
1. جن، آيه 18.
2. رعد، آيه 14.
3. اعراف، آيه 194.
معنى دعا در قرآن مجيد بوده است.
اكنون به قرآن مجيد باز مى گرديم و معنى واژه «دعا» را از قرآن مى طلبيم تا روشن شود «دعا» كردن و خواندن غير خدا، گاه كفر است و گاه ايمان ; امّا اين افراد بر اثر كم اطّلاعى يا پيشداورى هاى نادرست، گرفتار چنان اشتباه خطرناكى شده اند.
(اتّفاقاً ما تجربه كرده ايم، افراد نادرى كه در حوزه هاى علميّه ما، گاهى تمايلات وهّابى گرى پيدا مى كنند، آنها نيز افراد كم اطّلاعى هستند كه در دروس حوزوى مشكل داشته اند).
به هر حال واژه دعا در قرآن به معانى مختلفى آمده است:
1ـ دعا به معنى عبادت، مانند آيه 18 سوره جن (...فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) تعبير به «مع الله» (همراه با خدا) نشان مى دهد، منظور اين است كه كسى را همتا و شريك خدا نپنداريد و عبادت نكنيد.
گواه اين مطلب، آيه 20 همين سوره (با فاصله يك آيه) است كه مى گويد: «(قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبِّى وَلاَ أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً) ; بگو تنها پروردگارم را مى پرستم و كسى را شريك او قرار نمى دهم».
هر مسلمانى مى داند «دعا» به اين معنى، مخصوص خدا است و كسى همتاى او نيست و جاى شكّ و ترديد ندارد.
2ـ دعا به معنى فراخواندن به سوى چيزى، مانند آنچه در مورد نوح پيامبر(عليه السلام) آمده است كه مى گويد: «(قَالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلا وَنَهَاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِى إِلاَّ فِرَاراً)(1); پروردگارا قوم خود را شب و روز فراخواندم ولى دعاى من جز بر فرار آنها نيفزود».
بديهى است اين دعا و فراخوانى قوم، همان دعوت آنها به سوى ايمان است و اين نوع دعا عين ايمان مى باشد و انجام آن بر پيغمبران خدا واجب بوده است.
و آنچه در مورد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است كه خداوند مى فرمايد: «(ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ)(2); مردم را به راه خدا با حكمت و اندرز نيكو بخوان»، نيز از همين قسم است.
3ـ دعا به معنى تقاضاى حاجت كه گاه از طريق عادى و معمولى است، مانند «(وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا)(3); هنگامى كه از «شهود» دعوت براى اداى شهادت شود، نبايد امتناع كنند».
اين فراخوانى و دعا در امور عادى است و به يقين اگر كسى آن را انجام دهد، كافر نمى شود بلكه وظيفه را انجام داده است.
و گاه از طرق غير عادى و معجزات است كه اين بر دو قسم است:
گاه با اعتقاد استقلال غير خدا در تأثير است و گاه از شخص بزرگى مى خواهيم كه از خدا براى ما چيزى بخواهد.
قسم اوّل نوعى شرك است، زيرا مستقلّ در تأثير، تنها ذات پاك خداست، حتّى اسباب و مسبّبات عادى نيز هر چه دارند از خدا دارند و به اذن او اثر مى گذارند.
...................................................................................
1. نوح، آيه 5 و 6.
2. نحل، آيه 125.
3. بقره، آيه 282.
قرآن مجيد در اين زمينه مى گويد: «(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِّنْ دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلا)(1); بگو كسانى را غير از خدا كه مى پنداريد (قادر بر حلّ مشكلات شما هستند) بخوانيد، آنها نمى توانند مشكلى از شما را برطرف سازند و نه در آن تغييرى ايجاد كنند».
هيچ فرد مؤمن آگاه و مسلمان با ايمانى چنين عقيده اى را درباره هيچ يك از انبيا و اولياءالله ندارد.
امّا قسم دوّم، توحيدِ انسانِ كامل است، يعنى آنجا كه كسى را واسطه و شفيع به درگاه خدا قرار مى دهد و مسبّب الاسباب را خدا مى داند و همه چيز را در قبضه قدرت و اراده او مى بيند، ولى با توسّل به اولياء الله از آنها مى خواهد كه نزد خدا براى او تقاضاى حاجتى كنند، كه اين عين توحيد و ايمان به مشيّت مطلقه الهيّه است.
قرآن مجيد مى گويد: بنى اسرائيل نزد موسى آمدند و از او تقاضا كردند كه از خداوند غذاهاى متنوّعى (غير از منّ و سلوى) براى آنها بخواهد «(وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَام وَاحِد فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِهَا...)(2); اى موسى! ما نمى توانيم به يك نوع غذا قناعت و صبر كنيم، از پروردگارت بخواه كه از آنچه زمين مى روياند از سبزيجات و... براى ما فراهم سازد».
موسى هرگز به آنها ايراد نكرد كه چرا مرا با خطاب يا موسى! فرا خوانديد و چرا مستقيماً خودتان از خدا نخواستيد و اين شرك و كفر است، بلكه تقاضاى آنها را از خدا خواست و اجابت شد و خطاب «(وَ لَكَمْ مَا سَأَلْتُمْ); آنچه خواستيد براى شما فراهم شد» از سوى خدا نازل گرديد، فقط به آنها گفت شما غذاى بهتر را رها كرديد و به سراغ غذاى كم اهمّيّت ترى رفتيد
..................................................................................................
1. اسراء، آيه 56.
2. بقره، آيه 61.
نتيجه:
از آنچه در اين بحث آمد، روشن مى شود كه اين گروه از وهّابى ها، به جاى اين كه به قرآن مراجعه كنند و تنوّع موارد استعمال «دعا» را ببينند و آنها را در كنار هم بچينند و از مجموع آنها به عمق تعليمات قرآن در مسأله دعا پى ببرند، تنها به مطالعه چند آيه بسنده كرده، و بريده اند و دوخته اند و به دنبال آن حكم شرك و كفر اكثريّت مسلمين جهان را صادر فرموده اند، و از آن اسفبارتر اين كه در عمل نيز آن را اجرا كرده، و جمع كثيرى از مسلمين مخلص را از دم تيغ گذرانده و اموالشان را به يغما برده اند كه در بحث هاى پيشين به آن اشاره شد.
و ) بدعت در كتاب و سنّت
ششمين واژه اى كه اين دسته از وهّابيان در فهم معنى آن گرفتار اشتباه عظيمى شده اند، واژه «بدعت» است.
قرآن مجيد در مذمّت و نكوهش مسأله رهبانيّت در آيه 27 سوره حديد مى فرمايد: «(وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا) ; و رهبانيّتى را كه بدعت گذارده بودند، ما بر آنها مقرّر نداشته بوديم... ولى آنها حقّ آن را نيز رعايت نكردند...».
هر گاه «استثنا» را در آيه متّصل بدانيم ـ آن گونه كه ظاهر آيه است ـ مفهوم آيه همان است كه در بالا آمد يعنى مسيحيان نوعى رهبانيّت و ترك دنيا را ابداع كرده بودند كه از سوى خداوند مقرّر نشده بود، در عين حال همان را هم رعايت نكردند كه شرح آن خواهد آمد.
و اگر استثنا را منقطع بدانيم، مفهوم آيه اين است كه ما «رهبانيّت» را به آنها دستور نداده بوديم (بلكه بدعتى بود از ناحيه آنها)، ما به آنها ابتغاء مرضاة الله (جلب خشنودى خدا) را توصيه كرده بوديم كه آن را رعايت نكردند.
به هر حال، اين آيه از اين بدعت مذمّت مى كند، بدعتى كه به گفته مورّخان، چند قرن بعد از حضرت مسيح(عليه السلام) بر اثر بعضى از حوادث تاريخى كه منجر به شكست مسيحيان شد و گروهى متوارى بيابان ها و كوه ها شدند و به زندگى در انزوا پناه بردند، به وجود آمد و به تدريج رهبانيّت به صورت يك برنامه دينى درآمد. نخست مردان تارك دنيا (راهبان) راهى «ديرها» شدند، سپس زنان تارك دنيا (راهبه ها) به آنها پيوستند و ديرنشينى آغاز شد.
و از جمله سنّت هاى غلط كه همراه با رهبانيّت در ميان راهبان و راهبه ها شكل گرفت، مسأله ترك ازدواج به طور مطلق بود كه امرى بر خلاف سنّت الهى و طبيعت بشرى است و سرچشمه مفاسد بى شمارى شد.
مورّخ مشهور غربى «ويل دورانت» در تاريخ معروف خود، بحث مشروحى درباره رهبانان دارد كه قابل توجّه است. او در ضمن اعتراف مى كند كه پيوستن راهبه ها (زنان تارك دنيا) از قرن چهارم ميلادى شروع شد و روز به روز كار رهبانيّت بالا گرفت و در قرن دهم ميلادى به اوج خود رسيد.(1)
گرچه راهبان و راهبه ها در طول تاريخ اقدام به خدمات اجتماعى مختلفى كردند، ولى مفاسد اجتماعى و اخلاقى ناشى از آن بيشتر بود و بهتر است از ذكر آنها كه در كتب مورّخين مسيحى به آن اشاره شده، صرف نظر كنيم. آرى، نتيجه بدعت ها غالباً همين گونه است.
..............................................................................................
1. تاريخ ويل دورانت، جلد 13، صفحه 443.
به هر حال، اضافه بر آيه مزبور، روايات فروانى در نكوهش بدعت، در منابع اسلامى وارد شده است. از جمله حديث نبوى معروف «كُلُّ بِدْعَة ضِلاَلَةٌ» مى باشد! كه در كتب بسيارى از جمله «مسند احمد» و «مستدرك الصحيحين» و «سنن بيهقى» و «المعجم الاوسط طبرانى» و «سنن ابن ماجه» نقل شده است.(1)
وهّابيون تندرو با مشاهده اين گونه احاديث، بى آن كه در معنى «بدعت» دقّت كنند، نخست با هر پديده جديدى به مخالفت برخاستند، تا آنجا كه دو چرخه را مركب شيطان خواندند و با نصب خطوط تلفنى به مخالفت برخاستند، و چون ديدند دنيا به سرعت به سوى صنعتى شدن پيش مى رود سرانجام در برابر پديده هاى صنعتى غرب تسليم شدند، نه فقط تسليم شدند بلكه غرق در آن شدند، و امروز كه به عربستان سعودى مسافرت مى كنيم، مى بينيم انواع اتومبيل هاى آخرين سيستم، وسائل مدرن تهويه، جالب ترين وسائل منزل و حتّى انواع سوپر ماركت ها و خوراك هاى غربى همه جا را پر كرده، و صغير و كبير و عالم و جاهل از آن استفاده مى كنند.
در اين هنگام، مخالفت با اين «بدعت ها»! را رها كرده، تنها به مخالفت با بدعت هايى كه از نظر آنان آب و رنگ مذهبى داشت به مخالفت برخاستند، مانند بناى بر قبور، مراسم بزرگداشت ميلاد پيامبر و بزرگان دينى، مراسم عزادارى بر شهيدان و امثال اين ها، هر كس به سراغ اين امور برود، او را بدعت گذار و مستحقّ همه گونه ملامت و سرزنش مى بينند.
..........................................................................................
1. مسند احمد، جلد 4، صفحه 126 ; مستدرك، جلد 1، صفحه 97; سنن بيهقى، جلد 10، صفحه 114 ; سنن ابن ماجه، جلد 1، صفحه 16 و معجم طبرانى، جلد 1، صفحه 28.
امّا به راستى بدعت چيست و در چه موارد حرام است؟ به شرح زير توجّه فرماييد. هر چند سابقاً اشاراتى نيز داشته ايم، ولى در اينجا ناگزير از توضيحات بيشترى هستيم:
«بدعت» در لغت ـ همان گونه كه قبلا هم اشاره شد ـ به معنى هرگونه نوآورى خوب يا بد است و در اصطلاح فقها «ادخال ما ليس من الدين فى الدين» است.
آرى، هر گاه چيزى را كه جزء دين نيست در دين وارد كنيم، و آن را به عنوان دستور الهى بشمريم، بدعت گذارده ايم.
و اين به دو گونه انجام مى شود، واجبى را حرام و حرامى را واجب، ممنوعى را مباح و مباحى را ممنوع سازيم.
مثلا بگوييم در نظام بانكدارى امروز، رباخوارى قابل اجتناب نيست، بنابراين پذيرفته است، يا بگوييم حجاب مربوط به زمانى بوده كه بشر تمدّن امروز را نداشته ولى امروز كشف حجاب مانعى ندارد، و انواع و اقسام بهانه جويى هايى كه حلال را با آن حرام و حرام را حلال مى كنند، همه اين موارد، مصداق بارز بدعت است.
و گاه مى شود امورى را كه در دستورات دينى و در كتاب و سنّت وارد نشده جزء دين بشمريم، مثلا مراسم سوگوارى براى اموات را در سوّم و هفتم و چهلم كه يك امر عرفى است، جزء دستورات اسلام بدانيم و يا جشن و شادمانى در اعياد اسلامى را واجب شرعى بشمريم و امثال اين ها.
به عبارت روشن تر، نوآورى ها سه گونه است:
1ـ نوآورى در امور صد درصد عرفى كه هيچ ارتباطى به مسائل شرع ندارد، مانند نوآورى هاى مربوط به صنايع و اختراعات و علوم طبيعى كه در زمان حيات و عصر پيامبر اسلام و ساير پيشوايان معصوم نيز بوده است، زيرا قافله علوم و اختراعات هيچ گاه متوقّف نمى شود، اين گونه بدعت ها جزء بدعت هاى مفيد و سازنده است، زيرا همه عقلاى جهان از هر پديده مفيدى ـ بدون تعصّب ـ استقبال مى كردند، از هر قوم و ملّتى كه بوده باشد.
2ـ نوآورى هاى عرفى پيرامون موضوعات شرعى، بى آن كه نسبت به شرع داده شود، مثل بناى مساجد با كيفيّت خاص، گلدسته ها، محراب ها، كاشى كارى ها، كتيبه ها، استفاده از بلندگو براى اذان و صدها از اين قبيل.
به يقين هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نبود، آيا هيچ كس مى گويد اين ها بدعت و حرام است، در حالى كه تمام مساجد مسلمين حتّى در عربستان سعودى و مراكز وهّابيّت و مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) پر از اين هاست.
همچنين تغييرات زيادى كه در مسجدالحرام صورت گرفته است،
كه هيچ شباهتى با زمان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ندارد، و از آن مهم تر ساختن طبقه دوّم براى محلّ سعى صفا و مروه، و تغيير عجيبى كه اخيراً در جمرات ايجاد كردند وانتقال قربانگاه ها به خارج منى و امثال اين ها.
اين نوآورى ها امورى است عرفى، در كنار مسائل شرعى براى سهولت در كار يا رفع مشكلات و خطرها و هيچ كس آن را به عنوان يك دستور خاصّ شرعى نمى شناسد و بدعت نمى داند.
تشكيل جلسات مسابقه قرائت قرآن وانتخاب بهترين قاريان و حافظان و مفسّران قرآن مجيد.
به يقين هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبوده، اين ها نوآورى هايى است كه براى پيشرفت مقاصد و اهداف دينى در نظر گرفته مى شود، بى آن كه بگوييم جزء دين است.
همچنين احترام به اموات از طريق تشكيل مجالس بزرگداشت در مقاطع زمانى خاص.
تشكيل همايش ها و كنگره هاى مذهبى و جلسات نكوداشت براى بزرگان دين.
جشن هاى تولّد براى پيشوايان دين.
مجالس سوگوارى براى شهادت يا رحلت آنان.
و امور ديگرى از اين قبيل كه سبب عظمت اسلام و مسلمين و كنار زدن پرده هاى غفلت و بى خبرى و موجب معرفت و شناخت بيشتر آنان مى گردد.
ما در محيط خود بارها تجربه كرده ايم كه اين گونه برنامه هاى عرفى كه در حاشيه مسائل مذهبى انجام مى گيرد، موجى از آگاهى و بيدارى در همه، به خصوص نسل جوان، بر مى انگيزد و سبب حركت آنها به سوى معارف قرآنى و اسلامى و اهتمام به امور دينى مى شود و به يقين تعطيل اين برنامه ها خسارت عظيمى بر مسلمين وارد مى كند.
به هر حال، اين ها يك سلسله امور عرفى است كه هيچ كس هنگام انجام اين امور نمى گويد خداوند يا رسول خدا چنين دستورى را داده است و به تعبير ديگر چيزى را كه جزء دين نيست جزء آن نمى كند.
بنابراين، هرگز نمى توان نام بدعت بر آن گذارد و به عنوان «كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ» آن را نوعى گمراهى دانست.
3ـ نوع ديگرى وجود دارد كه همان بدعت حرام است كه در آغاز به آن اشاره شد : حريم دين را شكستن و قانونى بر ضدّ قوانين دينى وضع كردن يا قانونى بر آن افزودن يا قانونى را كم كردن بى آن كه دليلى در شرع بر آن وجود داشته باشد.
ولى تندروان وهّابى به خاطر ضعف اطّلاعات آنها نسبت به فقه اسلامى و علم اصول ميان اين سه نوع نوآورى نتوانسته اند فرق بگذارند و گرفتار اشتباه سختى شده اند، و برادران مسلمان خود را با اندك چيزى متّهم به «بدعت» مى كنند، همان گونه كه به سادگى آنها را متّهم به «شرك» مى نمايند.
اين گفتار را با سخنى از عالم فقيد يوسف بن علوى مالكى ازمدّرسان معروف مسجدالحرام پايان مى دهيم.
او در كتاب «مفاهيم يجب أن تصحّح» در بحث بدعت تحت عنوان «بدعت خوب و بد» سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:
بعضى از فرومايگان جاهل و متعصّب و تنگ نظر كه خود را بى جهت به «سلف صالح» منتسب مى كنند، با هر امر تازه اى به مبارزه برمى خيزند و هر اختراع مفيدى را به عنوان اين كه بدعت است و هر بدعتى ضلالت است، نفى مى كنند بى آن كه ميان بدعت ها و نوآورى ها فرق بگذارند و بدعت نيك را از بد بشناسند.
اين فرق گذارى چيزى است كه عقل سليم و فكر روشن آن را تأكيد مى كنند و جمعى از بزرگان علم اصول همچون «نووى» و «سيوطى» و «ابن حجر» و «ابن حزم» بر آن صحّه نهاده اند.
هر گاه احاديث نبوى كه يكديگر را تفسير مى كنند، در كنار هم بگذاريم و يكجا مورد مطالعه قرار دهيم، همين مطلب را مى رساند.از جمله حديث «كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ» است كه ناظر به بدعت هاى بدى است كه داخل در تحت هيچ اصلى از اصول شرع نمى باشد.
سپس مى افزايد: بدعت به معنى لغوى (يعنى نوآورى) حرام نيست، آن چه حرام و ضلالت است، بدعت به معنى شرعى است و آن «چيزى را بر امر دين افزودن و به آن رنگ و صبغه شريعت دادن است» كه به عنوان يك امر شرعى منسوب به صاحب شريعت مورد قبول و تبعيّت واقع شود.
امّا بدعت دنيوى، يعنى انواع نوآورى هاى مربوط به امور دنيا، هرگز ممنوع نيست.
بنابراين، تقسيم بدعت به دو قسم خوب و بد، ناظر به معنى لغوى آن است، امّا بدعت شرعى تنها يك نوع دارد كه حرام است و اگر مخالفان اين تقسيم، مفهوم «مَقْسم» را مى دانستند، قطعاً با آن به مخالفت بر نمى خاستند و مى دانستند كه نزاع در الفاظ مى كنند.
آرى ; در ميان بدعت هاى دنيوى، امورى بسيار مفيد يافت مى شود كه بايد به استقبال آن رفت و امورى نيز وجود دارد كه جز شرّ و فساد نيست.(1) (اشاره به بعضى بى بند و بارى هاى اجتماعى است)
ترجمه بيانيه هيئت علماى بزرگ سعودى بر علیه وهابیون
الحمد لله، و الصلاة و السلام على رسول الله، و على آله و صحبه و من اهتدى بهداه، اما بعد:
هيئت «كبار العلماء» در جلسه چهل و نهم كه در طائف از تاريخ 2/4/1419 هجرى قمرى تشكيل شد، حوادثى را كه در كشورهاى اسلامى و غير آن، از تكفير و انفجارها و امور ناشى از آن، از خونريزى ها و نابود كردن مؤسّسات مختلف اتفاق افتاده، مورد بررسى قرار داد، و نظر به اهميّت اين موضوع و پى آمدهاى آن، اعمّ از كشتن بى گناهان و اتلاف اموال، و ايجاد رعب و وحشت در مردم، و ايجاد ناامنى و تزلزل و بى ثباتى در جامعه، مجلس تصميم گرفت حكم اين موضوع را طىّ بيانيه اى به عنوان خيرخواهى الهى بندگان خدا و اداى تكليف، و رفع هرگونه اشتباه از كسانى كه گرفتار اشتباه در مفاهيم اسلامى شده اند، روشن سازد. به همين دليل نكات زير را يادآور مى شود و از خداوند توفيق مى طلبد:
1ـ تكفير (كسى را كافر دانستن) يك حكم شرعى است كه بايد معيارش از سوى خدا و رسول او تعيين گردد، همان گونه كه حلال و حرام و واجب بايد از سوى خدا باشد، همچنين تكفير، و گفتار و رفتارى كه (در كتاب و سنّت) گاه كفر بر آن اطلاق شده به معنى «كفر اكبر» كه سبب خروج از دين اسلام مى شود، نيست.
بنابراين ـ چون بايد حكم به كفر از سوى خدا و رسولش باشد ـ جايز نيست كسى را تكفير كنيم مگر اين كه دليل روشنى از كتاب و سنّت بر كفر او گواهى دهد، و گمان و احتمال هرگز كافى نيست، زيرا احكام سنگينى بر اين حكم بار مى شود. هنگامى كه ما، در مورد حدود معتقديم طبق قاعده «الحدود تدرء بالشبهات» بايد بدون قطع و يقين اقدام نكنيم، مسلّماً مسأله «تكفير» به خاطر آثار مهمّى كه دارد از حدود مهم تر است و لذا پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همگان را از تكفير كسى كه واقعاً كافر نيست، بر حذر داشت و فرمود: هر كس به برادر مسلمانش بگويد: اى كافر! اگر راست بگويد، طرف مقابل گرفتار عذاب الهى مى شود و اگر دروغ بگويد به خودش باز مى گردد.
گاه در كتاب و سنّت تعبيرى ديده مى شود كه فلان سخن يا عمل يا اعتقاد موجب كفر است، در حالى كه موانعى وجود دارد كه جلو اين حكم را مى گيرد، و اين مانند احكام ديگرى است كه بدون اجتماع اسباب و شرايط و نفى موانع حاصل نمى گردد، مثلا ارث يكى از احكام الهى است كه به سبب خويشاوندى صورت مى گيرد ولى گاه موانعى وجود دارد كه جلو اين حكم را مى گيرد، مانند اختلاف در دين. همچنين گاه كسى را اجبار بر اداى كلمات كفرآميز مى كنند در حالى كه سبب كفر او نمى شود (چون مجبور شده است) و نيز گاهى انسان سخن كفرآميزى بر اثر شدّت خوشحالى يا غضب و مانند آن مى گويد (در حالى كه از حالت طبيعى خارج شده) و اين موجب كفر او نمى شود چون قصدى ندارد، شبيه داستان معروفى كه كسى از شدّت خوشحالى مى گفت «خداوندا تو بنده منى و من پروردگار توأم!».
آثار مهم و خطرناكى بر شتاب در تكفير مترتّب مى شود از جمله مباح شمردن خون و مال آن شخص، و جلوگيرى از ارث او و جدايى از همسرش و غير اينها كه از آثار ارتداد است، بنابراين چگونه جايز است مسلمان به كمترين شبهه اى چنين نسبتى به كسى بدهد (و اين همه مسئوليّت را بپذيرد؟).
حاصل اين كه : شتاب در تكفير خطرات عظيمى دارد زيرا خداوند متعال مى فرمايد : (قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالاِْثْمَ وَالْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ).(1) (طبق اين آيه هرگونه كار زشت و ظلم و شرك و نسبت ناروا و سخن بى دليل نسبت به خداوند حرام شمرده است).
2ـ آنچه از اين عقيده باطل (نسبت شرك به مسلمين) حاصل شده، يعنى خون ها را مباح شمردن و عِرْض و آبروى مردم را بردن و اموال آنها را غارت كردن و منفجر ساختن خانه ها و وسايل نقليّه و مراكز ادارى و تجارى، اين اعمال و مانند آن به اجماع همه مسلمين حرام و گناه است، زيرا سبب هتك حرمت نفوس و اموال است و امنيّت و آرامش زندگى مردمى را كه در خانه ها و مراكز كار صبح و شام رفت و آمد دارند از بين مى برد، و مصالح عمومى جامعه را كه بدون آن نمى توانند زندگى كنند بر باد مى دهد.
.................................................................................
1. اعراف، آيه 33 .
اين در حالى است كه اسلام اموال و اعراض و نفوس مسلمين را محترم شمرده و به هيچ كس اجازه تجاوز به حريم آنها نمى دهد، و از آخرين امورى كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در خطبه حجّة الوداع به همه مسلمانان ابلاغ كرد اين بود كه فرمود: خون ها و اموال و اعراض شما بر يكديگر محترم است مانند احترام امروز (روز عيد قربان) و احترام اين ماه (حرام) و احترام اين سرزمين مقدّس (مكّه) ; سپس (براى تأكيد) فرمود: خداوندا گواه باش (من آنچه را بايد بگويم) گفتم! اين حديث مورد اتّفاق همه محدّثان است.
و نيز فرمود: تمام هستى مسلمان بر مسلمان حرام است، خونش، مالش و ناموس و عرضش و نيز فرمود : از ظلم بپرهيزيد كه ظلم در قيامت ظلمات است.
و نيز خداوند سبحان كسى را كه خون بى گناهى را بريزد به اشدّ مجازات تهديد كرده و فرمود: «هر كس فرد با ايمانى را عمداً به قتل برساند، مجازاتش دوزخ است و براى هميشه در آن خواهد ماند و خداوند او را مورد غضب و لعن خود قرار خواهد داد و مجازات عظيمى براى او قرار داده است».(1)
و نيز درباره قتل سهوى كافرى كه در امان مسلمين زندگى مى كند، فرموده «بايد ديه و كفاره بدهيد».(2)
...........................................................................................
1. نساء، آيه 93 .
2. برگرفته از آيه 92 سوره نساء .
با اين حال قتل عمد او چه حكمى خواهد داشت. به يقين جرم او عظيم تر و گناه آن سنگين تر خواهد بود.
در حديث صحيح از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است كسى كه غير مسلمانى را كه با مسلمين پيمان دارد به قتل برساند، هرگز بوى بهشت را نخواهد شنيد!
3ـ اين مجلس با توجّه به حكمى كه در بالا نسبت به تكفير مردم بدون دليل از كتاب و سنّت صادر كرده و اهمّيت آن را به سبب آثار شوم و گناهانى كه بر آن مترتّب مى شود، بيان داشته به تمام مردم جهان اعلام مى كند كه اسلام از اين گونه عقيده هاى باطل بيزار است و آنچه در بعضى از كشورها از ريختن خون بى گناهان و منفجر ساختن مساكن و مركب ها و مراكز عمومى و خصوصى و تخريب كارگاه ها و مانند آن صورت مى گيرد، عملى جنايت كارانه مى داند كه اسلام از آن بيزار است. همچنين هر مسلمانى كه به خدا و روز جزا ايمان دارد از اين اعمال بيزار مى باشد، و اين كارها تنها كار كسانى است كه داراى افكار منحرف و گمراهند و گناه و جرم آن به گردن آنهاست و هرگز نبايد به حساب اسلام و مسلمانانى كه به هدايت اسلام هدايت شده اند و متمسّك به كتاب و سنّت و پيرو قرآن مجيدند، گذارد. اين كارها فساد و جنايت بزرگى است كه شريعت اسلام و فطرت پاك انسانى آنها را نمى پذيرد.
لذا روايات اسلامى به طور قاطعانه آن را تحريم كرده، و از همنشينى با اين گونه افراد بازداشته است...»
سپس اين بيانيّه با آيات و رواياتى كه نشان مى دهد اسلام دين محبّت و دوستى و تعاون در نيكى و تقوى و گفتگوى منطقى و حكيمانه و پرهيز از هرگونه خشونت و پرخاشگرى است، پايان داده شده است.(1)
امضاء کنندگان بیانیه فوق الذکر
رئيس المجلس
عبدالعزيز بن عبدالله بن باز
صالح بن محمد اللحيدان عبدالله بن عبدالرحمن البسام عبدالله بن سليمان بن تقنيع عبدالعزيز بن عبدالله بن محمد آل الشيخ محمد بن صالح العثيمي ناصر بن حمد الراشد عبدالله بن محمد بن ابراهيم آل الشيخ محمد بن عبدالله السبيل محمد بن سليمان البدرعبدالرحمن بن حمزة المزروقى راشد بن صالح بن خنيند. عبدالله بن عبدالمحسن التركي عبدالله بن عبدالرحمن الغديان د. عبدالوهاب بن ابراهيم أبوسليمان محمد بن ابراهيم بن جبيرمحمد بن زياد آل سليمان د. صالح بن فوزان الفوزان د. صالح بن عبدالرحمن الأطرمحسن بن جعفر العتمى د. بكر بن عبدالله ابوزيد



