تبليغاتX
yaaliyaali

yaaliyaali

هیئت محبان الحسین (خزانه قلعه مرغی - خیابان ابوذر - خ شهسوار حقیقی ) شبهای جمعه

وهابیت بر سر دو راهی 

 

وهابیت بر سر دوراهی

 

مقدمه

اگر به مدینه منوره وقبرستان بقیع مشرف شده باشید بارها با این منظره رو برو شده اید که گروهی از ایرانیان اطراف فردی حلقه زده اند که با محاسن بلند و چفیه قرمز و یک حالت عالمانه به زعم خود در حال وعظ زائران ایرانی است و می گوید این کار شما شرک است ! چرا برای زیارت قبور آمده اید ؟ چرا به کبوتر ها دانه می دهید؟ و  ........ و متأسفانه درپایان شنوندگان با یک حالت تأیید و سر تکان دادن بعضی از حرفهای آنان را تأیید میکنند

شاید با خود این طور بگویند ای کاش ما نیز مطالعه ای در مذهب باطل آنان داشتیم تا می توانستیم جوابشان را بدهیم لذا برآن شدیم تا شمه ای از عقاید و پیشینه این افراد را بیان نماییم که خود را تابع مذهبی می دانند که 215 ساله بیشتر قدمت ندارد و بنام وهابی شهره هستند.

                                                                                         عیسی نصیری

 

خشونت فوق العاده

خشونت فوق العاده وهّابى هاى افراطى، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده و پنهان باشد. كشتارى كه وهّابيّت در طول عمر خود از مسلمانان ـ نه كفّار حربى! ـ كرده، بسيار وحشتناك است.

سيل خونى كه در شهر كربلا از شيعيان به راه انداختند، و غارت اموال، و ويرانگرى شهر كربلا را همه به خاطر دارند.

و از آن عجيب تر، كشتار هولناك طائف و خونريزى وسيع از اهل سنّت آن سامان بود.

اين ها نشان مى دهد كه خشونت در جوهر تعليمات وهّابيّت است، و دليل آن همان برداشت غلطى است كه از كفر و ايمان و توحيد و شرك دارند و به آسانى هر كس را متّهم به شرك مى كنند و به دنبال آن اباحه دماء و اموال است كه به خواست خدا شرح آن خواهد آمد.

از جمله ميوه هاى تلخ اين شجره خشونت، در عصر ما «طالبان» و «سپاه صحابه» و بعضى از گروه هاى ديگر مانند «القاعده» هستند و ديديم كه هر كدام از اين ها چه تصوير زشتى از اسلام در اذهان جهانيان ترسيم كردند و ضربه اى را كه آنها به اسلام كه در حال پيشروى در جهان است، وارد آوردند ضربه اى جبران ناپذير است

خشونت در کربلا

از جمله اعمال بسيار وحشتناكى كه در تاريخ وهّابيّت ثبت شده و حتّى مورّخان وهّابى نيز به آن اعتراف كرده اند، قتل عام عجيب مردم «طائف» و از آن وحشتناك تر قتل عام مردم «عراق و كربلا» بود.

وهّابى ها در تاريخ 1216 به بعد (حدود ده سال بعد از فوت محمّد بن عبدالوهّاب) به منظور جلب غنايم و كشورگشايى و در ظاهر براى نشر توحيد (توحيد به زعم خودشان) چند بار به «كربلا» و نجف حمله كردند; يك بار با استفاده از فرصتى كه به خاطر ايّام زيارتى على(عليه السلام) پيش آمده بود و بسيارى از اهل كربلا، به نجف مشرّف شده بودند، حمله غافلگيرانه اى به كربلا كردند، ديوار شهر را خراب نمودند و به شهر وارد شده و هزاران نفر از مردم كوچه و بازار و زنان و كودكان را به قتل رساندند و هر چه بر سر راه خود يافتند غارت كردند. به حرم امام حسين(عليه السلام) كه نفايس زيادى داشت حملهور شدند و آن را ويران كردند و تمام جواهرات و نفايس را با خود بردند.

بعضى عدد كشتگان را يكصد و پنجاه هزار تن! نوشته اند و مى گويند جوى خون در كوچه هاى كربلا به راه افتاد و جالب اين كه اسم اين كار را جهاد فى سبيل الله و مبارزه براى نشر توحيد مى گذاردند!

خشونت در زادگاه وهّابيّت

از همه عجيب تر و وحشتناك تر اين كه وهّابى هاى متعصّب حتّى به هموطنان وهّابى خود نيز رحم نكرده و دامنه خشونت را به آنجا نيز كشاندند و با انفجارهاى متعدّد در رياض و جدّه و بعضى مناطق ديگر گروهى از شهروندان بى گناه خود را به خاك و خون كشيدند.

تا آن جا كه در (سال 1425 قمرى) در مراسم حج خطباى نماز جمعه در اجتماع بسيار انبوه نمازگزاران، در نكوهش اين گروه و محكوم ساختن خشونت آن ها، بحث هاى زيادى داشتند و شعار «لاَ التَكْفِير ; وَ لاَ الإرْهَاب ; نه تكفير كردن ديگران و نه ترور» را سر دادند، و كار به جايى رسيد كه دولت عربستان مجبور شد همايش مهمّى در برابر «ارهاب» (تروريسم) تشكيل دهد و از كشورهاى مختلف براى تنظيم برنامه هماهنگ، جهت مبارزه با آن دعوت كند.

 

همه مى دانيم در قرآن 114 سوره است كه همه آنها جز يك سوره با نام خداوند «رحمان» و «رحيم» كه اشاره به رحمت عام و خاص او است، آغاز مى شود و اين يك مورد هم مربوط به اعلان جنگ با كسانى است كه پيمان صلح با مسلمانان را شكستند.

قرآن با صراحت به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى گويد ما تو را خشن و سنگ دل قرار نداديم كه اگر چنين بود مردم از گرد تو پراكنده مى شدند:(وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ). آل عمران، آيه 159

در روايات اسلامى مى خوانيم «هَلِ الدِّينُ إِلاَّ الحُبُّ; آيا دين چيزى جز محبّت است» . ميزان الحكمة، حديث 3097

محبّت به خدا، پيامبر، صالحان، و همه خلق خدا; ولى اين آيينى كه بر پايه محبّت بنا شده بر اثر اعمال گروه هاى زاييده وهّابيّت، چنان شد كه بدترين دستاويز را براى تشويه چهره اسلام به دست مخالفان داد

 

ريشه هاى خشونت در تعليمات پيشواى وهّابيان

تاريخچه بسيار فشرده از زندگى محمّد بن عبدالوهّاب

محمّد بن عبدالوهّاب» پيشواى مذهب وهّابى در سال 1115 در شهر كوچك «عُيَينه» از شهرهاى حجاز ديده به جهان گشود و در سال 1207 وفات كرد.

پدرش از قضات حنبلى بود و در كودكى به او درس مى داد. نويسنده كتاب «ازالة الشبهات» مى نويسد: او در كودكى علاقه شديدى به مطالعه كتاب هاى «ابن تيميّه» و «ابن قيم جوزى» كه هر دو در قرن هشتم مى زيستند، داشت و خميرمايه افكار خود را از آن دو گرفت.

بسيارى نوشته اند كه پدرش در همان سنين جوانى فهميده بود كه او اشتباهات فكرى فراوانى دارد، و از آينده او نگران بود و پيوسته او را سرزنش مى كرد و برحذر مى داشت.

محمّد بن عبدالوهّاب سفرهاى زيادى كرد، مدّتى به مكّه و مدينه و سپس به بصره رفت و از آنجا به ايران آمد و مدّتى در اصفهان نزد دانشمندى به نام ميرزاجان اصفهانى درس خواند، سپس به قم رفت و مدّت كمى در آنجا ماند و بعد به قلمرو حكومت عثمانى و شام و مصر رفت سپس به جزيرة العرب (نجد) بازگشت و به اظهار عقايد خود پرداخت.

نخست گروهى به مخالفت با او برخاستند و از شهر «حريمله» بيرونش كردند و او به شهرك «عيينه» رفت. خبر افكار نادرست او به امير احسا و قطيف «سليمان بن محمّد» رسيد و او به حاكم عيينه «عثمان» دستور داد او را به قتل برساند، ولى چون عثمان نمى خواست آلوده قتل او گردد دستور به اخراج او از شهر داد. سرانجام او به شهر «درعيه» پناه برد. حكمران منطقه مردى از قبيله «غنيزه» به نام «محمّد بن سعود»، بود. شيخ محمّد با او ملاقات كرد و افكار خود را عرضه داشت و به او قول داد به كمك وى مى تواند بر تمام سرزمين نجد مسلّط شود!

«محمّد بن سعود» جدّ اعلاى پادشاهان سعودى احساس كرد مى تواند از وجود محمّد بن عبدالوهّاب براى توسعه قلمرو خود كمك گيرد، زيرا يك عدّه جوان پر جوش و خروش اطراف او را گرفته و سر بر فرمان او بودند و آنها نيروى خوبى براى پيش برد اهداف «ابن سعود» محسوب مى شدند.

ابن سعود قول حمايت و دفاع از شيخ را به دو شرط داد. نخست اين كه شيخ با ديگرى جز او رابطه برقرار نكند، ديگر اين كه خراجى را كه همه ساله از اهل شهر درعيّه دريافت مى كند بازهم دريافت دارد! شيخ اوّلى را پذيرفت ولى دوّمى را تلويحاً رد كرد و گفت : اميد است فتوحات و غنايم زيادى بيش از خراج درعيّه نصيب تو گردد!

امّا نبايد فراموش كرد كه غنايمى را كه شيخ محمّد انتظار آن را مى كشيد، در درجه اوّل اموال مسلمانان حجاز و مكّه و مدينه وسپس ساير كشورهاى اسلامى بود كه از او پيروى نكرده بودند، زيرا چنان كه گفتيم او همه را غير از پيروانش مشرك مى پنداشت و خون و اموال آنها را مباح مى شمرد!

پيروان محمّد بن عبدالوهّاب به شهرهاى مختلف حجاز حمله كردند و براى ترويج وهّابيگرى، و در واقع كشورگشايى، دست به كشتار و خونريزى عجيبى زدند و اموال زيادى را به تاراج بردند. بعد از وفات محمّد بن عبدالوهّاب پادشاهان سعودى برنامه هاى او را دنبال كردند و دايره حكومت خود را گسترش دادند و بر تمام نجد و حجاز سلطه يافتند.

 

وهابيت؛ مباني فكري و كارنامه‌ي عملي

آيت‌الله جعفر سبحاني

محمد‌بن عبدالوهاب در سال 1115 در شهر عُيَينه از توابع نجد ديده به جهان گشود. پدر وي، عبدالوهاب از قضات آن شهر به شمار مي‌رفت. محمد، فقه حنبلي را در زادگاه خود آموخت. سپس براي تكميل معلومات رهسپار مدينه‌ي منوره شد و در آنجا به تحصيل حديث و فقه پرداخت.

 در دوران تحصيل در مدينه، گه‌گاه مطالبي بر زبانش جاري مي‌شد كه از عقايدي خاص حكايت داشت، چندان كه اساتيد وي نسبت به آينده‌اش نگران شده و مي‌گفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد گروهي را گمراه خواهد كرد. (1)

چندي بعد، محمد‌بن عبدالوهاب مدينه را به سوي نقاط ديگر ترك كرد و چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و يكسال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد. اندك زماني نيز رحل اقامت در اصفهان و قم افكند و آنگاه از طريق بصره آهنگ احساء كرد و از آنجا به «حُرَيمله» اقامتگاه پدرش رفت.

تا زماني كه پدرش در قيد حيات بود وي كمتر سخن مي‌گفت. تنها گاه ميان او و پدرش نزاعي در مي‌گرفت. ولي پس از درگذشت پدر به سال 1153 ق، پرده از روي عقايد خود برداشت. (2)

تبليغات محمد بن عبدالوهاب در شهر حريمله افكار عمومي را برآشفت، به گونه‌اي كه ناچار شد آنجا را به عزم اقامت در عيينه (زادگاهش) ترك كند. در عيينه با حاكم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جديد خود را با او در ميان نهاد و قرار شد كه او با پشتيباني حاكم،‌ آيين خود را تبليغ كند. ولي طولي نكشيد فرمانرواي احساء كه مقامي برتر از حاكم عيينه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمد بن عبدالوهاب را از شهر عيينه بيرون كند.

بنابراين وي ناچار شد نقطه‌ي سومي را به نام درعيه براي اقامت برگزيند كه محمد بن سعود (جد آل سعود) بر آن حكومت مي‌كرد. او دعوت خود را با حاكم درعيه در ميان نهاد و هردو پيمان بستند كه رشته‌ي دعوت از آنِ محمد بن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمد بن سعود باشد. براي استحكام اين روابط، ازدواجي نيز بين دو خانواده صورت گرفت.

محمد بن عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد. به زودي هجوم به قبايل اطراف و شهرهاي نزديك شروع شد و سيل غنايم از اطراف و اكناف به شهر درعيه كه شهر فقير و بدبختي بود، سرازير گشت. اين غنايم چيزي جز اموال مسلمانان منطقه‌ي نجد نبود كه با متهم شدن به شرك و بت‌پرستي، اموال و ثروتشان بر سپاه محمد بن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا كه آلوسي كه خود تمايلات وهابي‌گري دارد، از مورخي به نام ابن بُشر نجدي چنين نقل مي‌كند:

«من در آغاز كار،‌ شاهد فقر و تنگدستي مردم درعيه بودم ولي بعدا اين شهر در زمان سعود (نوه‌ي محمد بن سعود) به صورت شهري ثروتمند درآمد، تا آنجا كه سلاحهاي مردم آن، با زر و سيم زينت يافته بود. بر اسبان اصيل و نجيب سوار مي‌شدند و جامه‌هاي فاخر در بر مي‌كردند و از تمام لوازم ثروت بهره‌مند بودند، به حدي كه زبان از شرح آن قاصر است.»(3)

دو چيز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در ميان اعراب باديه‌نشين نجد كمك كرد:

1. حمايت سياسي و نظامي آل سعود.

2. دوري مردم نجد از تمدن و معارف و حقايق اسلامي.

 جنگ‌هايي كه وهابيان در نجد و خارج از نجد (همچون حجاز و يمن و شام و عراق) مي‌كردند، جاذبه‌اي دل‌فريب داشت: ثروت هر شهري كه با قهر و غلبه بر آن دست مي‌يافتند، بر مهاجمين حلال بود، اگر مي‌توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مي‌دادند و در غير اين صورت به غنايمي كه به دست‌ آورده ‌بودند، اكتفا مي‌كردند. (4)

 هر انديشه‌ي نوظهوري _ خاصه اگر در پوشش «توحيد» عرضه شود _ در روزهاي نخست توجه مردم را به خود جلب مي‌كند، ‌خاصه در جايي كه مردم آن از علم و دانش دور باشند. روزي كه محمد‌ بن عبدالوهاب كار خود را در نقاب دعوت به توحيد و مبارزه با شرك آغاز كرد، برخي از شخصيت‌هاي نجد و يمن به سوي وي اقبال كردند. براي نمونه زماني كه موج دعوت او به يمن رسيد امير محمد بن اسماعيل (1099- 1186) مؤلف كتاب «سبل السلام في شرح بلوغ المرام» قصيده‌اي بلند بالا در مدح محمد‌بن عبدالوهاب سرود كه مطلع‌ آن چنين بود:

               سلامٌ‌ علي نجدٍ‌ و من حلَّ في نجد               و ان كان تسليمي علي البُعد لايُجدي

يعني:‌ درود بر نجد و كسي كه در آن قرار دارد، هرچند درود من از اين راه دور سودمند نيست

 ولي همو، هنگامي كه خبرهاي ناگواري از قتل و غارت وهابيان را دريافت كرد و فهميد كه محمد‌بن عبدالوهاب به تكفير مسلمانان پرداخته و براي مال و جان آنها بهايي قايل نيست، از سروده‌ي پيشين خود پشيمان گشت و قصيده‌اي نو سرود كه با اين بيت آغاز مي‌شد:

              رَجَعت عن القول الذي قلت في النجدي      و قد صح لي عنه خلاف الذي عندي (5)

يعني: من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدي بازگشتم، زيرا خلاف آنچه درباره‌ي وي مي‌پنداشتم برايم ثابت شد.

كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستي صفحه‌اي سياه در تاريخ اسلام است. صلاح‌الدين مختار كه از نويسندگان وهابي است مي‌نويسد: در سال 1216 ق. امير سعود با قشون بسيار متشكل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط،‌ به قصد عراق حركت كرد. وي در ماه ذي القعده به شهر كربلا رسيد و آنجا را محاصره كرد.

سپاهش برج و باروي شهر را خراب كرده،‌ به زور وارد شهر شدند و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار و خانه‌ها بودند به قتل رساندند. سپس نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه‌‌اي به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه،‌ به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم، بين مهاجمين تقسيم شد.(6)

ابن بشر، مورخ نجدي، درباره‌‌ي حملات وهابيان به نجف مي‌نويسد: در سال 1220 سعود با سپاهي انبوه از نجد و اطراف آن، ‌به بيرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراكنده ساخت. وي دستور داد باروي شهر را خراب كنند ولي سپاه او زماني كه به شهر نزديك شدند به خندق عريض و عميقي برخوردند كه امكان عبور از روي آن وجود نداشت. در جنگي كه بين طرفين رخ داد، بر اثر تيراندازي از باروهاي شهر،‌ جمعي از سپاهيان سعود كشته شدند و بقيه‌ي آنها از گرد شهر عقب نشسته به غارت روستاهاي اطراف پرداختند. (7)

ممكن است تصور شود كه وهابيان تنها بلاد شيعه‌نشين را مورد تاخت و تاز خود قرار مي‌دادند. ولي اين تصور به هيچ‌وجه درست نيست و بايد گفت كليه‌ي مناطق مسلمان‌نشين حجاز و عراق و شام، آماج حملات آنها قرار داشت و تاريخ در اين مورد، از هجوم‌هاي وحشيانه‌اي گزارش مي‌دهد كه مجال شرح همه‌ي آنها در اين مختصر نيست. نمونه‌وار به يك مورد اشاره مي‌كنيم:

جميل صدقي زهاوي در خصوص فتح طائف به دست وهابيان مي‌نويسد: از زشت‌ترين كارهاي وهابيان، قتل عام مردم است كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روي سينه‌ي مادرش سر مي‌بريدند. جمعي را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند همه را كشتند.

چون در خانه‌ها كسي باقي نماند به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود، حتي گروهي كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتابها را كه در ميان آنها تعدادي مصحف شريف (قرآن) و نسخه‌هايي از صحيح بخاري و مسلم (از معتبرترين كتابهاي حديثي در نزد اهل سنت) و ديگر كتب حديث و فقه بود در كوچه و بازار افكندند و آنها را پايمال كردند. اين واقعه در سال 1217 اتفاق افتاد. (8)

وهابيان پس از قتل عام طائف، نامه‌اي به علماي مكه نوشته و آنان را به آيين خويش دعوت كردند. سپس صبر كردند تا ايام حج منقضي شد و حاجيان  از مكه بيرون رفتند، آنگاه قصد مكه نمودند.

به نوشته‌ي شاه فضل رسول قادري (هندي)، علماي مكه در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامه‌ي وهابيان نجد پاسخ گويند، در حين گفتگو و مشاوره‌ي آنان، ناگهان جمعي از ستمديدگان طائف داخل مسجد‌الحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بيان داشتند و در ميان مردم شايع شد كه وهابيان به مكه آمده و كشتار خواهند كرد.

مردم مكه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان كه گويي قيامت برپا شده است. علما اطراف منبر (در مسجد‌الحرام) جمع شدند. ابوحامد خطيب به منبر رفت و نامه‌ي وهابيان و جواب علما در رد عقايد آنان را قرائت كرد. آنگاه خطاب به علما وقضات و ارباب فتوا گفت: گفتار نجديان را شنيديد و عقايدشان را دانستيد.

درباره‌ي آنان چه مي‌گوييد؟ همه‌ي علما و مفتيان مذاهب اربعه‌ي اهل سنت، از مكه‌ي مشرفه و ساير بلاد اسلامي كه براي اداي مناسك حج آمده بودند، به كفر وهابيان حكم كردند و بر امير مكه واجب دانستند به مقابله‌ي با آنان بشتابد و افزودند كه بر مسلمين واجب است او را ياري كنند و با وي درجهاد شركت نمايند و هركس بدون عذر، تخلف كند، گنهكار بوده و هركس در اين راه شركت كند مجاهد و در صورت كشته شدن شهيد خواهد بود. در اين امر، اتفاق نظر بود و فتواي مزبور را نوشتند و همه مهر كردند..... (9)

بدين‌گونه مي‌بينيم كه آيين وهابيت از ديرباز از سوي كليه‌ي فرق اسلامي (چه شيعه و چه اهل سنت) ‌محكوم به بطلان بوده است.

......................................................................

1) جميل الصدقي الزهاوي، الفجر الصادق، ص 17؛ سيد احمد زيني الدحلان، فتنة الوهابية ص66

2) آلوسي، تاريخ نجد، (صص) 111-113

3) تاريخ ابن بشر نجدي: 1/23

4) جزيرة العرب في القرن العشرين ص 341

5) كشف الارتياب، سيد محسن امين ص8

6) تاريخ المملكة العربية السعودية: 3/73

7) عنوان المجد في تاريخ نجد: 1/337

8) الفجر الصادق ص 22.

9) سيف الجبار المسلول علي الاعداء، شاه فضل رسول قادري،‌ استانبول 1395 ق، ص2 به بعد

 

خشونت و ضربه شديد بر پايه هاى اسلام

در طول تاريخ كمتر كسى به اندازه وهّابى هاى متعصّب به اسلام ضربه زده است، اسلامى كه دين رأفت و رحمت بود و توصيه مى كرد

هر كارى را با نام «رحمان» و «رحيم» كه بيانگر رحمت عام و خاص خداست شروع شود.(1)

اسلامى كه مى گويد حتّى مشركان اگر براى تحقيق نزد شما آمدند آنها را پناه دهيد تا آيات قرآن را بشنوند، سپس آنها را سالم به وطن خودشان برسانيد (خواه اسلام را بپذيرند يا نه).(2)

اسلامى كه مى گويد در برابر بدى ها نيكى كنيد تا دشمنان سرسخت شما از اين همه محبّت (شرمنده شوند و) دوست شما گردند.(3)

اسلامى كه مى گويد: «هَلِ الدِّينُ إِلاَّ المَحَبَّةُ ; آيا دين چيزى جز محبّت است؟»(4)

آرى چنين اسلام لطيف، زيبا و پر از محبّت را آن چنان خشن نشان دادند كه دوست و دشمن را از آن بيزار ساختند!

جاذبه اسلام در عصر ما آماده است كه كار خودش را انجام دهد و به مصداق (يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللهِ أَفْوَاجاً )(5) گروه گروه مسلمان شوند، ولى اعمال اين گروه خشن و متعصّب متأسّفانه سدّ راه گسترش اسلام شد و ضربه دردناكى به اسلام و مسلمين زد.

......................................................................................................................................

1. كُلُّ أمر ذِى بال لَمْ يُذْكَرْ فِيهِ اسْمُ اللهِ فَهُوَ أبْتَرُ (تفسير البيان، جلد 1، صفحه 461).

2. توبه، آيه 6.

3. فصّلت، آيه 34.

4. خصال صدوق، صفحه 21 (عن الامام الصادق(عليه السلام)).

5. نصر، آيه 2 .

 

تحميل عقيده

 از اصول مسلّم اسلام اين است، كه تعامل فرق مختلف اسلامى با يكديگر فقط بايد از طريق بحث هاى منطقى و دوستانه باشد، حتّى در مورد غير مسلمين نيز همين دستور داده شده است: (ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ) نحل، آيه 125.

«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما; و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن. پروردگارت، از هر كسى بهتر مى داند چه كسى از راه او گمراه شده است; و او هدايت يافتگان را بهتر مى شناسد».

و نيز مى فرمايد: (وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَأُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) . عنكبوت، آيه 46.

«با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند; و (به آنها) بگوييد: ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ايمان آورده ايم، و معبود ما و شما يكى است، و ما در برابر او تسليم هستيم».

اسلام هرگز اجازه نمى دهد كسى مخالفان خود را به عنوان «جاهلان مشرك» و «اعداءالله» و «اعداء التوحيد» و مانند آن خطاب كند، خود را محور اسلام پندارد و چوب كفر و شرك را بر سر همه بكوبد، همان كارى كه اين جمعيّت در اكثر كتاب هاى خود كرده اند.

مسلمانان در اصول تعليمات و اعتقادات اسلام با هم مشتركند و علماى اسلام در اصول مسائل فقهى نيز با هم متّفقند، هر چند در شاخ و برگ ها و شرح بعضى از اصول، برداشت هاى مختلفى دارند.

نبايد اين اختلاف نظرها سبب نزاع، درگيرى و خونريزى گردد، بلكه بايد از طريق استدلال هاى منطقى و گفتمان و حوار صحيح، افكار را به هم نزديك كرد.

وهّابى هاى متعصّب (سلفى ها) به طور كامل در نقطه مخالف اين منطق عاقلانه و عادلانه اسلامى قرار دارند. آنها معتقدند بايد برداشت خود را در مسأله «شرك و توحيد» برديگران تحميل كرد، اگر چه از طريق تهديد به قتل و خونريزى و غارت اموال باشد

 

يك خاطره تلخ!

گروهى به نام «آمرين به معروف» (از متعصّبان وهّابى) با ريش هاى بسيار بلند اطراف مرقد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را گرفته بودند و هر كدام شلاّقى در دست داشتند و هر كس به قصد بوسيدن مرقد پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزديك مى شد، بر سرش مى كوفتند و مى گفتند «هذا حديد، هذا خشب و هذا شرك ; اين ضريح يك قطعه آهن و چوب بيش نيست، اين كار شما شرك است»!

آن ها از اين نكته غافل بودند كه هيچ عاقلى آهن و چوب را به خاطر آهن و چوب نمى بوسد، بلكه اين كار حركت نمادينى است براى اظهار علاقه و عشق و محبّت به صاحب آن قبر، همان گونه كه همه مسلمين حتّى خود وهّابى ها جلد قرآن را مى بوسند. آيا اظهار عشق و علاقه و محبّت به قرآن و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شرك است؟ هيچ عقل و منطقى با چنين عقيده اى موافق نيست.

مردم جهان پرچم كشور خود را مى بوسند و به آن احترام مى گذارند، آيا مقصودشان اظهار علاقه به يك قطعه پارچه بى ارزش است كه شايد جزء طاقه پارچه اى بوده كه بخشى از آن پرچم شده و بخش ديگرى را پيراهن و شلوار كرده اند؟به يقين هدف آنها احترام به استقلال كشورشان است و مصداق حبّ الوطن است

آيا هيچ كس احترام به وطن و آب و خاك را شرك مى شمرد؟!

جالب اين كه همه وهّابى ها به «حجرالاسود» احترام مى گذارند و آن را مى بوسند، هنگامى كه مى گوييم: هذا حجر لا يضرّ و لا ينفع... اين نيز قطعه سنگى بيش نيست، و سرنوشت ما در دست آن نمى باشد،

مى گويند: پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آن را بوسيده(1) ما هم پيروى مى كنيم و مى بوسيم!

مى گوييم: مقصودتان اين است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به شما اجازه شرك داده و اين مورد مستثنى است و نوعى شرك جايز است، يا بوسيدن دليل بر شرك نيست؟!

اينجا سكوت مى كنند و پاسخى ندارند.

اضافه بر اين مى گوييم همه شما «جلد قرآن» را مى بوسيد و اين كار را جايز مى شمريد،يك قطعه چرم ومقوا چه ارزشى داردكه مى بوسيد؟

مى گويند هدف اظهار محبّت و احترام به قرآن است!

مى گوييم اين كار شرك نيست؟

مى گويند: صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) قرآن را مى بوسيدند

..............................................................................................................................

. صحيح بخارى، جلد 2، صفحه 159 .

 

2. در دائرة المعارف كويتى ماده «تقبيل» مى خوانيم: مشهور در ميان حنابله و نيز حنفيه اين است كه بوسيدن قرآن جايز است، و از عمر نقل شده كه همه روز صبح قرآن را مى بوسيد و از عثمان نيز نقل شده كه قرآن را مى بوسيد و به صورت خود مى كشيد.

 

مى گوييم آيا حضرت اجازه داده شما مشرك شويد؟ با اين كه دليل شرك غير قابل تخصيص است: (إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً) . نساء، آيه 48.

«خداوند (هرگز) شرك را نمى بخشد; و گناهان پايين تر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد. و آن كس كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است».

به يقين بطلان شرك به حكم عقل قطعى ثابت شده و حكم عقل قابل تخصيص نيست.

در اينجا پاسخى ندارند.

كوتاه سخن اين كه آنها در گردابى از تضادها و تناقض ها غوطهورند و خودشان هم كم و بيش مى دانند امّا به رو نمى آورند.

 

نابودكردن گران بهاترين آثار تاريخى اسلام

در كمتر كشورى به اندازه حجاز آثار باستانى مربوط به قرون نخستين اسلام وجود داشته است، چرا كه زادگاه اصلى اسلام آنجاست و آثار گرانبهايى از پيشوايان اسلام در جاى جاى اين سرزمين ديده مى شود.

مراقد و قبور آنها، زادگاه آنها، آثار صحابه و تابعين و آثار گرانبهاى امامان اهل بيت(عليهم السلام) و دانشمندان و فقها و حتّى سلاطين و مراكز حكومت آنها، آثار هنرى و معمارى و... ولى «متعصّبان خشك وهّابى» غالب آنها را به بهانه واهى «آثار شرك» از ميان بردند! و كمتر چيزى از اين آثار پرارزش باقى مانده است و سزاوار است مسلمين براى نابودى اين آثار گرانبها خون گريه كنند.

امروز همه مى دانيم هر ملّتى براى اثبات اصالت خود بر گذشته تاريخ خود تكيه مى كند و آثار مهمّى را كه از گذشته باقى مانده است

شاهد و گواه آن مى شمرد و به همين جهت از آثار تاريخى خود به دقّت نگهدارى مى كند.

امّا اين گروه در اين سرزمين هاى مقدّس تقريباً چيزى از آثار تاريخى اسلام را بجاى نگذاشتند و همه را ويران كرده و از ميان بردند، آثارى كه از نظر ارزش، بهايى نمى توان براى آنها تعيين كرد.

نمونه بارز آن قبرستان بقيع است، اين قبرستان مهمترين قبرستان در اسلام است كه بخش مهمّى از تاريخ اسلام را در خود جاى داده و كتاب بزرگ و گويايى از تاريخ ما مسلمين است.

قبور همسران و فرزندان پيامبر اسلام، امامان اهل بيت(عليهم السلام)، فقها و علماى بزرگ، صحابه والا مقام، شهداى گرانقدر، سرداران رشيد اسلام و... همه و همه در آن جاى دارد; شايد بيش از ده هزار صحابى در آن جا مدفون است و به يك معنى بخش عظيمى از تاريخ اسلام در دل بقيع نهفته است.

ولى اكنون كه وارد بقيع مى شويم ويرانه اى بسيار زشت و مشمئز كننده و ناهموار، بدون هيچ علامت و نشانه مى بينيم كه اشك را از ديدگان انسان سرازير مى كند.

اين متعصّبان خشك با نهايت تأسّف اين آثار گرانبهاى تاريخى را به بهانه واهى «مبارزه با شرك» از ميان برده اند و جهان اسلام را گرفتار خسارت عظيمى كرده اند كه هرگز نمى توان آن را جبران كرد.

راستى كه انسان متعصّب چقدر خطر آفرين است و سرمايه هاى

ارزشمند كشور خود را چگونه بر باد مى دهد، سرمايه هايى كه به همه تعلّق دارد، به انسان هاى امروز و گذشته و آينده.

تضادّى ديگر: چرا هنوز بارگاه پيامبر برپاست؟!

كسانى كه به مكّه و مدينه مشرّف شده اند، مى دانند على رغم ويرانى تمام قبرستان بقيع و قبور شهداى احد و غير آنها، گنبد و بارگاه ملكوتى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) برپاست و مسلمانان از همه جاى دنيا به زيارت آن حضرت مى شتابند و اين وضع سؤال مهمّى در اذهان همه زائران ترسيم مى كند، كه چرا اين گروه به سراغ بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)نرفتند؟!

حقيقت آن است كه آنها خود را كوچك تر از آن ديدند كه دست به اين كار زنند و تمام جهان اسلام را بر ضدّ خود بشورانند. آرى وهّابى هاى متعصّب نتوانستند، بارگاه ملكوتى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را از ميان بردارند، و گنبد خضرا را ويران سازند و ضريح مقدّس حضرت را نابود كنند.

هنگامى كه از آنها سؤال شد چگونه تمام گنبد و بارگاه هايى را كه بر فراز قبور ائمّه بقيع(عليهم السلام) و شهداى احد و غير آنها بنا شده بود از ميان برداشتيد ولى گنبد و بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچنان پابرجاست؟ اين تناقض در عمل چه مفهومى دارد؟

اگر اين ها نشانه بت پرستى و شرك است، چرا اين «نشانه بزرگ!» را در كنار اين مسجد باشكوه و با عظمت نگه داشته ايد، و اگر نيست، چرا بقيّه را از ميان برداشتيد؟

آنها پاسخى در برابر اين سؤال ندارند و به راستى وا مى مانند.

 

ضعف منطق و برداشت نادرست از شش واژه قرآنى

شاهكار مهمّ اين مذهب در مسأله توحيد و شرك است و همان گونه كه گفتيم برگرفته از عقايد «ابن تيميّه دمشقى» مى باشد.

«محمّد بن عبدالوهّاب» در رساله «كشف الشبهات» در اين باره سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:

1ـ توحيدى كه اسلام به آن دعوت كرده توحيد در عبادت است، زيرا مشركان عرب توحيد خالق را قبول داشتند و مى گفتند عالم همه مخلوق خداست (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ). . زخرف، آيه 9

«هر گاه از آنها سؤال كنى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده؟ مى گويند: خداوند تواناى دانا !»

و در جاى ديگر مى فرمايد: (قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِّنَ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالاَْبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيتّ مِنْ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ يونس، آيه 31

«بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ و چه كسى مالك گوش ها و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟ مى گويند: خدا! بگو: پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد؟!».

با توجّه به اين آيات مشركان عرب، خالق جهان و رازق بندگان و مدير و مدبّر عالم را خداوند يگانه مى دانستند. پس شرك آنها در چه بود؟ اشكال كار آنها فقط در توحيد عبادت بود يعنى بت ها و بعضى از صالحان را پرستش مى كردند. به تعبير ديگر مشركان عرب هرگز منكر توحيد خالق و رازق و ربّ العالمين نبودند، بلكه مشرك در عبادت خدا بودند و اسلام آنها را به «عبادت» خداوند يگانه دعوت فرمود.

2ـ مفهوم «شرك» آن است كه انسان غير خداوند يگانه را بخواند و براى حلّ مشكلات به او پناه برد (به عنوان مثال يا رسول الله و يا على بگويد) زيرا قرآن مجيد مى گويد: (فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً).( جن، آيه 18.)

3ـ اگر كسى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) يا هر كس از پيشوايان اسلام و صالحان شفاعت بطلبد كار او شرك است! و جان و مال او بر موحّدان مباح است! زيرا او مشرك است و هر مشركى مهدورالدم و المال و النساء مى باشد. قرآن مجيد مى گويد: (قُلْ للهِِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً لَّهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).( زمر، آيه 44.)

«بگو: شفاعت به طور كامل از آن خدا است، حكومت آسمان ها و زمين از آن او است سپس به سوى او باز مى گرديد».

4ـ به علاوه مشركان عرب هنگامى كه به جهت بت پرستى مورد اعتراض واقع شدند گفتند (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى).( زمر، آيه 3)

«ما بت ها را تنها براى اين پرستش مى كنيم كه ما را به خدا نزديك كند» و هرگز پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اين سخن را از آنها نپذيرفت.

بنابراين پرستش آنها نسبت به بت ها براى خالق و رازق بودن آنها نبود بلكه فقط براى شفاعت بت ها عندالله بود، پس هر كس غير خدا را شفيع بداند مانند مشركان عرب است و جان و مال او مباح است!!

اين بود عصاره كلام آنها در مسأله توحيد و شرك

 

نقد و بررسى

در واقع تكيه گاه عمده «وهّابيّون» در كتاب هاى مختلف در بحث توحيد و شرك همان چند آيه بالاست كه در همه جا به آن استناد مى جويند، و سعى دارند، از كنار ساير آيات قرآن به سادگى بگذرند،

و آنها را ناديده بگيرند، يعنى در برابر قرآن به طور كامل گزينشى عمل كنند.

در ضمن براى اين كه علماى مخالف را كه با آيات ديگر قرآن خطاهاى آنها را روشن مى سازند، خلع سلاح كنند در يك ادّعاى بى سابقه مى گويند، تمام آياتى كه ديگران براى ردّ اين برداشت در مسأله «توحيد و شرك» به آن استدلال كرده اند از آيات متشابه است! و تنها آياتى كه آنها به آن استناد جسته اند از محكمات قرآن است!!. شرح كشف الشبهات، صفحه 74)

در يك بررسى دقيق اين نكته به دست مى آيد كه خطا و اشتباه و برداشت نادرست وى از «شش واژه قرآنى» سبب شده كه همه مسلمين را به جز پيروان عقايد خود مشرك بشمرند و حكم كفر آنها را صادر كنند.

و متأسّفانه جهان اسلام براى خطاى آنها در تفسير اين شش واژه، بهاى سنگينى را تاكنون پرداخته است، چه خون هاى مقدّسى كه از مسلمانان بر زمين ريخته شد؟ و چه اموال هنگفتى كه به غارت رفت؟ و حتّى امروز هم آن وضع در بعضى از مناطق ادامه دارد كه نمونه هاى آن در زمان حكومت طالبان در افغانستان و در بمب گزارى هاى گروه سپاه صحابه در مساجد شيعيان پاكستان و بمب گذارى هاى بسيار وحشتناك و بى رحمانه در عراق در صفوف اهل سنّت و شيعه، و حتّى در عربستان سعودى در «رياض» و «الخبر» ديده شده است.

چرا آنان حاضر نيستند با ديگر علماى اسلام، علماى الازهر، دمشق، قم و نجف به بحث منطقى بنشينند تا حقايق روشن شود.

چرا بحث هاى آنها همچون پاسخ هاى بعضى از پيشوايان آنها كه با جمله «ايّها المشرك الجاهل» آغاز مى شود و گوينده با پيشداورى خود، طرف مقابل را نخست مهدورالدم و مشرك و نادان شمرده سپس با او بحث مى كند، هنوز ادامه دارد؟!

چرا آن گونه كه قرآن دستور داده، حاضر نيستند بحثى دوستانه بر اساس (فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)( زمر، آيات 17-18.) ميان علماى وهّابى و ديگران آغاز گردد؟!

كه اگر چنين مى كردند اين همه خون هاى پاك مسلمين ريخته نمى شد و اموال آنها به غارت نمى رفت، و دشمنان بر آنها مسلّط نمى شدند و اقلّيّت كوچك صهيونيست همه چيز آنها را به بازى نمى گرفت. معلوم نيست چه جوابى در برابر خدا براى روز قيامت و عندالميزان و الحساب آماده كرده اند؟

به هر حال اين شش كلمه سرنوشت ساز عبارتند از:

1ـ شرك و مشرك (در قرآن مجيد)

2ـ إله (در لا إله إلاّ الله در قرآن مجيد)

3ـ عبادت (در قرآن مجيد)

4ـ شفاعت (در قرآن مجيد)

5ـ دعا (در قرآن مجيد)

6ـ بدعت (در قرآن و حديث)

 

الف) مفهوم «شرك»

 

نخستين واژه مهمّى كه وهّابيان در آن گرفتار اشتباه و خطا شده و بر اثر آن فتواى اباحه خون و مال و نواميس بسيارى از مسلمين را صادر كرده اند واژه «شرك» و «مشرك» است.

«شرك» در لغت عرب به معنى شركت در چيزى است و «شريك» همان همتا و همطراز است.

لسان العرب در معنى اشتراك مى گويد: «اَشْرَكَ بِاللّهِ: جَعَلَ لَهُ شَرِيكاً فِي مُلْكِهِ» و در معنى «شرك» مى گويد: «والشِّرْكُ أَنْ يَجْعَلَ لِلّهِ شَرِيكاً فِي ربوبيّته» و به اين ترتيب شرك را به معنى شريك قرار دادن براى خدا در حاكميّت و ربوبيّت تفسير كرده است. راغب در مفردات مى گويد: «شرك در دين دو گونه است: اوّل «شرك عظيم» است كه انسان شريك و همتايى براى خدا قرار دهد كه سبب محروميّت او از بهشت است». «مَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ» ; و «شرك صغير» است اگر غير خدا را در بعضى امور مورد توجّه قرار دهد كه همان ريا و نفاق است. مفردات راغب ماده شرك  قرآن مى گويد:(1)(وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاَّ وَهُم ُّشْرِكُونَ) يوسف، آيه 106

 

بنابراين، حقيقت شرك عظيم آن است كه كسى را همتاى خدا و همطراز او در خالقيّت و مالكيّت و ربوبيّت و عبادت بدانيم.

ولى اگر بگوييم حضرت مسيح(عليه السلام) بيماران غير قابل علاج را به اذن خدا شفا مى داد، و مردگان را به اذن خدا زنده مى كرد، و با علمى كه از ناحيه خداوند كسب كرده بود از مسائل پنهانى و غيوب خبر مى داد، نه راه شرك پوييده ايم و نه سخنى به گزاف گفته ايم.

مگر قرآن مجيد از زبان مسيح(عليه السلام) نمى گويد: (وَأُبْرِءُ الاَْكْمَهَ وَالاَْبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَةً لَّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُّؤْمِنينَ).( آل عمران،آيه 49.)

«و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنى اسرائيل (قرار داديم، كه به آنها بگويد:) من نشانه اى از طرف پروردگار شما، برايتان آورده ام; من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم; سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد. و به اذن خدا، كورِ مادرزاد و مبتلايان به برص را بهبودى مى بخشم; و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم! و از آن چه مى خوريد، و در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد; به شما خبر مى دهم; به يقين در اينها، معجزه براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد».

بنابراين اگر از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و بعضى از بندگان صالح خدا همچون امامان اهل بيت(عليهم السلام) چنين امورى را به همين صورت يعنى «به اذن خدا» تقاضا كنيم، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است، چرا كه ما هرگز آنها را هم طراز و هم رديف و شريك خدا و مستقلّ در تأثير قرار نداده ايم، بلكه بندگانى سر بر فرمان او و مجرى اوامر او دانسته ايم.

تعجّب است چگونه پيشوايان وهّابى از واژه «شرك» كه معنى روشنى دارد، چنين برداشتى كرده و هرگونه درخواست از بندگان صالح خدا را كه جز به اذن خدا كارى نمى كنند شرك دانسته اند، مطلبى بر خلاف صريح قرآن؟!

فرض كنيد كسى خادمى دارد كه گوش به فرمان مولاست و چيزى را جز به اجازه او انجام نمى دهد، اگر كسى از او بخواهد از مولاى خود انجام فلان عمل را تقاضا كن، آيا اين تقاضا كننده، «خادم» را همتا و هم رديف و شريك مولا دانسته است، يا در مسير خدمت؟!

آيا هيچ وجدان بيدارى اين سخن را مى پذيرد، كه اين كار شرك است؟

تمام اشتباهات آنها از اينجا ناشى مى شود كه آيات قرآن را در كنار هم نچيده اند تا مفهوم واقعى آنها روشن شود، بلكه آن چه را كه با پيشداورى هاى آنان در بدو نظر هماهنگ بوده پذيرفته، و بقيّه را كنار زده اند.

 

ب) مفهوم «إله»

تصوّر شيخ الاسلام وهّابيان اين است كه «إله» فقط به معنى «معبود» است، بنابراين جمله لا إله إلاّ الله كه شعار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و مسلمين جهان بوده و هست، فقط ناظر به «توحيد در عبادت» است، يعنى هيچ معبودى جز خداوند يگانه نيست، و به اين ترتيب نظر به نفى شرك در خلقت و رازقيّت و ربوبيّت و غير اين ها ندارد، زيرا مشركان جاهلى توحيد در خالقيّت و رازقيّت و ربوبيّت را قبول داشتند و تنها مشكل آنها عدم توحيد در عبادت بود، چون غير خدا را پرستش مى كردند.

توضيح بيشتر

 

بر خلاف تصوّر وهّابيون، مشركان عرب تنها گرفتار شرك در عبادت نبودند يا به تعبير ديگر «إله» در همه جا به «معنى» معبود نيست، بلكه گاه به معنى «خالق» است. قرآن مجيد مى فرمايد: (أَمْ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِّنَ الاَْرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ * لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ).( انبياء، آيات 21-22.)

«آيا آنها خدايانى از زمين برگزيدند كه (خلق مى كنند و) منتشر مى سازند؟! * اگر در آسمان و زمين، جز «الله» خدايان ديگرى بود، فاسد مى شدند (و نظام جهان به هم مى خورد). منزّه است خداوندپروردگار عرش، از وصفى كه آنها مى كنند!».

در اين آيات به روشنى «آلهه» جمع «اِله» به معنى «خالق» آمده است و سخن در آيه درباره «توحيد خالقيّت» است نه «توحيد در عبادت».

در آيه ديگرى همين معنى با وضوح بيشترى ديده مى شود: (مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَد وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَه إِذاً لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ * عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).( مؤمنون، آيات 91-92.)

«خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده; و خالق ديگرى با او نيست; كه اگر چنين مى شد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى كردند و بعضى بر بعضى ديگر برترى مى جستند (و جهان هستى به تباهى مى كشيد); منزّه است خدا از آن چه آنان وصف مى كنند! * او داناى نهان و آشكار است; پس برتر است از آن چه براى او همتا قرار مى دهند!».

در اين آيات وجود خالق ديگرى جز خداوند يگانه نفى شده (آن هم با لفظ «إله») كه اگر خالق ديگرى غير از او بود نظم جهان به هم مى خورد. اين آيه اعتقاد مشركان عرب را به تعدّد خالق روشن مى سازد چون مى فرمايد (فَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).

به اين ترتيب منحصر ساختن دعوت اسلام به «توحيد درعبادت» و عدم توجّه به شاخه هاى ديگر توحيد، اشتباهى بزرگ و مخالف آيات قرآن است.

تمام قراين نشان مى دهد كه «وهّابيان» روى علاقه اى كه نسبت برداشت خودشان از مسأله توحيد و شرك داشته اند، از كنار آيات ديگر قرآن كه بر خلاف برداشت آنها بوده، به سادگى گذشته و آنها را ناديده گرفته اند، با اين كه بسيارى از آنها به ظاهر حافظ قرآن بوده، امّا متأسّفانه همواره روى همان چند آيه مورد نظرشان تكيه مى كنند، چرا كه حفظ قرآن هميشه به معنى فهم قرآن نيست!

همچنين از آيات ديگر استفاده مى شود كه جمعى از مشركان فراتر از مسأله عبادت بت ها و خالقيّت، اعتقاد به «ربوبيّت» بت ها يعنى تأثيرگذارى در سرنوشت خود داشتند و در يك پندار خرافى فكر مى كردند بت ها به عنوان مثال نسبت به مخالفان خود، غضب مى كنند و آنها را بيچاره مى سازند و موافقان را يارى مى دهند و خوشبخت مى كنند، به عنوان مثال مشركان زمان هود مى گفتند: (إِنْ نَّقُولُ إِلاَّ اعْتَرَاكَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوء قَالَ إِنِّى أُشْهِدُ اللهَ وَاشْهَدُوا أَنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ).( هود، آيه 54)  «ما (درباره تو) فقط مى گوييم: بعضى از خدايان ما، به تو زيان رسانده (وعقلت راربوده)اند.(هود)گفت:من خدارابه شهادت مى طلبم، شما نيز گواه باشيد كه من بيزارم از آن چه شريك (خدا)قرار مى دهيد».

عبادت» و عدم توجّه به شاخه هاى ديگر توحيد، اشتباهى بزرگ و مخالف آيات قرآن است.

.........................................................

1. هود، آيه 54.

آنها چنين مى پنداشتند كه بت ها گاه خشم مى گيرند و زيان مى رسانند و گاه خشنود مى شوند و بركت مى دهند يعنى بت پرستان بت ها را در سرنوشت خود مؤثّر مى دانستند و نوعى ربوبيّت براى آنها قائل بودند، كه اين عقيده گروه زيادى بود.

شعر معروفى را كه شاعر عرب در مذمّت طايفه «بنى حنيفه» در جاهليّت سروده ـ به مناسبت اين كه آنها بتى از خرما ساخته بودند و در يك سال قحطى آن را خوردند! ـ نيز شاهد اين مدّعاست!

أكلت حنيفة ربّها عام التقحم و المجاعة *** لم يحذروا من ربّهم سوء العواقب و التباعة(1)

«طائفه بنى حنيفه خداى خود را در سال قحطى و سختى خوردند، و آنها از مجازات پروردگار خود نترسيدند».

كلمه «رب» بر بت ها اطلاق شده و خورندگان بت را از عواقب سوء كار خود برحذر داشته تا مبادا بر آنها خشم گيرند و زيان رسانند.

شاعر ديگرى مى گويد: «أ ربّ يبول الثعلبان برأسه ; آيا بتى كه روباه ها بر آن بول مى كند «رب» است».(2) در طول تاريخ بت پرستى، اطلاق كلمه «رب» و «ارباب» بر بت ها حاكى از آن است كه آنها معتقد بودند بخشى از تدبير امور جهان به دست بت هاست.

لذا هنگامى كه يوسف مى خواهد زندانيان مشرك را به توحيد دعوت كند، مى گويد: (يَا صَاحِبَىِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ).(3)

«اى دوستان زندانى من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوندِ يكتاى قدرتمند؟!». (به كلمه ارباب جمع رب توجّه داشته باشيد).

..............................................................................................

1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 209.

2. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 253.

3. . يوسف، آيه 39.

شاهد ديگر : رسول خدا(صلى الله عليه وآله) طبق صريح قرآن مجيد به مشركان اهل كتاب خطاب كرد: (قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَة سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ).(1)

«بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است; كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم; و بعضى از ما، بعض ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد. هرگاه (از اين دعوت،) سر باز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم».

تعبير به «ارباب» به خوبى نشان مى دهد كه آنها در مسأله ربوبيّت خداوند نيز گرفتار شرك بودند.

در آيه ديگرى از همين سوره مى خوانيم: (وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلاَئِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَاباً أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُّسْلِمُونَ).(2)

«خداوند به شما دستور نمى دهد كه فرشتگان و پيامبران را، پروردگارِ خود انتخاب كنيد. آيا شما را، پس از آن كه مسلمان شديد، به كفر دعوت مى كند؟!».

.........................................................................

1. آل عمران، آيه 64.

2. آل عمران، آيه 80

 

راه دور نرويم قرآن درباره بت پرستان جاهليّت مى گويد: (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَّعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ)(1) ; «آنها جز «الله» خدايانى برگزيدند تا آنها را يارى كنند».

يعنى آنها گرفتار شرك در شاخه ربوبيّت و تأثير در سرنوشت خود نيز بودند و بت ها را داراى تأثير فوق العاده اى مى پنداشتند.

در داستان ابراهيم(عليه السلام) در برابر بت پرستان مى خوانيم، او در آغاز با آن ها همصدا شد و درباره ستاره و ماه و خورشيد سه بار (هذا رَبِّى)(2)گفت تا بطلان عقيده آنها را در پايان كار نشان دهد.

تكيه او بر ربوبيّت به خوبى نشان مى دهد كه بت پرستان «بابل» ماه و خورشيد و ستارگان را تدبير كننده زندگى خود مى پنداشتند; همچنين گفتار او در برابر نمرود.(3)

نتيجه اين كه «إله» فقط به معنى معبود نيست، بلكه گاه به معنى «خالق» و گاه به معنى «ربّ» نيز استعمال مى شود و مشركان فقط در «عبادت» گرفتار شرك نبودند بلكه در امر «خالقيّت» و «ربوبيّت» نيز مشرك بودند.

بنابراين هرگاه قرآن مجيد مى گويد اگر از آنها سؤال كنى خالق و مدبّر عالم كيست، مى گويند خداست، منظور مدبّر آسمان ها و زمين است، چرا كه آيات قرآن با هم تناقض و تضادّى ندارد.

آيا با اين برداشت هاى سستى كه سران وهّابيّت از آيات قرآن به خصوص واژه «إله» دارند، مى توانند خون مسلمانان را مباح شمرده و اموال آنها را به يغما برند؟ راستى چقدر جان و مال مسلمان بى ارزش شده است !!

......................................................................

1. يس، آيه 74.

2. انعام، آيات 76-78.

3. بقره، آيه 258.

 

 

 ج) مفهوم «عبادت»

«عبادت» سوّمين واژه قرآنى است كه وهّابيان برداشت نادرستى از آن دارند. آنها با صراحت مى گويند: اگر كسى به سراغ صالحان برود كه آنها نزد خداوند براى او شفاعت كنند مصداق آيه شريفه ذيل مى باشد: (أَلاَ للهِِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى إِنَّ اللهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِى مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِى مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ).(1)

«آگاه باشيد كه دين خالص از آنِ خداست، و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، (دليلشان اين بود كه:) اينها را نمى پرستيم مگر براى اين كه ما را به خدا نزديك كنند. خداوند روز قيامت ميان آنان در آن چه اختلاف داشتند داورى مى كند; خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند».

................................

1. زمر، آيه 3.

«عبادت» در لغت و عرف به نهايت خضوع در برابر ديگرى گفته مى شود مانند ركوع و سجود، امّا خواهش كردن از ديگرى هيچ ارتباطى با اين موضوع ندارد.

راغب در مفردات مى گويد: «العُبُودِيَّةُ إظْهارُ التَذَلُّلِ وَ الْعِبادَةُ أبْلَغُ

مِنْها لأنَّها غايَةُ التَذَلُّلِ».(1)

در لسان العرب مى خوانيم : «اَصْلُ الْعُبُودِيَّةُ الخَضُوعُ وَ التَذَلُّلُ».

جالب اين است كه پيشواى مذهب وهّابيّت جمله (لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى) را مورد توجّه قرار داده، ولى از كنار جمله (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ...) به راحتى گذشته است، پس اشكال كار در عبادت غير خدا است نه در «تقاضاى شفاعت براى قرب به خدا» آن هم شفاعت به اذن الله.

آرى انسان هنگامى كه با پيشداورى ناصوابى وارد مسأله اى مى شود، آن چه را موافق مقصود اوست مى بيند و آن چه مخالف است گاه به هيچ وجه نمى بيند و گاه ساده از كنار آن مى گذارد، سپس فتواى قتل ميليون ها نفر از مسلمين را به عنوان «مشرك» صادر مى كند! و خون و مال و ناموس اين مشركان را مباح مى شمرد!

البتّه بحث درباره حقيقت «شفاعت» و «دعا» به زودى خواهد آمد،

.................................................................................

1. مفردات راغب، ماده «عبد».

 

د) مفهوم «شفاعت»

شفاعت چهارمين واژه قرآنى است كه اين گروه در تفسير آن گرفتار خطا شده اند و همان گونه كه گفتيم حكم كفر تمام كسانى را كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا امامان اهل بيت(عليهم السلام) يا صالحان ديگر تقاضاى شفاعت كنند، صادر كرده و آنها را «مشرك»! خوانده اند كه اسناد آن پيش از اين گذشت.

آنها به قدرى در اين راه تندروى مى كنند كه پيشواى آنان در رساله «كشف الشبهات» اين مشركان را به دو دليل بدتر از بت پرستان زمان جاهليّت مى شمرد و تصريح مى كند، با اين كه آنها نه اعتقاد به معاد داشتند، نه نماز مى خواندند و نه چيزى از فرائض اسلام را بجا مى آوردند، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را ساحر و واجب القتل، و قرآن را سحر مى شمردند، باز هم بر مشركان عصر ما (آنها كه همه چيز را قبول دارند و متعبّد به تمام آداب اسلام هستند و فقط از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)طلب شفاعت مى كنند) برترى دارند!! و تصريح مى كند شرك آنها سبك تر از شرك اينهاست! چرا؟

زيرا آنها در حال رفاه «بت» مى پرستيدند، ولى در حال سختى (به عنوان مثال هنگامى كه گرفتار امواج خروشان و خطرناك دريا مى شدند) خدا را با اخلاص مى خواندند!(1)

راستى چقدر بى انصافى است كه انسان بگويد افراد متديّنى كه تمام مبانى اسلام را قبول دارند و همه آداب و احكام اسلام را انجام مى دهند، از تمام گناهان پرهيز دارند، زكات و حقوق مالى خود را به طور كامل مى پردازند، از راه هاى دور به زيارت خانه خدا مى آيند و حافظ قرآن و عالم به معارف اسلام هستند، از بت پرستان شرابخوار آدمكش و جاهل و خونخوار و آلوده به انواع گناهان زمان جاهليّت كه هيچ چيز را قبول نداشتند، بدترند، چرا كه از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا كسان ديگرى كه آنها را صالح مى دانند طلب شفاعت كرده اند، آنها مشركند و جان و مالشان مباح است!!

 

.....................................................................

1. متن عربى اين سخن در صفحه 37 گذشت.

 

آيا كسى اين گونه سخنان دور از منطق را در دنياى امروز مى پذيرد؟!

بنابراين بايد قبول كرد كه عمر اين گونه افكار به پايان رسيده و به زودى به بايگانى تاريخ سپرده خواهد شد.

حال به سراغ اصل مسأله شفاعت مى رويم، تا ببينيم چه مشكلى از نظر توحيدى در اين مسأله نهفته شده كه اين همه كافر و مشرك و مهدورالدم درست كرده اند؟!

آيا شيخ الاسلام كشف تازه اى در اين مسأله كرده كه بر همه علماى اسلام در طول تاريخ جز او و جناب ابن تيميّه مخفى مانده است؟!

حقيقت اين است كه اصل مسأله شفاعت ضمن آيات فراوانى از قرآن مجيد به اثبات رسيده و به اجماع علماى اسلام از مسلّمات است، حتّى وهّابى ها نيز منكر اصل شفاعت نيستند و با صراحت به آن معترفند.

نكته ديگر، عدم امكان شفاعت شفيعان، بدون اذن خدا نيز از مسلّمات است، زيرا در بيش از پنج آيه از قرآن به اين موضوع تصريح شده، از جمله در آية الكرسى مى خوانيم: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ).(1)

«چه كسى نزد خداوند ـ جز به اذن او ـ شفاعت مى كند؟!».

توحيد افعالى مى گويد همه چيز در عالم بايد به اذن خدا صورت گيرد و كسى همتا و شريك او نيست، اگر شفاعتى هم صورت مى گيرد به اذن و فرمان او است و از آنجا كه او حكيم است، اذن و اجازه اش نيز بر اساس حكمتى انجام مى گيرد و درباره كسانى اجازه شفاعت مى دهد كه لياقت شفاعت را داشته باشند و در طريق عصيان، تمام پل هاى پشت سر خود را ويران نكرده باشند

تا اينجا همه مسائل مورد توافق است، پس اختلاف در كجاست؟

اختلاف در اين است كه علماى اسلام (غير وهّابى) مى گويند تقاضاى از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به چيزى كه خدا به او داده (يعنى مقام شفاعت) كار شايسته اى است و نه تنها مخالف توحيد نيست، بلكه مؤيّد آن است، ولى وهّابى ها مى گويند اگر از او تقاضاى شفاعت كنى كافر و مشرك و مباح الدم و المال مى شوى!!!

آيا شفاعت باطل است؟ نه، زيرا به اتّفاق همه علما جايز است.

آيا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مقام شفاعت ندارد؟ همه مى گويند البتّه دارد.

پس مشكل كار كجاست؟ مى گويند: مقام شفاعت دارد ولى از او نخواه كه كافر مى شوى! زيرا قرآن مى گويد، مشركان عرب هم مى گفتند ما بت ها را بدين جهت پرستش مى كنيم تا شفيعان ما نزد خدا باشند و كار شما مانند كار مشركان عرب است.

مى گوييم آنها پرستش بت ها مى كردند، ما هرگز پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندان او را پرستش نمى كنيم و درخواست شفاعت ربطى به عبادت و پرستش ندارد.

.............................................................

1. بقره، آيه 255.

مى گويند همين است كه ما مى گوييم!

مى گوييم قرآن خودش به گنهكاران دستور داده نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)بروند و از او تقاضاى استغفار (و شفاعت) در پيشگاه خدا كنند تا خدا آنها را ببخشد: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَّحِيماً).(1)

«اگر مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زير پا مى گذاردند)، به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آنها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».

 

و از آن واضح تر در داستان يعقوب(عليه السلام) مى خوانيم كه فرزندان يعقوب بعد از اعتراف به اشتباه و گناه خود نسبت به يوسف(عليه السلام)، از پدر تقاضا كردند در پيشگاه خدا براى آنها استغفار (و شفاعت) كند و گفتند: (يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).(2)

.......................................................................................

1. نساء، آيه 64.

2. يوسف، آيات 97 و 98.

«گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم. گفت: به زودى براى شما از پرودرگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است».

نه تنها يعقوب اين تقاضا را كه تقاضاى شفاعت نزد خدا بود، انكار نكرد، بلكه از آن استقبال نمود.

آيا پيغمبر خدا فرزندان خود را به «شرك» و كفر دعوت مى كند؟

 

 عذر ناموجّه

 

نكته جالب اين است كه وهّابيون متعصّب به سبب نداشتن پاسخ،سخن خود را به اينجا كه مى رسد عوض مى كنند و مى گويند: دو آيه فوق مربوط به زمان حيات اين دو پيامبر است، ولى پس از مرگ كه آنها به صورت موجودى بى روح در مى آيند كارى از آنها ساخته نيست!

بنابراين تقاضاى شفاعت از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بعد از مرگ آن حضرت بى فايده است!

درست توجّه مى كنيد كه در اينجا مسأله شرك و كفر كنار مى رود و مسأله «بيهودگى» پيش مى آيد و مى گويند اگر در حال حيات از آنها شفاعت بطلبند، نه شرك است و نه كفر، ولى اگر پس از وفات باشد كارى بيهوده است و اين در حقيقت به معنى پس گرفتن تمام ادّعاهاى پيشين است. (دقّت كنيد)

ما مى گوييم نه كفر است و نه بيهوده، چرا كه هيچ مسلمانى به خود اجازه نمى دهد بگويد مقام پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از يك شهيد عادى ميدان بدر و اُحُد كمتر است آنها (أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)(1) هستند ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) (نعوذ بالله) «كالحجر!» كدام جفاكار چنين سخنى مى گويد؟! گويا اشتباه آنها از اينجا پيدا شده كه قرآن به پيامبر مى گويد: (إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ).(2)

«به يقين تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى، و نمى توانى ناشنوايان را هنگامى كه روى بر مى گردانند و پشت مى كنند فراخوانى».

در حالى كه اين مربوط به افراد عادى است نه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نيكان و پاكان.

بايد از آنها پرسيد پس چرا در نمازها بر آن حضرت سلام مى فرستيد: «السَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ»، مى گوييد: آيا به كسى كه چيزى درك نمى كند (نعوذ بالله) سلام و درود مى فرستيد؟ آيا به آيه شريفه (إِنَّ اللهَ وَمَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً);(3) «خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند; اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و به طور كامل تسليم (فرمان او) باشيد»، بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) عقيده داريد يا نه؟ خداوند و مؤمنان درود و رحمت بر چه كسى مى فرستند؟ به كسى كه (نعوذ بالله) هيچ چيزى درك نمى كند؟!

....................................................................................

1. آل عمران، آيه 169.

2. نمل، آيه 80.

3. احزاب، آيه 56.

 

چرا بالاى سر آن حضرت اين آيه را تابلو كرده ايد: (لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ)(1); «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى دانيد».

چرا اجازه نمى دهيد كسى صداى خود را در آنجا (در كنار قبر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) بلند كند؟ اگر آن عقيده را درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بعد از وفات داريد و مى گوييد او بعد از وفات چيزى نمى فهمد (العياذ بالله) اين سخنان ضدّ و نقيض چه معنى مى دهد؟!

انصاف دهيد آيا چنين عقايدى به پايان عمر خود نزديك نشده است؟!

..............................................................................

1. حجرات، آيه 2.

 

 هـ ) مفهوم «دعا در قرآن»

از جمله واژه هايى كه وهّابيون تندرو در آن سخت در اشتباهند و بر اساس اين اشتباه حكم كفر بسيارى از مسلمانان را صادر كرده اند،

مفهوم «دعا» در قرآن است. آنها معتقدند: هر كس پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا يكى از صالحان و اولياء الله را بخواند، مشرك و كافر است و جان و مال او مباح است.

 

صنعانى از طرفداران افكار محمّد بن عبدالوهّاب در كتاب «تنزيه الاعتقاد» عبارتى دارد كه ترجمه اش عيناً چنين است: «خداوند «دعا» را عبادت ناميده و فرموده: (ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ)(1) ; مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم. كسانى كه از عبادت من تكبّر ورزند با خوارى وارد جهنّم مى شوند». بنابراين كسى كه پيامبر يا صالحى (از صالحان) را براى انجام چيزى بخواند يا بگويد براى من نزد خدا، جهت برآمدن حاجتم شفاعت كن يا به وسيله تو نزد خدا براى برآمدن حاجتم شفاعت مى طلبم، يا مانند آن يا بگويد دين مرا ادا كن، يا بيمار مرا شفا ده، يا مانند آن، پيامبر يا آن فرد صالح را دعا كرده (فراخوانده) و دعا عبادت، بلكه مغز عبادت است. چنين كسى غير خدا را عبادت كرده و مشرك شده است، زيرا «توحيد» كامل نمى شود جز به اين كه انسان خدا را يگانه در الوهيّت و خالق و رازق بودن بداند و ديگرى را خالق و رازق نداند و عبادت غير او نكند; حتّى بعضى از عبادات را براى غير بجا نياورد».(2)

............................................................................................

1. غافر، آيه 60 .

2. تنزيه الاعتقاد .

اين عبارات همان چيزى است كه در بسيارى از كتاب هاى آنان تكرار مى شود.

استناد آنها در حكم به كفر كسانى كه غير خدا را مى خوانند، آيه فوق است كه در كلام صنعانى آمده بود و آيات ديگرى مانند آيات زير است:

1ـ «(وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للهِِ فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً)(1); مساجد از آن خدا است، ديگرى را با خدا نخواهيد».

2ـ «(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىْء)(2); خواندن حق از آن او است و كسانى كه غير خدا را مى خوانند دعاى آنها هرگز به اجابت نمى رسد».

3ـ «(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ)(3); كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، بندگانى مثل خود شما هستند».

از اين آيات همان چيزى را نتيجه مى گيرند كه در كلام «صنعانى» آمده بود. يعنى هيچ كس حق ندارد حتّى «يا رسول الله اشفع لى عندالله» بگويد چرا كه كافر و مهدورالدم خواهد شد.

بنابراين يكى از عوامل مهمّ خشونت اين گروه كه هزاران هزار نفر را به سبب آن، از دم تيغ گذرانده و اموالشان را برده اند، اشتباه در فهم است

....................................................................................

1. جن، آيه 18.

2. رعد، آيه 14.

3. اعراف، آيه 194.

 

 

معنى دعا در قرآن مجيد بوده است.

اكنون به قرآن مجيد باز مى گرديم و معنى واژه «دعا» را از قرآن مى طلبيم تا روشن شود «دعا» كردن و خواندن غير خدا، گاه كفر است و گاه ايمان ; امّا اين افراد بر اثر كم اطّلاعى يا پيشداورى هاى نادرست، گرفتار چنان اشتباه خطرناكى شده اند.

(اتّفاقاً ما تجربه كرده ايم، افراد نادرى كه در حوزه هاى علميّه ما، گاهى تمايلات وهّابى گرى پيدا مى كنند، آنها نيز افراد كم اطّلاعى هستند كه در دروس حوزوى مشكل داشته اند).

به هر حال واژه دعا در قرآن به معانى مختلفى آمده است:

1ـ دعا به معنى عبادت، مانند آيه 18 سوره جن (...فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) تعبير به «مع الله» (همراه با خدا) نشان مى دهد، منظور اين است كه كسى را همتا و شريك خدا نپنداريد و عبادت نكنيد.

گواه اين مطلب، آيه 20 همين سوره (با فاصله يك آيه) است كه مى گويد: «(قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبِّى وَلاَ أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً) ; بگو تنها پروردگارم را مى پرستم و كسى را شريك او قرار نمى دهم».

هر مسلمانى مى داند «دعا» به اين معنى، مخصوص خدا است و كسى همتاى او نيست و جاى شكّ و ترديد ندارد.

2ـ دعا به معنى فراخواندن به سوى چيزى، مانند آنچه در مورد نوح پيامبر(عليه السلام) آمده است كه مى گويد: «(قَالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلا وَنَهَاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِى إِلاَّ فِرَاراً)(1); پروردگارا قوم خود را شب و روز فراخواندم ولى دعاى من جز بر فرار آنها نيفزود».

بديهى است اين دعا و فراخوانى قوم، همان دعوت آنها به سوى ايمان است و اين نوع دعا عين ايمان مى باشد و انجام آن بر پيغمبران خدا واجب بوده است.

و آنچه در مورد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است كه خداوند مى فرمايد: «(ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ)(2); مردم را به راه خدا با حكمت و اندرز نيكو بخوان»، نيز از همين قسم است.

3ـ دعا به معنى تقاضاى حاجت كه گاه از طريق عادى و معمولى است، مانند «(وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا)(3); هنگامى كه از «شهود» دعوت براى اداى شهادت شود، نبايد امتناع كنند».

اين فراخوانى و دعا در امور عادى است و به يقين اگر كسى آن را انجام دهد، كافر نمى شود بلكه وظيفه را انجام داده است.

و گاه از طرق غير عادى و معجزات است كه اين بر دو قسم است:

گاه با اعتقاد استقلال غير خدا در تأثير است و گاه از شخص بزرگى مى خواهيم كه از خدا براى ما چيزى بخواهد.

قسم اوّل نوعى شرك است، زيرا مستقلّ در تأثير، تنها ذات پاك خداست، حتّى اسباب و مسبّبات عادى نيز هر چه دارند از خدا دارند و به اذن او اثر مى گذارند.

...................................................................................

1. نوح، آيه 5 و 6.

2. نحل، آيه 125.

3. بقره، آيه 282.

 

قرآن مجيد در اين زمينه مى گويد: «(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِّنْ دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلا)(1); بگو كسانى را غير از خدا كه مى پنداريد (قادر بر حلّ مشكلات شما هستند) بخوانيد، آنها نمى توانند مشكلى از شما را برطرف سازند و نه در آن تغييرى ايجاد كنند».

هيچ فرد مؤمن آگاه و مسلمان با ايمانى چنين عقيده اى را درباره هيچ يك از انبيا و اولياءالله ندارد.

امّا قسم دوّم، توحيدِ انسانِ كامل است، يعنى آنجا كه كسى را واسطه و شفيع به درگاه خدا قرار مى دهد و مسبّب الاسباب را خدا مى داند و همه چيز را در قبضه قدرت و اراده او مى بيند، ولى با توسّل به اولياء الله از آنها مى خواهد كه نزد خدا براى او تقاضاى حاجتى كنند، كه اين عين توحيد و ايمان به مشيّت مطلقه الهيّه است.

قرآن مجيد مى گويد: بنى اسرائيل نزد موسى آمدند و از او تقاضا كردند كه از خداوند غذاهاى متنوّعى (غير از منّ و سلوى) براى آنها بخواهد «(وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَام وَاحِد فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِهَا...)(2); اى موسى! ما نمى توانيم به يك نوع غذا قناعت و صبر كنيم، از پروردگارت بخواه كه از آنچه زمين مى روياند از سبزيجات و... براى ما فراهم سازد».

موسى هرگز به آنها ايراد نكرد كه چرا مرا با خطاب يا موسى! فرا خوانديد و چرا مستقيماً خودتان از خدا نخواستيد و اين شرك و كفر است، بلكه تقاضاى آنها را از خدا خواست و اجابت شد و خطاب «(وَ لَكَمْ مَا سَأَلْتُمْ); آنچه خواستيد براى شما فراهم شد» از سوى خدا نازل گرديد، فقط به آنها گفت شما غذاى بهتر را رها كرديد و به سراغ غذاى كم اهمّيّت ترى رفتيد

..................................................................................................

1. اسراء، آيه 56.

2. بقره، آيه 61.

 

 نتيجه:

از آنچه در اين بحث آمد، روشن مى شود كه اين گروه از وهّابى ها، به جاى اين كه به قرآن مراجعه كنند و تنوّع موارد استعمال «دعا» را ببينند و آنها را در كنار هم بچينند و از مجموع آنها به عمق تعليمات قرآن در مسأله دعا پى ببرند، تنها به مطالعه چند آيه بسنده كرده، و بريده اند و دوخته اند و به دنبال آن حكم شرك و كفر اكثريّت مسلمين جهان را صادر فرموده اند، و از آن اسفبارتر اين كه در عمل نيز آن را اجرا كرده، و جمع كثيرى از مسلمين مخلص را از دم تيغ گذرانده و اموالشان را به يغما برده اند كه در بحث هاى پيشين به آن اشاره شد.

 

و ) بدعت در كتاب و سنّت

ششمين واژه اى كه اين دسته از وهّابيان در فهم معنى آن گرفتار اشتباه عظيمى شده اند، واژه «بدعت» است.

قرآن مجيد در مذمّت و نكوهش مسأله رهبانيّت در آيه 27 سوره حديد مى فرمايد: «(وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا) ; و رهبانيّتى را كه بدعت گذارده بودند، ما بر آنها مقرّر نداشته بوديم... ولى آنها حقّ آن را نيز رعايت نكردند...».

هر گاه «استثنا» را در آيه متّصل بدانيم ـ آن گونه كه ظاهر آيه است ـ مفهوم آيه همان است كه در بالا آمد يعنى مسيحيان نوعى رهبانيّت و ترك دنيا را ابداع كرده بودند كه از سوى خداوند مقرّر نشده بود، در عين حال همان را هم رعايت نكردند كه شرح آن خواهد آمد.

و اگر استثنا را منقطع بدانيم، مفهوم آيه اين است كه ما «رهبانيّت» را به آنها دستور نداده بوديم (بلكه بدعتى بود از ناحيه آنها)، ما به آنها ابتغاء مرضاة الله (جلب خشنودى خدا) را توصيه كرده بوديم كه آن را رعايت نكردند.

به هر حال، اين آيه از اين بدعت مذمّت مى كند، بدعتى كه به گفته مورّخان، چند قرن بعد از حضرت مسيح(عليه السلام) بر اثر بعضى از حوادث تاريخى كه منجر به شكست مسيحيان شد و گروهى متوارى بيابان ها و كوه ها شدند و به زندگى در انزوا پناه بردند، به وجود آمد و به تدريج رهبانيّت به صورت يك برنامه دينى درآمد. نخست مردان تارك دنيا (راهبان) راهى «ديرها» شدند، سپس زنان تارك دنيا (راهبه ها) به آنها پيوستند و ديرنشينى آغاز شد.

و از جمله سنّت هاى غلط كه همراه با رهبانيّت در ميان راهبان و راهبه ها شكل گرفت، مسأله ترك ازدواج به طور مطلق بود كه امرى بر خلاف سنّت الهى و طبيعت بشرى است و سرچشمه مفاسد بى شمارى شد.

مورّخ مشهور غربى «ويل دورانت» در تاريخ معروف خود، بحث مشروحى درباره رهبانان دارد كه قابل توجّه است. او در ضمن اعتراف مى كند كه پيوستن راهبه ها (زنان تارك دنيا) از قرن چهارم ميلادى شروع شد و روز به روز كار رهبانيّت بالا گرفت و در قرن دهم ميلادى به اوج خود رسيد.(1)

گرچه راهبان و راهبه ها در طول تاريخ اقدام به خدمات اجتماعى مختلفى كردند، ولى مفاسد اجتماعى و اخلاقى ناشى از آن بيشتر بود و بهتر است از ذكر آنها كه در كتب مورّخين مسيحى به آن اشاره شده، صرف نظر كنيم. آرى، نتيجه بدعت ها غالباً همين گونه است.

..............................................................................................

1. تاريخ ويل دورانت، جلد 13، صفحه 443.

به هر حال، اضافه بر آيه مزبور، روايات فروانى در نكوهش بدعت، در منابع اسلامى وارد شده است. از جمله حديث نبوى معروف «كُلُّ بِدْعَة ضِلاَلَةٌ» مى باشد! كه در كتب بسيارى از جمله «مسند احمد» و «مستدرك الصحيحين» و «سنن بيهقى» و «المعجم الاوسط طبرانى» و «سنن ابن ماجه» نقل شده است.(1)

وهّابيون تندرو با مشاهده اين گونه احاديث، بى آن كه در معنى «بدعت» دقّت كنند، نخست با هر پديده جديدى به مخالفت برخاستند، تا آنجا كه دو چرخه را مركب شيطان خواندند و با نصب خطوط تلفنى به مخالفت برخاستند، و چون ديدند دنيا به سرعت به سوى صنعتى شدن پيش مى رود سرانجام در برابر پديده هاى صنعتى غرب تسليم شدند، نه فقط تسليم شدند بلكه غرق در آن شدند، و امروز كه به عربستان سعودى مسافرت مى كنيم، مى بينيم انواع اتومبيل هاى آخرين سيستم، وسائل مدرن تهويه، جالب ترين وسائل منزل و حتّى انواع سوپر ماركت ها و خوراك هاى غربى همه جا را پر كرده، و صغير و كبير و عالم و جاهل از آن استفاده مى كنند.

در اين هنگام، مخالفت با اين «بدعت ها»! را رها كرده، تنها به مخالفت با بدعت هايى كه از نظر آنان آب و رنگ مذهبى داشت به مخالفت برخاستند، مانند بناى بر قبور، مراسم بزرگداشت ميلاد پيامبر و بزرگان دينى، مراسم عزادارى بر شهيدان و امثال اين ها، هر كس به سراغ اين امور برود، او را بدعت گذار و مستحقّ همه گونه ملامت و سرزنش مى بينند.

..........................................................................................

1. مسند احمد، جلد 4، صفحه 126 ; مستدرك، جلد 1، صفحه 97; سنن بيهقى، جلد 10، صفحه 114 ; سنن ابن ماجه، جلد 1، صفحه 16 و معجم طبرانى، جلد 1، صفحه 28.

 

امّا به راستى بدعت چيست و در چه موارد حرام است؟ به شرح زير توجّه فرماييد. هر چند سابقاً اشاراتى نيز داشته ايم، ولى در اينجا ناگزير از توضيحات بيشترى هستيم:

«بدعت» در لغت ـ همان گونه كه قبلا هم اشاره شد ـ به معنى هرگونه نوآورى خوب يا بد است و در اصطلاح فقها «ادخال ما ليس من الدين فى الدين» است.

آرى، هر گاه چيزى را كه جزء دين نيست در دين وارد كنيم، و آن را به عنوان دستور الهى بشمريم، بدعت گذارده ايم.

و اين به دو گونه انجام مى شود، واجبى را حرام و حرامى را واجب، ممنوعى را مباح و مباحى را ممنوع سازيم.

مثلا بگوييم در نظام بانكدارى امروز، رباخوارى قابل اجتناب نيست، بنابراين پذيرفته است، يا بگوييم حجاب مربوط به زمانى بوده كه بشر تمدّن امروز را نداشته ولى امروز كشف حجاب مانعى ندارد، و انواع و اقسام بهانه جويى هايى كه حلال را با آن حرام و حرام را حلال مى كنند، همه اين موارد، مصداق بارز بدعت است.

و گاه مى شود امورى را كه در دستورات دينى و در كتاب و سنّت وارد نشده جزء دين بشمريم، مثلا مراسم سوگوارى براى اموات را در سوّم و هفتم و چهلم كه يك امر عرفى است، جزء دستورات اسلام بدانيم و يا جشن و شادمانى در اعياد اسلامى را واجب شرعى بشمريم و امثال اين ها.

 

به عبارت روشن تر، نوآورى ها سه گونه است:

1ـ نوآورى در امور صد درصد عرفى كه هيچ ارتباطى به مسائل شرع ندارد، مانند نوآورى هاى مربوط به صنايع و اختراعات و علوم طبيعى كه در زمان حيات و عصر پيامبر اسلام و ساير پيشوايان معصوم نيز بوده است، زيرا قافله علوم و اختراعات هيچ گاه متوقّف نمى شود، اين گونه بدعت ها جزء بدعت هاى مفيد و سازنده است، زيرا همه عقلاى جهان از هر پديده مفيدى ـ بدون تعصّب ـ استقبال مى كردند، از هر قوم و ملّتى كه بوده باشد.

2ـ نوآورى هاى عرفى پيرامون موضوعات شرعى، بى آن كه نسبت به شرع داده شود، مثل بناى مساجد با كيفيّت خاص، گلدسته ها، محراب ها، كاشى كارى ها، كتيبه ها، استفاده از بلندگو براى اذان و صدها از اين قبيل.

به يقين هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نبود، آيا هيچ كس مى گويد اين ها بدعت و حرام است، در حالى كه تمام مساجد مسلمين حتّى در عربستان سعودى و مراكز وهّابيّت و مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) پر از اين هاست.

همچنين تغييرات زيادى كه در مسجدالحرام صورت گرفته است،

كه هيچ شباهتى با زمان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ندارد، و از آن مهم تر ساختن طبقه دوّم براى محلّ سعى صفا و مروه، و تغيير عجيبى كه اخيراً در جمرات ايجاد كردند وانتقال قربانگاه ها به خارج منى و امثال اين ها.

اين نوآورى ها امورى است عرفى، در كنار مسائل شرعى براى سهولت در كار يا رفع مشكلات و خطرها و هيچ كس آن را به عنوان يك دستور خاصّ شرعى نمى شناسد و بدعت نمى داند.

تشكيل جلسات مسابقه قرائت قرآن وانتخاب بهترين قاريان و حافظان و مفسّران قرآن مجيد.

به يقين هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبوده، اين ها نوآورى هايى است كه براى پيشرفت مقاصد و اهداف دينى در نظر گرفته مى شود، بى آن كه بگوييم جزء دين است.

همچنين احترام به اموات از طريق تشكيل مجالس بزرگداشت در مقاطع زمانى خاص.

تشكيل همايش ها و كنگره هاى مذهبى و جلسات نكوداشت براى بزرگان دين.

جشن هاى تولّد براى پيشوايان دين.

مجالس سوگوارى براى شهادت يا رحلت آنان.

و امور ديگرى از اين قبيل كه سبب عظمت اسلام و مسلمين و كنار زدن پرده هاى غفلت و بى خبرى و موجب معرفت و شناخت بيشتر آنان مى گردد.

ما در محيط خود بارها تجربه كرده ايم كه اين گونه برنامه هاى عرفى كه در حاشيه مسائل مذهبى انجام مى گيرد، موجى از آگاهى و بيدارى در همه، به خصوص نسل جوان، بر مى انگيزد و سبب حركت آنها به سوى معارف قرآنى و اسلامى و اهتمام به امور دينى مى شود و به يقين تعطيل اين برنامه ها خسارت عظيمى بر مسلمين وارد مى كند.

به هر حال، اين ها يك سلسله امور عرفى است كه هيچ كس هنگام انجام اين امور نمى گويد خداوند يا رسول خدا چنين دستورى را داده است و به تعبير ديگر چيزى را كه جزء دين نيست جزء آن نمى كند.

بنابراين، هرگز نمى توان نام بدعت بر آن گذارد و به عنوان «كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ» آن را نوعى گمراهى دانست.

3ـ نوع ديگرى وجود دارد كه همان بدعت حرام است كه در آغاز به آن اشاره شد : حريم دين را شكستن و قانونى بر ضدّ قوانين دينى وضع كردن يا قانونى بر آن افزودن يا قانونى را كم كردن بى آن كه دليلى در شرع بر آن وجود داشته باشد.

ولى تندروان وهّابى به خاطر ضعف اطّلاعات آنها نسبت به فقه اسلامى و علم اصول ميان اين سه نوع نوآورى نتوانسته اند فرق بگذارند و گرفتار اشتباه سختى شده اند، و برادران مسلمان خود را با اندك چيزى متّهم به «بدعت» مى كنند، همان گونه كه به سادگى آنها را متّهم به «شرك» مى نمايند.

اين گفتار را با سخنى از عالم فقيد يوسف بن علوى مالكى ازمدّرسان معروف مسجدالحرام پايان مى دهيم.

او در كتاب «مفاهيم يجب أن تصحّح» در بحث بدعت تحت عنوان «بدعت خوب و بد» سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:

بعضى از فرومايگان جاهل و متعصّب و تنگ نظر كه خود را بى جهت به «سلف صالح» منتسب مى كنند، با هر امر تازه اى به مبارزه برمى خيزند و هر اختراع مفيدى را به عنوان اين كه بدعت است و هر بدعتى ضلالت است، نفى مى كنند بى آن كه ميان بدعت ها و نوآورى ها فرق بگذارند و بدعت نيك را از بد بشناسند.

اين فرق گذارى چيزى است كه عقل سليم و فكر روشن آن را تأكيد مى كنند و جمعى از بزرگان علم اصول همچون «نووى» و «سيوطى» و «ابن حجر» و «ابن حزم» بر آن صحّه نهاده اند.

هر گاه احاديث نبوى كه يكديگر را تفسير مى كنند، در كنار هم بگذاريم و يكجا مورد مطالعه قرار دهيم، همين مطلب را مى رساند.از جمله حديث «كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ» است كه ناظر به بدعت هاى بدى است كه داخل در تحت هيچ اصلى از اصول شرع نمى باشد.

سپس مى افزايد: بدعت به معنى لغوى (يعنى نوآورى) حرام نيست، آن چه حرام و ضلالت است، بدعت به معنى شرعى است و آن «چيزى را بر امر دين افزودن و به آن رنگ و صبغه شريعت دادن است» كه به عنوان يك امر شرعى منسوب به صاحب شريعت مورد قبول و تبعيّت واقع شود.

امّا بدعت دنيوى، يعنى انواع نوآورى هاى مربوط به امور دنيا، هرگز ممنوع نيست.

بنابراين، تقسيم بدعت به دو قسم خوب و بد، ناظر به معنى لغوى آن است، امّا بدعت شرعى تنها يك نوع دارد كه حرام است و اگر مخالفان اين تقسيم، مفهوم «مَقْسم» را مى دانستند، قطعاً با آن به مخالفت بر نمى خاستند و مى دانستند كه نزاع در الفاظ مى كنند.

آرى ; در ميان بدعت هاى دنيوى، امورى بسيار مفيد يافت مى شود كه بايد به استقبال آن رفت و امورى نيز وجود دارد كه جز شرّ و فساد نيست.(1) (اشاره به بعضى بى بند و بارى هاى اجتماعى است)

 

ترجمه بيانيه هيئت علماى بزرگ سعودى بر علیه وهابیون

الحمد لله، و الصلاة و السلام على رسول الله، و على آله و صحبه و من اهتدى بهداه، اما بعد:

هيئت «كبار العلماء» در جلسه چهل و نهم كه در طائف از تاريخ 2/4/1419 هجرى قمرى تشكيل شد، حوادثى را كه در كشورهاى اسلامى و غير آن، از تكفير و انفجارها و امور ناشى از آن، از خونريزى ها و نابود كردن مؤسّسات مختلف اتفاق افتاده، مورد بررسى قرار داد، و نظر به اهميّت اين موضوع و پى آمدهاى آن، اعمّ از كشتن بى گناهان و اتلاف اموال، و ايجاد رعب و وحشت در مردم، و ايجاد ناامنى و تزلزل و بى ثباتى در جامعه، مجلس تصميم گرفت حكم اين موضوع را طىّ بيانيه اى به عنوان خيرخواهى الهى بندگان خدا و اداى تكليف، و رفع هرگونه اشتباه از كسانى كه گرفتار اشتباه در مفاهيم اسلامى شده اند، روشن سازد. به همين دليل نكات زير را يادآور مى شود و از خداوند توفيق مى طلبد:

1ـ تكفير (كسى را كافر دانستن) يك حكم شرعى است كه بايد معيارش از سوى خدا و رسول او تعيين گردد، همان گونه كه حلال و حرام و واجب بايد از سوى خدا باشد، همچنين تكفير، و گفتار و رفتارى كه (در كتاب و سنّت) گاه كفر بر آن اطلاق شده به معنى «كفر اكبر» كه سبب خروج از دين اسلام مى شود، نيست.

بنابراين ـ چون بايد حكم به كفر از سوى خدا و رسولش باشد ـ جايز نيست كسى را تكفير كنيم مگر اين كه دليل روشنى از كتاب و سنّت بر كفر او گواهى دهد، و گمان و احتمال هرگز كافى نيست، زيرا احكام سنگينى بر اين حكم بار مى شود. هنگامى كه ما، در مورد حدود معتقديم طبق قاعده «الحدود تدرء بالشبهات» بايد بدون قطع و يقين اقدام نكنيم، مسلّماً مسأله «تكفير» به خاطر آثار مهمّى كه دارد از حدود مهم تر است و لذا پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همگان را از تكفير كسى كه واقعاً كافر نيست، بر حذر داشت و فرمود: هر كس به برادر مسلمانش بگويد: اى كافر! اگر راست بگويد، طرف مقابل گرفتار عذاب الهى مى شود و اگر دروغ بگويد به خودش باز مى گردد.

گاه در كتاب و سنّت تعبيرى ديده مى شود كه فلان سخن يا عمل يا اعتقاد موجب كفر است، در حالى كه موانعى وجود دارد كه جلو اين حكم را مى گيرد، و اين مانند احكام ديگرى است كه بدون اجتماع اسباب و شرايط و نفى موانع حاصل نمى گردد، مثلا ارث يكى از احكام الهى است كه به سبب خويشاوندى صورت مى گيرد ولى گاه موانعى وجود دارد كه جلو اين حكم را مى گيرد، مانند اختلاف در دين. همچنين گاه كسى را اجبار بر اداى كلمات كفرآميز مى كنند در حالى كه سبب كفر او نمى شود (چون مجبور شده است) و نيز گاهى انسان سخن كفرآميزى بر اثر شدّت خوشحالى يا غضب و مانند آن مى گويد (در حالى كه از حالت طبيعى خارج شده) و اين موجب كفر او نمى شود چون قصدى ندارد، شبيه داستان معروفى كه كسى از شدّت خوشحالى مى گفت «خداوندا تو بنده منى و من پروردگار توأم!».

آثار مهم و خطرناكى بر شتاب در تكفير مترتّب مى شود از جمله مباح شمردن خون و مال آن شخص، و جلوگيرى از ارث او و جدايى از همسرش و غير اينها كه از آثار ارتداد است، بنابراين چگونه جايز است مسلمان به كمترين شبهه اى چنين نسبتى به كسى بدهد (و اين همه مسئوليّت را بپذيرد؟).

حاصل اين كه : شتاب در تكفير خطرات عظيمى دارد زيرا خداوند متعال مى فرمايد : (قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالاِْثْمَ وَالْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ).(1) (طبق اين آيه هرگونه كار زشت و ظلم و شرك و نسبت ناروا و سخن بى دليل نسبت به خداوند حرام شمرده است).

2ـ آنچه از اين عقيده باطل (نسبت شرك به مسلمين) حاصل شده، يعنى خون ها را مباح شمردن و عِرْض و آبروى مردم را بردن و اموال آنها را غارت كردن و منفجر ساختن خانه ها و وسايل نقليّه و مراكز ادارى و تجارى، اين اعمال و مانند آن به اجماع همه مسلمين حرام و گناه است، زيرا سبب هتك حرمت نفوس و اموال است و امنيّت و آرامش زندگى مردمى را كه در خانه ها و مراكز كار صبح و شام رفت و آمد دارند از بين مى برد، و مصالح عمومى جامعه را كه بدون آن نمى توانند زندگى كنند بر باد مى دهد.

.................................................................................

1. اعراف، آيه 33 .

اين در حالى است كه اسلام اموال و اعراض و نفوس مسلمين را محترم شمرده و به هيچ كس اجازه تجاوز به حريم آنها نمى دهد، و از آخرين امورى كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در خطبه حجّة الوداع به همه مسلمانان ابلاغ كرد اين بود كه فرمود: خون ها و اموال و اعراض شما بر يكديگر محترم است مانند احترام امروز (روز عيد قربان) و احترام اين ماه (حرام) و احترام اين سرزمين مقدّس (مكّه) ; سپس (براى تأكيد) فرمود: خداوندا گواه باش (من آنچه را بايد بگويم) گفتم! اين حديث مورد اتّفاق همه محدّثان است.

و نيز فرمود: تمام هستى مسلمان بر مسلمان حرام است، خونش، مالش و ناموس و عرضش و نيز فرمود : از ظلم بپرهيزيد كه ظلم در قيامت ظلمات است.

 

و نيز خداوند سبحان كسى را كه خون بى گناهى را بريزد به اشدّ مجازات تهديد كرده و فرمود: «هر كس فرد با ايمانى را عمداً به قتل برساند، مجازاتش دوزخ است و براى هميشه در آن خواهد ماند و خداوند او را مورد غضب و لعن خود قرار خواهد داد و مجازات عظيمى براى او قرار داده است».(1)

و نيز درباره قتل سهوى كافرى كه در امان مسلمين زندگى مى كند، فرموده «بايد ديه و كفاره بدهيد».(2)

...........................................................................................

1. نساء، آيه 93 .

2. برگرفته از آيه 92 سوره نساء .

با اين حال قتل عمد او چه حكمى خواهد داشت. به يقين جرم او عظيم تر و گناه آن سنگين تر خواهد بود.

در حديث صحيح از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است كسى كه غير مسلمانى را كه با مسلمين پيمان دارد به قتل برساند، هرگز بوى بهشت را نخواهد شنيد!

3ـ اين مجلس با توجّه به حكمى كه در بالا نسبت به تكفير مردم بدون دليل از كتاب و سنّت صادر كرده و اهمّيت آن را به سبب آثار شوم و گناهانى كه بر آن مترتّب مى شود، بيان داشته به تمام مردم جهان اعلام مى كند كه اسلام از اين گونه عقيده هاى باطل بيزار است و آنچه در بعضى از كشورها از ريختن خون بى گناهان و منفجر ساختن مساكن و مركب ها و مراكز عمومى و خصوصى و تخريب كارگاه ها و مانند آن صورت مى گيرد، عملى جنايت كارانه مى داند كه اسلام از آن بيزار است. همچنين هر مسلمانى كه به خدا و روز جزا ايمان دارد از اين اعمال بيزار مى باشد، و اين كارها تنها كار كسانى است كه داراى افكار منحرف و گمراهند و گناه و جرم آن به گردن آنهاست و هرگز نبايد به حساب اسلام و مسلمانانى كه به هدايت اسلام هدايت شده اند و متمسّك به كتاب و سنّت و پيرو قرآن مجيدند، گذارد. اين كارها فساد و جنايت بزرگى است كه شريعت اسلام و فطرت پاك انسانى آنها را نمى پذيرد.

لذا روايات اسلامى به طور قاطعانه آن را تحريم كرده، و از همنشينى با اين گونه افراد بازداشته است...»

سپس اين بيانيّه با آيات و رواياتى كه نشان مى دهد اسلام دين محبّت و دوستى و تعاون در نيكى و تقوى و گفتگوى منطقى و حكيمانه و پرهيز از هرگونه خشونت و پرخاشگرى است، پايان داده شده است.(1)

 

امضاء کنندگان بیانیه فوق الذکر

رئيس المجلس

عبدالعزيز بن عبدالله بن باز

صالح بن محمد اللحيدان عبدالله بن عبدالرحمن البسام عبدالله بن سليمان بن تقنيع عبدالعزيز بن عبدالله بن محمد آل الشيخ محمد بن صالح العثيمي ناصر بن حمد الراشد عبدالله بن محمد بن ابراهيم آل الشيخ محمد بن عبدالله السبيل محمد بن سليمان البدرعبدالرحمن بن حمزة المزروقى راشد بن صالح بن خنيند. عبدالله بن عبدالمحسن التركي عبدالله بن عبدالرحمن الغديان د. عبدالوهاب بن ابراهيم أبوسليمان محمد بن ابراهيم بن جبيرمحمد بن زياد آل سليمان د. صالح بن فوزان الفوزان د. صالح بن عبدالرحمن الأطرمحسن بن جعفر العتمى د. بكر بن عبدالله ابوزيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:49  توسط isa  | 

 

شهادت پیامبر اعظم و امام حسن مجتبی و امام رضا علیهم السلام تسلیت باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:19  توسط isa  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:58  توسط isa  | 

 

 

یا جواد الائمه ادرکنی

 

امام نهم شيعيان حضرت جواد (ع ) در سال 195هجری در مدينه ولادت يافت . نام نامي اش محمد معروف به جواد و تقی است . القاب ديگری مانند : رضی و متقی نيز داشته ، ولی تقی از همه معروفتر مي باشد . مادر گرامي اش سبيکه يا خيزران است که اين دو نام در تاريخ زندگی آن حضرت ثبت است . امام محمد تقی (ع ) هنگام وفات پدر 8 ساله بود . پس از شهادت جانگداز حضرت رضا عليه السلام در اواخر ماه صفر سال 203ه مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع ) انتقال يافت . مأمون خليفه عباسی که همچون ساير خلفای  بنی عباس از پيشرفت معنوی و نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضايل آنها در بين مردم هراس داشت ، سعی  کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خويش قرار دهد . " از اينجا بود که مأمون نخستين کاری که کرد ، دختر خويش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد ، تا مراقبی  دايمی و از درون خانه ، بر امام گمارده باشد . رنجهای دايمی که امام جواد (ع ) از ناحيه اين مأمور خانگی  برده است ، در تاريخ معروف است " . از روشهايی که مأمون در مورد حضرت رضا (ع ) به کار مي بست ، تشکيل مجالس بحث و مناظره بود . مأمون و بعد معتصم عباسی مي خواستند از اين راه - به گمان باطل خود - امام (ع ) را در تنگنا قرار دهند . در مورد فرزندش حضرت جواد (ع ) نيز چنين روشی را به کار بستند . به خصوص که در آغاز امامت هنوز سنی از عمر امام جواد (ع ) نگذشته بود . مأمون نمي دانست که مقام ولايت و امامت که موهبتی است الهی ، بستگی به کمی  و زيادی سالهای عمر ندارد . باری ، حضرت جواد (ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذر بود ، و در دوره ای که فرقه های مختلف اسلامی و غير اسلامی  در ميدان رشد و نمو يافته بودند و دانشمندان بزرگی در اين دوران ، زندگی مي کردند و علوم و فنون ساير ملتها پيشرفت نموده و کتابهای زيادی به زبان عربی ترجمه و در دسترس قرار گرفته بود ، با کمی سن وارد بحثهای علمی گرديد و با سرمايه خدايی امامت که از سرچشمه ولايت مطلقه و الهام ربانی مايه گرفته بود ، احکام اسلامی را مانند پدران و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعليم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسياری  پاسخ گفت . برای نمونه ، يکی از مناظره های  ( = احتجاجات ) حضرت امام محمد تقی (ع ) را در زير نقل مي کنيم : " عياشی در تفسير خود از ذرقان که همنشين و دوست احمد بن ابی دؤاد بود ، نقل مي کند که ذرقان گفت : روزی دوستش ( ابن ابی دؤاد ) از دربار معتصم عباسی  برگشت و بسيار گرفته و پريشان حال به نظر رسيد . گفتم : چه شده است که امروز اين چنين ناراحتی ؟ گفت : در حضور خليفه و ابوجعفر فرزند علی بن موسی الرضا جريانی پيش آمد که مايه شرمساری و خواری ما گرديد . گفتم : چگونه ؟ گفت : سارقی را به حضور خليفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدی کرده بود . خليفه طريقه اجرای حد و قصاص را پرسيد . عده ای از فقها حاضر بودند ، خليفه دستور داد بقيه فقيهان را نيز حاضر کردند ، و محمد بن علی الرضا را هم خواست . خليفه از ما پرسيد : حد اسلامی چگونه بايد جاری شود ؟ من گفتم : از مچ دست بايد قطع گردد . خليفه گفت : به چه دليل ؟ گفتم : به دليل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است ، و در قرآن کريم در آيه تيمم آمده است : فامسحوا بوجوهکم و ايديکم . بسياری از فقيهان حاضر در جلسه گفته مرا تصديق کردند . يک دسته از علماء گفتند : بايد دست را از مرفق بريد . خليفه پرسيد : به چه دليل ؟ گفتند : به دليل آيه وضو که در قرآن کريم آمده است : ... و ايديکم الی  المرافق . و اين آيه نشان مي دهد که دست دزد را بايد از مرفق بريد . دسته ديگر گفتند : دست را از شانه بايد بريد چون دست شامل تمام اين اجزاء مي شود . و چون بحث و اختلاف پيش آمد ، خليفه روی  به حضرت ابوجعفر محمد بن علی  کرد و گفت : يا اباجعفر ، شما در اين مسأله چه مي گوييد ؟ آن حضرت فرمود : علمای شما در اين باره سخن گفتند . من را از بيان مطلب معذور بدار . خليفه گفت : به خدا سوگند که شما هم بايد نظر خود را بيان کنيد . حضرت جواد فرمود : اکنون که من را سوگند مي دهی  پاسخ آن را مي گويم . اين مطالبی که علمای اهل سنت درباره حد دزدی بيان کردند خطاست . حد صحيح اسلامی  آن است که بايد انگشتان دست را غير از انگشت ابهام قطع کرد . خليفه پرسيد : چرا ؟ امام (ع ) فرمود : زيرا رسول الله (ص ) فرموده است سجود بايد بر هفت عضو از بدن انجام شود : پيشانی ، دو کف دست ، دو سر زانو ، دو انگشت ابهام پا ، و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع کنند برای سجده حق تعالی محلی  باقی نمي ماند ، و در قرآن کريم آمده است " و ان المساجد لله ... " سجده گاه ها از آن خداست ، پس کسی نبايد آنها را ببرد . معتصم از اين حکم الهی و منطقی بسيار مسرور شد ، و آن را تصديق کرد و امر نمود انگشتان دزد را برابر حکم حضرت جواد (ع ) قطع کردند . ذرقان مي گويد : ابن ابی دؤاد سخت پريشان شده بود ، که چرا نظر او در محضر خليفه رد شده است . سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت : يا اميرالمؤمنين ، آمده ام تو را نصيحتی کنم و اين نصحيت را به شکرانه محبتی که نسبت به ما داری  مي گويم . معتصم گفت : بگو . ابن ابی دؤاد گفت : وقتی مجلسی از فقها و علما تشکيل مي دهی تا يک مسأله يا مسائلی را در آنجا مطرح کنی ، همه بزرگان کشوری  و لشکری حاضر هستند ، حتی  خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهايی  که در حضور تو مي شود هستند ، و چون مي بينند که رأی علمای بزرگ تو در برابر رأی محمد بن علی الجواد ارزشی ندارد ، کم کم مردم به آن حضرت توجه مي کنند و خلافت از خاندان تو به خانواده آل علی منتقل مي گردد ، و پايه های قدرت و شوکت تو متزلزل مي گردد . اين بدگويی و اندرز غرض آلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صدد برآمد اين مشعل نورانی و اين سرچشمه دانش و فضيلت را خاموش سازد . اين روش را - قبل از معتصم - مأمون نيز در مورد حضرت جوادالأئمه (ع ) به کار مي برد ، چنانکه در آغاز امامت امام نهم ، مأمون دوباره دست به تشکيل مجالس مناظره زد و از جمله از يحيی بن اکثم که قاضی بزرگ دربار وی بود ، خواست تا از امام (ع ) پرسشهايی کند ، شايد بتواند از اين راه به موقعيت امام (ع ) ضربتی وارد کند . اما نشد ، و اما از همه اين مناظرات سربلند درآمد . روزی از آنجا که " يحيی بن اکثم " به اشاره مأمون مي خواست پرسشهای خود را مطرح سازد مأمون نيز موافقت کرد ، و امام جواد (ع ) و همه بزرگان و دانشمندان را در مجلس حاضر کرد . مأمون نسبت به حضرت امام محمد تقی (ع ) احترام بسيار کرد و آنگاه از يحيی خواست آنچه مي خواهد بپرسد . يحيی که پيرمردی  سالمند بود ، پس از اجازه مأمون و حضرت جواد (ع ) گفت : اجازه مي فرمايی  مسأله ای از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود : آنچه دلت مي خواهد بپرس . يحيی بن اکثم پرسيد : اگر کسی در حال احرام قتل صيد کرد چه بايد بکند ؟ حضرت جواد (ع ) فرمود : آيا قاتل صيد محل بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا جاهل ؟ به عمد صيد کرده يا خطا ؟ محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير بوده يا کبير ؟ اول قتل او بوده يا صياد بوده و کارش صيد بوده ؟ آيا حيوانی را که کشته است صيد تمام بوده يا بچه صيد ؟ آيا در اين قتل پشيمان شده يا نه ؟ آيا اين عمل در شب بوده يا روز ؟ احرام محرم برای عمره بوده يا احرام حج ؟ يحيی دچار حيرت عجيبی شد . نمي دانست چگونه جواب گويد . سر به زير انداخت و عرق خجالت بر سر و رويش نشست . درباريان به يکديگر نگاه مي کردند . مأمون نيز که سخت آشفته حال شده بود در ميان سکوتی  که بر مجلس حکمفرما بود ، روی به بنی  عباس و اطرافيان کرد و گفت : - ديديد و ابوجعفر محمد بن علی الرضا را شناختيد ؟ سپس بحث را تغيير داد تا از حيرت حاضران بکاهد . باری ، موقعيت امام جواد (ع ) پس از اين مناظرات بيشتر استوار شد . امام جواد (ع ) در مدت 17سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام پرداخت ، و شاگردان و اصحاب برجسته ای داشت که : هر يک خود قله ای بودند از قله های فرهنگ و معارف اسلامی مانند : ابن ابی عمير بغدادی ، ابوجعفر محمد بن سنان زاهری ، احمد بن ابی نصر بزنطی کوفی ، ابوتمام حبيب اوس طائی - شاعر شيعی  مشهور - ابوالحسن علی بن مهزيار اهوازی و فضل بن شاذان نيشابوری که در قرن سوم هجری مي زيسته اند . اينان نيز ( همچنانکه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود ) هر کدام به گونه ای مورد تعقيب و گرفتاری بودند . فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون کردند . عبدالله بن طاهر چنين کرد و سپس کتب او را تفتيش کرد و چون مطالب آن کتابها را - درباره توحيد و ... - به او گفتند قانع نشد و گفت مي خواهم عقيده سياسی او را نيز بدانم . ابوتمام شاعر نيز از اين امر بي بهره نبود ، اميرانی که خود اهل شعر و ادب بودند حاضر نبودند شعر او را - که بهترين شاعر آن روزگار بود ، چنانکه در تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است - بشنوند و نسخه از آن داشته باشند . اگر کسی شعر او را برای آنان ، بدون اطلاع قبلی  ، مي نوشت و آنان از شعر لذت مي بردند و آن را مي پسنديدند ، همين که آگاه مي شدند که از ابوتمام است يعنی  شاعر شيعی معتقد به امام جواد (ع ) و مروج آن مرام ، دستور مي دادند که آن نوشته را پاره کنند . ابن ابی عمير - عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ - نيز در زمان هارون و مأمون ، محنتهای بسيار ديد ، او را سالها زندانی کردند ، تازيانه ها زدند . کتابهای او را که مأخذ عمده علم دين بود ، گرفتند و باعث تلف شدن آن شدند و ... بدين سان دستگاه جبار عباسی  با هواخواهان علم و فضيلت رفتار مي کرد و چه ظالمانه !

شهادت حضرت جواد (ع

اين نوگل باغ ولايت و عصمت گرچه کوتاه عمر بود ولی رنگ و بويش مشام جانها را بهره مند ساخت . آثار فکری و رواياتی  که از آن حضرت نقل شده و مسائلی را که آن امام پاسخ گفته و کلماتی  که از آن حضرت بر جای مانده ، تا ابد زينت بخش صفحات تاريخ اسلام است . دوران عمر آن امام بزرگوار 25سال و دوره امامتش 17سال بوده است . معتصم عباسی از حضرت جواد (ع ) دعوت کرد که از مدينه به بغداد بيايد . امام جواد در ماه محرم سال 220هجری به بغداد وارد شد . معتصم که عموی ام الفضل زوجه حضرت جواد بود ، با جعفر پسر مأمون و ام الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند . علت اين امر - همچنان که اشاره کرديم - اين انديشه شوم بود که مبادا خلافت از بنی عباس به علويان منتقل شود . از اين جهت ، درصدد تحريک ام الفضل برآمدند و به وی گفتند تو دختر و برادرزاده خليفه هستی ، و احترامت از هر جهت لازم است و شوهر تو محمد بن علی الجواد ، مادر علی هادی فرزند خود را بر تو رجحان مي نهد . اين دو تن آن قدر وسوسه کردند تا ام الفضل - چنان که روش زنان نازاست - تحت تأثير حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شد و به تحريک و تلقين معتصم و جعفر برادرش ، تسليم گرديد . آنگاه اين دو فرد جنايتکار سمی کشنده در انگور وارد کردند و به خانه امام فرستاده تا سياه روی  دو جهان ، ام الفضل ، آنها را به شوهرش بخوراند . ام الفضل طبق انگور را در برابر امام جواد (ع ) گذاشت ، و از انگورها تعريف و توصيف کرد و حضرت جواد (ع ) را به خوردن انگور وادار و در اين امر اصرار کرد . امام جواد (ع ) مقداری از آن انگور را تناول فرمود . چيزی  نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شديدی بر آن حضرت عارض گشت . ام الفضل سيه کار با ديدن آن حالت دردناک در شوهر جوان ، پشيمان و گريان شد ، اما پشيمانی  سودی نداشت . حضرت جواد (ع ) فرمود : چرا گريه مي کنی ؟ اکنون که مرا کشتی گريه تو سودی ندارد . بدان که خداوند متعال در اين چند روزه دنيا تو را به دردی مبتلا کند و به روزگاری بيفتی  که نتوانی از آن نجات بيابی . در مورد مسموم کردن حضرت جواد (ع ) قولهای  ديگری هم نقل شده است .

زنان و فرزندان حضرت جواد (ع )
زن حضرت جواد (ع ) ام الفضل دختر مأمون بود . حضرت جواد (ع ) از ام الفضل فرزندی نداشت . حضرت امام محمد تقی زوجه ديگری مشهور به ام ولد و به نام سمانه مغربيه داشته است . فرزندان آن حضرت را 4 پسر و 4 دختر نوشته اند بدين شرح : 1 - حضرت ابوالحسن امام علی النقی ( هادی ) 2 - ابواحمد موسی مبرقع 3 - ابواحمد حسين 4 - ابوموسی عمران 5 - فاطمه 6 - خديجه 7 - ام کلثوم 8 - حکيمه حضرت جواد (ع ) مانند جده اش فاطمه زهرا زندگانی کوتاه و عمری سراسر رنج و مظلوميت داشت . بدخواهان نگذاشتند اين مشعل نورانی نورافشانی کند . امام نهم ما در آخر ماه ذيقعده سال 220ه . به سرای جاويدان شتافت . قبر مطهرش در کاظميه يا کاظمين است ، عقب قبر منور جدش حضرت موسی بن جعفر (ع ) زيارتگاه شيعيان و دوستداران است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:3  توسط isa  | 

به وبلاگ امام رئوف یه سر بزنید http://emameraof.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:26  توسط isa  | 

 

 

    یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه

 

نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نيز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يك مادر هستند.

ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت.

 

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين كه كسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. اين جا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حكومت حيله گر بنى عباس اظهار مى كرد. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت كه از پشتيبانى مأموران حكومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم كردند.

به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد.

آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى كرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود.

محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن كه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين كه قبر مهيا شد دراين كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد.

آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.

بنا به گفته بعضي از علما به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا كه معمولاً مراسم دفن بزرگان دين با حضور اوليا الهي انجام شده است.

پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين كه حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع). و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد.

خداوند حرمى دارد كه مكه است پيامبر حرمى دارد و آن مدينه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن كوفه است و قم كوفه كوچك است كه از 8 درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود - زنى از فرزندان من در قم از دنيا مى رود كه اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شيعيان من وارد بهشت مى شوند .

 

احادیث پیرامون حضرت فاطمه معصومه (س)

عن سعد عن الرضا(ع) قال:

يا سعد من زارها فله الجنة

ثواب الأعمال و عيون اخبار الرضا(ع): عن سعد بن سعد قال: سالت اباالحسن الرضا(ع) عن فاطمه بنت موسى بن جعفر (ع) فقال:

من زارها فله الجنة

امام رضا (ع) فرمود- كسى كه حضرت فاطمه معصومه را زيارت كند پاداش او بهشت است .

كامل الزيارة:عن ابن الرضا عليهماالسلام قال:

من زار قبر عمتى بقم فله الجنة

امام جواد - كسى كه عمه ام را در قم زيارت كند پاداش او بهشت است .

امام صادق (ع):

من زارها عارفاً بحقّها فله الجنة

(بحار ج ٤٨ صفحه ٣٠٧) (اين تعبير بخشى از روايت مذكور در همين ورق شماره ٧ است )

امام صادق (ع) كسى كه آل حضرت را زيارت كند در حالى كه آگاه و متوجه شأن و منزلت او باشد به بهشت مى رود.

امام صادق (ع):

«الّا انَّ حرمى و حرم ولدى بعدى قم» بحار ج ٦٠ صفحه ٢١٦

امام صادق (ع) - آگاه باشيد كه حرم و حرم فرزندان بعد از من قم است

جايگاه حضرت معصومه(س)

لقب «معصومه» را امام رضا(ع) به خواهر خود عطا فرمود:

آن حضرت در روايتى فرمود:

«مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى.» (١)

«هركس معصومه را در قم زيارت كند،مانند كسى است كه مرا زيارت كرده است.»

اين لقب، كه از سوى امام معصوم به اين بانوى بزرگوار داده شده، گوياى جايگاه والاى ايشان است.

امام رضا(ع) در روايتى ديگر مى فرمايد:

هركس نتواند به زيارت من بيايد، برادرم را در رى يا خواهرم را در «قم» زيارت كند كه ثواب زيارت مرا در مى يابد. (٢)

لقب ديگر حضرت معصومه(س) «كريمه اهل بيت» است. اين لقب نيز بر اساس رؤياى صادقانه يكى از بزرگان، از سوى اهل بيت به اين بانوى گرانقدر داده شده است. ماجراى اين رؤياى صادقانه بدين شرح است :

مرحوم آيت اللّه سيّد محمود مرعشى نجفى، پدر بزرگوار آيت اللّه سيد شهاب الدين مرعشى (ره) بسيار علاقه مند بود كه محل قبر شريف حضرت صدّيقه طاهره (س) را به دست آورد. ختم مجرّبى انتخاب كرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پايان رساندن ختم و توسّل بسيار، استراحت كرد. در عالم رؤيا به محضر مقدّس حضرت باقر(ع) و يا امام صادق (ع) مشرّف شد.

امام به ايشان فرمودند:

«عَلَيْكَ بِكَرِيمَةِ اَهْل ِ الْبَْيت ِ.»

يعنى به دامان كريمه اهل بيت چنگ بزن .

١-ناسخ التواريخ، ج ٣، ص ٦٨، به نقل از كريمه اهل بيت، ص ٣٢

٢-زبدة التصانيف، ج ٦، ص ١٥٩، به نقل از كريمه اهل بيت، ص ٣ .

ايشان به گمان اينكه منظور امام (ع) حضرت زهرا(س) است، عرض كرد: «قربانت گردم، من اين ختم قرآن را براى دانستن محل دقيق قبر شريف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زيارتش مشرّف شوم.»امام فرمود: «منظور من، قبر شريف حضرت معصومه در قم است.» سپس افزود:«به دليل مصالحى خداوند مى خواهد محل قبر شريف حضرت زهرا(س) پنهان بماند؛ از اين رو قبر حضرت معصومه(س) را تجلّى گاه قبر شريف حضرت زهرا(س) قرار داده است. اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه(س) داده است.»مرحوم مرعشى نجفى هنگامى كه از خواب برخاست، تصميم گرفت رخت سفر بر بندد و به قصد زيارت حضرت معصومه (س) رهسپار ايران شود. وى بى درنگ آماده سفر شدو همراه خانواده اش نجف اشرف را به قصد زيارت كريمه اهل بيت ترك كرد. (١)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:3  توسط isa  | 

درباره ماه رمضان

رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبايست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى‏دهيم.

رمضان از اسماء الله است

هشام بن سالم نقل روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.

فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيى‏ء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)

امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آيد كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت‏شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى نمى‏دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

پى‏نوشت‏ها:

1- بحار جلد 96، ص 376، طبع اسلاميه

2- بحار، ج 96، ص 377

روزه، درمان بيماريهاى روح و جسم صفحه 22

سيد حسين موسوى راد لاهيجى

فضيلت اعمال مستحبى ماه رمضان

- دعا و استغفار

الحديث:

قال على بن ابيطالب(ع):

»عليكم فى شهر رمضان بكثرة استغفار و الدعاء فاما الدعا فيدفع عنكم به البلاء و اما الاستغفار فتمحى به ذنوبكم. (1)

ترجمه: بر شما باد در ماه رمضان به استغفار و دعاى زياد. اما دعاهاى شما دافع بلا از شماست. و اما استغفار شما از بين برنده گناهان است.

توضيح:

از وظايف روزه داران در اين ماه، دعا و درخواست‏حوايج از حضرت حق است كه بنده احساس نياز به پيشگاه بى نياز كرده، و دستهاى احتياج خويش را به درگاه او دراز مى‏كند.

- روزهاى ماه رمضان

الحديث:

قال رسول الله (صلى الله عليه و آله):

ايها الناس انه قد اقبل اليكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة، شهر هو عند الله افضل الشهور، و ايامه افضل الايام و ليالى افضل الليالى و ساعاته افضل الساعات. (2)

ترجمه:

اى مردم ماه خدا با بركت و رحمت و آمرزش به شما رو كرده است، ماهى است كه پيش خدا بهترين ماه است و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها و ساعاتش بهترين ساعات.

- اعتكاف

الحديث:

قال رسول الله (صلى الله عليه و آله):

اعتكاف عشر فى شهر رمضان تعدل حجتين و عمرتين. (3)

ترجمه: اعتكاف در يك دهه از ماه مبارك رمضان برابر با ثواب دو حج و دو عمره است.

توضيح:

در ايام و ليالى مقدسه‏اى، طبق روايات رسيده از ائمه معصومين (عليهم السلام) مستحب است كه هر مسلمانى در صورت امكان دهه آخر ماه مبارك رمضان را در مسجد معتكف شود، كه پيامبر اكرم(ص) در تمامى عمرش چنين مى‏كرد.

- تلاوت قرآن

بهترين اعمال در شبها و روزهاى ماه مبارك رمضان، تلاوت قرآن است. اگر چه تلاوت قرآن در تمام اوقات ثواب دارد، ولى چون قرآن در ماه رمضان نازل شده است، از اجر و ثواب ويژه‏اى برخوردار است چنانچه وارد شده:

الحديث:

قال ابو جعفر (عليه السلام):

لكل شى‏ء ربيع و ربيع القرآن شهر رمضان (4)

ترجمه:

براى هر چيزى بهارى است و بهار قرآن رمضان است.

بنا بر اين امتيازات قرآن به اعتبار نزولش در ماه رمضان از ماههاى ديگر بيشتر است.

الحديث:

قال رسول الله (صلى الله عليه و آله):

من تلافيه آية من القرآن كان له مثل اجر من ختم القرآن فى غيره من الشهور. (5)

ترجمه:

اگر كسى در اين ماه يك آيه از قرآن تلاوت كند، ثوابش مثل كسى است كه در غير ماه رمضان يك ختم قرآن كرده است.

- افطارى و صدقه دادن

الحديث:

قال الباقر (عليه السلام)

يا سدير، هل تدرى اى ليال هذه؟ فقال له نعم. جعلت فداك ان هذه ليالى شهر رمضان فما ذاك؟ فقال له اتقدر على ان تعتق كل ليلة من هذه الليالى عشر رقاب من ولد اسمعيل؟ فقال له سدير بابى انت و امى لا يبلغ مالى ذاك، فما زال ينقص حتى بلغ به رقبة واحدة فى كل ذلك يقول: «لا اقدر عليه فقال له: افما تقدر ان تفطر فى كل ليلة رجلا مسلما؟ فقال له: بلى و عشرة فقال له (عليه السلام):

فذاك الذى اردت يا سدير، ان افطارك اخاك المسلم يعدل عتق رقبة من ولد اسماعيل عليه السلام. (6)

ترجمه:

اى سدير! آيا مى‏دانى چه شبهايى است اين شبها؟ سدير گفت:

بلى فدايت گردم اين شبها شبهاى ماه رمضان است، مگر اين شبها چگونه است؟ امام (عليه السلام) فرمودند: آيا قدرت دارى هر شب از اين شبها ده بنده از فرزندان اسماعيل (ع) را آزاد كنى؟ پس سدير عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت، ثروتم كفاف نمى‏دهد، پس امام پيوسته تعداد بنده‏ها را كم كرد، تا رسيد به يكى در تمام اين ماه، سدير گفت: قدرت ندارم پس امام(ع) به او فرمود: آيا قدرت ندارى هر شب يك مسلمان روزه‏دارى را افطار دهى؟ سدير عرض كرد: بلى تا ده نفر را هم مى‏توانم افطارى بدهم، پس امام به او فرمود:

اى سدير همان است كه اراده كردى يعنى با افطارى دادن ده روزه‏دار به ثواب عتق و آزاد كردن ده بنده از اولاد اسماعيل (ع) نايل مى‏گردى.

توضيح:

خداوند انسان روزه‏دار را بر آنچه انفاق مى‏كند در خوردنيها و آشاميدنيها محاسبه نمى‏كند ولى در اين امر «اسراف‏» نشود.

الحديث:

عن ابى عبد الله عليه السلام:

من تصدق فى شهر رمضان بصدقة صرف الله عنه سبعين نوعا من البلاء. (7)

ترجمه:

هر كس در ماه رمضان صدقه‏اى بدهد خداوند هفتاد نوع بلا را از او دو مى‏كند.

پى‏نوشت‏ها:

1- امالى شيخ صدوق، ص 61

2- امالى شيخ صدوق، ص 93

3- وسائل الشيعه، ج 7، ص 397

4- وسائل الشيعه، ج 7، ص 218

5- امالى شيخ صدوق، ص 93

6- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 134

7- بحار الانوار، ج 93، ص 316

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:22  توسط isa  | 

3 پرسش و پاسخ درباره امام زمان شاید سوال شما هم باشد!!

چرا انتظار فرج افضل اعمال است؟

تعبيرهايى همانند آنچه در انتظار فرج (افضل اعمال) و در برخى موارد ديگر آمده است. براى نمونه درباره قرائت قرآن، توحيد، صلوات، آب دادن به تشنگان، حب على(ع)، ورع، ادخال سُرور، جهاد، ايمان، كسب حلال، حب فى اللَّه و بغض فى اللَّه، نماز اول وقت، نيكى به والدين، توكل، رضا، اطعام طعام و. مطلق نيستند.

با نگرش به مجموع آنچه كه افضل اعمال دانسته شده چنين برمى‏آيد كه هر كدام از اين موارد به مقتضاى حال مخاطب و شرايط خاص او ايراد شده است. بنابراين نمى‏توانند امورى مطلق باشند. در مورد انتظار فرج نيز چنين است. در شرايطى كه مسلمانان در سختى‏هاى مبارزات صدر اسلام قرار داشتند و يا آن زمان كه شيعيان در شرايط دشوارى فرا مى‏گرفتند مأيوس نشدن و منتظر فرج بودن بالاترين عبادت بود، چرا كه در صورت يأس همه چيز آنان در معرض زوال قرار مى‏گرفت ولى با انتظار فرج روحيه اميد و مقاومت در آنان زنده مانده و راه براى پيروزى و غلبه بر مشكلات فراهم مى‏گشت.

بايد توجه داشت كه انتظار فرج معنايى گسترده دارد و شامل همه عنايات الهى مى‏گردد و از جمله مصاديق آن انتظار ظهور حضرت مهدى (عج) است.

 پاسخ توسط دفتر نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه ها

آيا امام زمان(عج) از زمان ظهور اطلاع دارند؟

خير. چنان كه امام(ع) در پاسخ نامه‏اى (توقيع) كه به اسحاق بن يعقوب نوشته‏اند فرموده است: وَ امّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَاِنَّهُ اِلىَ اللَّهِ وَ كَذِبَ الْوَقّاتُونَ،(1).

امامان ديگر نيز هيچ وقتى براى ظهور امام(ع) معلوم نكرده‏اند. چنان كه امام صادق(ع) مى‏فرمايد: اِنّا لا نُوَّقِتُ هذا الْاَمْرَ،(2).

ائمه طاهرين و خود امام عصر (عج)، علم به وقت ظهور را مانند علم ساعت (زمان وقوع قيامت) خاص خداوند دانسته‏اند و وقتگذاران و وقتگويان را تكذيب كرده‏اند. و علّت اين‏كه چرا اين علم اختصاص به خدا دارد شايد بتوان در مقايسه با علم قيامت فهميد چنانكه در پاسخ سؤال قبل بيان شد.

جهت اطلاع بيشتر، ر. ك: خورشيد مغرب، محمد رضا حكيمى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 105 و 106.

پاسخ توسط دفتر نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه ها

پى‏نوشت‏

 (1) (بحارالانوار، ج 52، ص 111، ح 19 و ج 53، ص 181)

 (2) (بحارالانوار، ج 52، ص 118، ح 47)

دلايل وجود حضرت مهدى(ع) چيست و آيا آيه‏اى درباره حضرت مهدى(ع) وجوددارد؟

آيات مربوط به حضرت مهدى (عج) در قران مجيد فراوان است كه از بين آنها به ذكر دو آيه اكتفا مى‏شود.

آيه اول: وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ اَلصَّالِحُونَ إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ به تحقيق در زبور از پس تورات نوشتيم كه مسلماً زمين را بندگان صالح من به ارث خواهند برد، به يقين در اين سخن پيام رسايى است براى قومى كه بندگان خدايند،(1).

آيه شريفه از سرنوشت نهايى زمين خبر مى‏دهد كه بندگان صالح، آن را به ارث خواهند برد. قابل تأمل در آيه بالا اين است كه در تورات حضرت موسى و زبور حضرت داوود از اين حكومت ياد شده است، در حالى كه اين دو پيامبر الهى خودشان از انبيايى بوده‏اند كه حكومت داشتند با اين حال به آنها خبر از حكومت صالحان بر روى زمين داده شده است (آن هم با اين همه تأكيد). مطلب ياد شده، اين حقيقت را روشن مى‏كند كه اين وعده الهى، حكومت ديگرى است و آن حكومت بر كل زمين مى‏باشد. كلمه الارض هم اشاره به همين معنا دارد. گفتنى است كه براى همين در كتاب اين دو پيامبر، وعده تحقق حكومت جهانى داده شده است و چنين حكومتى تا اين زمان نبوده و مخصوص به زمان ظهور امام زمان (عج) است. اختصاص ذكر اين وعده جهانى در تورات و زبور (از ميان كتاب‏هاى آسمانى ديگر)، ظاهراً به جهت تجربه حكومت مؤمنان بر بخشى از زمين در زمان حضرت موسى و داوود بوده است.

آيه دوم: وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ كَمَا اِسْتَخْلَفَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ اَلَّذِي اِرْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ اَلْفاسِقُونَ خداوند كسانى از شما را كه ايمان آوردند و صالحات را انجام دادند، وعده فرمود كه آنان را قطعاً در زمين به خلافت خواهد گمارد، همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند به خلافت گمارد و قطعاً برايشان دينشان را مستقر خواهد نمود دينى كه آن را برايشان پذيرفت و قطعاً آنان را از پس خوفشان به حالت امنيت، دگرگون مى‏كند، به جهت آن كه مرا عبادت كنند [و] چيزى را با من شريك نگردانند و هر كه بعد از آن كفر ورزد پس قطعاً آنان فاسقانند،(2).

در اين آيه شريفه، خداوند وعده استقرار حكومت الهى بر روى زمين را به مسلمانان مى‏دهد حكومتى كه در سايه آن هيچ گونه ترسى نيست و در آن عبادت خداوند بدون شرك انجام مى‏شود يعنى، حكومتى صد در صد اسلامى كه در آن از شرك و نفاق اثرى نيست. كاملاً روشن است كه حكومتى با اين خصوصيات، تا به حال نبوده و تنها حضرت حجت است كه حكومت جهانى خواهد داشت و دنيا را پر از عدل و داد نموده و ريشه كفر و نفاق را خواهد كند.

تشبيه اين حكومت به حكومت پيامبران گذشته، در نوع حكومت (يعنى الهى بودن آن) است نه در خصوصيات آن از جهت جهانى بودن و برچيده شدن كفر و شرك از سراسر جهان.

اما دلايل وجود حضرت مهدى غير از دليل عقل كه حكم مى‏كند به اين كه در هر زمان بايد حجتى زنده از طرف خداوند بر مردم باشد، روايات متواتر و فراوانى هست كه از شيعه و سنى نقل شده است. حتى چند نفر از علماى اهل سنت كتاب‏هايى در مورد حضرت مهدى و اثبات وجود آن حضرت و اين كه خواهد آمد و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد و. نوشته‏اند.

براى مطالعه بيشتر ر. ك: صفة المهدى، حافظ ابى نعيم اصفهانى والعرف الوردى فى اخبار المهدى، سيوطى.

اطلاعاتى به صورت آمارى از روايات در مورد امام زمان (عج) ـ كه از كتب شيعه و سنى استخراج شده است ـ براى شما ذكر مى‏شود: 1 ـ روايات بشارت به ظهور حضرت مهدى (عج)، 675 مورد 2 ـ رواياتى كه مى‏رساند از اهل بيت پيامبر (ص) است، 389 مورد 3 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند از اولاد على(ع) است، 214 مورد 4 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند از اولاد فاطمه (س) است، 192 مورد 5 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند نهمين فرزند امام حسين(ع) است، 148 مورد 6 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند از اولاد امام زين‏العابدين(ع) است، 185 مورد 7 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند از اولاد امام حسن عسكرى(ع) است، 147 مورد 8 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند زمين را پر از عدل و داد مى‏كند، 132 مورد 9 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند عمر حضرت طولانى است، 318 مورد 10 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند حكومت حضرت جهانى است، 47 مورد 11 ـ رواياتى كه دلالت مى‏كند امام دوازدهمين است، 136 مورد در پايان روايتى از يكى از كتاب‏هاى معتبر اهل سنت ذكر مى‏شود. رسول خدا (ص) مى‏فرمايد: «اگر از زمانه و روزگار باقى نماند مگر يك روز، خداوند مبعوث خواهد كرد مردى از اهل بيت مرا كه زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از ظلم و جور شده بود»،(3).

پاسخ توسط دفتر نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه ها

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:4  توسط isa  | 

میلاد ابا عبد الله الحسین مبارکباد سیدی انظر الینا نظرة رحیمه

  میلاد حضرت ابا عبدالله الحسین  علیه السلام  مبارکباد

امام حسین فراتر از بیان و تعریف

سخنراني آيت الله العظمي وحيد خراساني
سخن امام جعفر صادق(ع) خطاب به «يونس بن ظبيان» را به شكل اجمالي براي شما عرض مي‌كنم و اميدوارم كه فرهيختگان در فهم اين حديث سعي و كوشش نمايند. چرا كه مراتب علما بر حسب ميزان فهم‌شان از احاديث است، نه به روايت كردن آن.يونس به امام صادق(ع) عرض مي‌كند: فدايت شوم، من فراوان به ياد امام حسين(ع) مي‌افتم، پس چه بگويم: حضرت فرمود:
سه مرتبه بگو:«صلي الله عليك يا اباعبدالله»؛ زيرا سلام شما از دور و نزديك به او مي‌رسد.
عرض كردم، فدايت شوم مي‌خواهم آن حضرت را زيارت كنم، به من بياموزيد چه كلماتي را براي زيارت بر زبان جاري سازم و چگونه آن را انجام دهم؟



اين رستگاري بزرگي است كه توفيق الهي و الطاف حضرت ولي عصر(ع) شامل شما شود و نام شما در ايام عاشورا در دفتر حضرت سيدالشهدا(ع) ثبت و ضبط شود. مسئوليت ما بسيار سنگين و مهم است؛ و آن عبارت از اين است كه به مردم بياموزيم، امام حسين(ع) كيست و عاشورا چيست؟ آن‌چه براي ما اهميت دارد اين است كه با برهان و استدلال اين موضوع را درك نماييم كه سيدالشهدا فراتر از تعريف و توصيف است و كار او چيزي فراتر از توفيقات عادي بوده است.
اين مسئله بزرگ‌تر از آن است كه ما بتوانيم به واسطة جملات خود آن را تقرير كنيم لذا بايد فهم آن را، با تأمل و بر طرف كردن حجاب‌هاي ذهني‌مان از كلمات اهل‌بيت(ع) درخواست نماييم تا به عمق اين حادثه پي ببريم.

سخن امام جعفر صادق(ع) خطاب به «يونس بن ظبيان» را به شكل اجمالي براي شما عرض مي‌كنم و اميدوارم كه فرهيختگان در فهم اين حديث سعي و كوشش نمايند. چرا كه مراتب علما بر حسب ميزان فهم‌شان از احاديث است، نه به روايت كردن آن.يونس به امام صادق(ع) عرض مي‌كند: فدايت شوم، من فراوان به ياد امام حسين(ع) مي‌افتم، پس چه بگويم: حضرت فرمود:
سه مرتبه بگو:«صلي الله عليك يا اباعبدالله»؛ زيرا سلام شما از دور و نزديك به او مي‌رسد.

عرض كردم، فدايت شوم مي‌خواهم آن حضرت را زيارت كنم، به من بياموزيد چه كلماتي را براي زيارت بر زبان جاري سازم و چگونه آن را انجام دهم؟ فرمود:
هر گاه به زيارت اباعبدالله(ع) رفتي، ابتدا در ساحل فرات غسل نما و لباس تميز و پاكيزه‌ات را بپوش، آنگاه پا برهنه راه برو چرا كه تو در حرمي از حرم‌هاي الهي و رسولش مي‌باشي. و «الله اكبر»، «لا اله الا الله»، «سبحان ‌الله»، «الحمد لله»، «صلوات بر محمد و آل او» و هر ذكري كه متضمن تعظيم خداوند باشد را زياد بگو تا به درب ورودي ضريح مطهر (يا حائر) برسي. آنگاه چنين بگو: «السلام عليك يا حجّةالله و ابن حجّته؛ سلام بر تو اي حجت خداوند و پسر حجت خداوند» « السلام عليك يا ملائكة الله و زوّار قبل ابن نبي ‌الله: سلام بر شما اي ملائكة الهي و زائران قبر پسر رسول خدا» بعد از آن ده قدم به جلو برو و بايست. سي بار تكبير بگو و سپس حركت كن و از روبرو به جانب قبر مطهر برو، آنگاه به گونه‌اي بايست كه صورت تو مقابل صورت حضرت باشد و قبله مابين دو كتف تو (يعني پشت به قبله باش) و سپس چنين بگو:

السلام عليك يا حجّةالله و ابن حجّته، «السلام عليك يا قتيل‌الله و ابن قتيله؛ سلام بر تو اي كشته شدة در راه خدا و پسر كسي كه در راه خدا كشته شده است.» «السلام عليك يا ثارالله و ابن ثاره؛ سلام بر تو اي كسي كه خون تو و پدرت در راه خدا ريخته شده» و «السّلام عليك يا وترالله الموتور في السموات و الأرض؛ سلام بر تو اي كسي كه خدا انتقام گيرندة خون توست در آسمان‌ها و زمين».1

در اين عبارات به خوبي بيانديشيد؛ سلام اول سلامي عام است و بعد از آن سه سلام خاص. در اين مطالب معارف و حكمت نهفته است. همانا غورانديشان در سخنان معصومين(ع) و عقول بشري براي رسيدن به پرتوي از انوار اين سخنان نوراني، نيازمند عنايت الهي هستند.

«السلام عليك يا حجّة الله و ابن حجّته»، اين توصيف مقامي است كه همة ائمه(ع) كه هر يك ذريّة ديگري است، داراي اين مقام هستند. اما اوصاف مقامات بعدي مختصّ امام حسين(ع) است و كس ديگري با وي در آن‌ها مشترك نيست، حتي پدر بزرگوارشان حضرت علي(ع).

«السّلام عليك يا قتيل‌الله و ابن قتيله» تعبير رسا و گويايي است براي بيان نوع منحصر به فردي از شهادت در راه خدا در ميان مخلوقات، كه پدر ايشان امير المؤمنين(ع) نيز در اين نوع از شهادت با وي شريك است اما امام حسين(ع) اين وجه اختصاصي را داراست كه هم شهيد در راه خداست و هم پسر كشته شدة در راه خدا. و اين مقام والا و منحصر به فردي است كه از عالم غيب براي او نوشته شده است. و كسي نمي‌تواند اين منصب الهي را براي كسي غير از او در طول تاريخ بشري، حتي در مقامات انبيا، اوصيا و شهدا بيابد.

البته براي ما فهم اين دو عبارت«قتيل الله و ابن قتيله» و «ثارالله و ابن ثاره» قابل درك است، اما عبارتي كه عقل در فهم آن در حيرت مي‌ماند اين است: «السلام عليك يا وترالله الموتور في السموات و الارض». و بعد از اين مقامات سه گانه است كه حضرت امام صادق(ع) مي‌فرمايند :
گواهي مي‌دهم كه خون تو آرميدة در بهشت است و سايه‌هاي عرش براي آن لرزيده است و همة خلايق براي آن گريسته‌اند.2
بنابراين صاحب مقامي كه مي‌خواهيم او را به مسلمانان معرفي كنيم، گوهري است منحصر به فرد كه همة معجزات او نيز منحصر به فرد است، در هر فقره از فقرات اين كلمات گوهربار بحث‌هايي است كه بيان آن‌ها ساعت‌ها به طول مي‌انجامد و ما هم ادعاي كمال شرح آن‌ها را نداريم بلكه اميدواريم كه استعداد آن را در شنونده بيابيم.
براي ما مهم اين است كه بفهيم چه عاملي سبب شده كه خون حسين(ع) از ساكنان سراي خلوّ و جاودانگي بشود، چرا كه عالم جاودانگي مكان مجردات است و رفتن روح به آن‌جا و از ساكنان آن‌جا شدن روح، امري مطابق با اصل است. اما رفتن خون به آن‌جا و ساكن شدن در آن عالم، به اين معناست كه در روح تحولي پديد مي‌آيد كه آن را به بالاتر از عالم خُلد مي‌رساند وخون هم به نوعي از ارواح تبديل شده، و ساكن عالم بقا و جاودانگي گرديده است. مفهوم اين حرف اين است كه امام حسين(ع) به درجه‌اي رسيده كه خونش ساكن عالم بقا مي‌شود ولي روحش در مرتبه‌اي بالاتر از آن عالم جاي مي‌گيرد كه براي ما قابل درك نيست.
سخن امام صادق(ع) كلامي است از عالم بالا، كه بر زبان امامي كه منافذ آن عالم برايش گشوده شده، جاري گرديده است. بنابراين معناي ساكن شدن خون در عالم بقا و جاودانگي و لرزش سايه‌هاي عرش براي آن چيست؟ و چه رابطه‌اي بين سكونت خون امام حسين(ع) در سراي جاويدان و لرزش سايه‌هاي عرش وجود دارد. اين‌ها تعابيري است كه علم و تحقيق در آن موج مي‌زند و بعد از اين شهادت عجيب اين عبارت را مي‌آورد: «و همة مخلوقات برايش گريستند.»3

اهل تأمل و دقت كجايند؟ امام(ع) در اين‌جا كلمة جمعي را با «الف و لام» آورده است تا عموميت و شمول همة موجودات را برساند و ابتدائاً به اجمال فرمود همة موجودات، و سپس به تفصيل اين موجودات را ذكر نموده است و مي‌فرمايد:
گريستند براي او آسمان‌ها و زمين‌هاي هفت‌گانه و همة آن‌چه در آن‌ها و مابين آن‌هاست. و هر چه در بهشت و دوزخ است، و همة آنچه ديده مي‌شود و نمي‌شود، همگي براي امام حسين گريه و نوحه‌سرايي نمودند.4

همه اين‌ها به خاطر امام حسين(ع) گريه كرده‌اند اما امام حسين(ع) خودش كجاست؟ اين تجليل‌ها و عظمت‌ها همگي براي خون سيد‌الشهدا است كه در رگ‌هاي او جاري است؛ خوني كه خداوند در كربلا آن را بالا برد و اما روحي كه متعلق به اين خون است، خود حديث ديگري دارد.به اين تحول و انقلابي كه در مراتب وجود در نقطة صعود و نزول رخ مي‌دهد بنگريد، كه از كجا تا كجا امتداد مي‌يابد؟ و از باب علمي كه امام صادق(ع) براي اهل فقه اكبر گشوده‌اند به كجا مي‌رسيم، جايي كه امام حسين(ع) را با خونش نه با خودش و روحش براي ما معرفي مي‌نمايد و از همين جاست كه مي‌فهميم خون شريف ايشان فوق شناخت است. پس خود صاحب خون و منزلت او چگونه است؟كتاب كافي را با دقت و با نگاهي كاوش گرايانه  از اول تا آخرش بخوانيد و در مراتب وجودي قوس صعود و نزول كاوش نماييد، تا آنچه امام صادق(ع) از علامات وجوديه به صورت تفصيل بعد از اجمال بيان كرده‌ است را درك نماييد. اين عبارت ‌ها دلالت مي‌كند بر اينكه اهل بهشت و اهل جهنم براي اين خون گريستند. و اين نيست مگر به دليل دگرگوني كه در «قوس صعود و نزول» رخ داده، و از بالاترين نقطه در مراتب وجود، تا پايان‌ترين مراتب آن، همگي در مقابل خون امام حسين(ع) به جنب و جوش افتاده‌اند و اين چه عظمتي است؟ امام صادق(ع) از اين حد هم فراتر رفته است و بعد از آن كلماتي را بيان مي‌كند كه فقط كساني مي‌توانند تمام جوانب آن را بفهمند كه از طرف پروردگارشان بهرة خاص معنوي برده باشند.

امام(ع) مي‌فرمايد:
همة مخلوقات ـ از مرئي و نامرئي ـ بر خون حسين(ع) مي‌گريند.5
و اين بلند مرتبگي الهي براي حسين چيست، و ماجراي او چه مي‌تواند باشد؟
همة اين سخنان بدين معناست كه هر گاه خواستي نام حسين(ع) را بر منبر ببري و بخواهي آن آدابي را كه شايستة ذكر آن نام است، ادا كني دهانت را با گلاب ناب هزار بار شستشو دهي؛ بنابراين اگر اين كار را انجام ندهي تو در آداب ذكر نام حسين(ع) كوتاهي كردي و چگونه اين گونه نباشد در حالي كه نمي‌تواني خون حسين را، به معناي ساكن بودن آن در سراي جاويد، درك نمايي، پس چگونه مي‌خواهي روح را بشناسي؟
اين «قتيل الله» كيست؟ به دعاي «علقمة بن محمد حضرمي» مراجعه نماييد و اين جمله را كه بيانگر مقام پيامبر و ساير «اصحاب كسا» هست، بخوانيد:
«اي كه هر چيزي را كفايت كني، و چيزي در آسمان‌ها و زمين از او كفايت نمي‌كند؛ به حقّ محمد خاتم‌النبين و علي اميرالمؤمنين و به حقّ فاطمه دختر پيامبرت و به حقّ حسين و حسين؛ پس من به واسطة آنها به تو توجه نموده‌ام در اين جايگاهي كه هستم، و به آن‌ها توسل نمودم. به واسطة آن‌ها از تو شفاعت مي‌خواهم و به حقّ آن‌ها از تو در خواست دارم و قسم مي‌خورم و تو را قسم مي‌دهم و به شأن و منزلتي كه آن‌ها نزد تو دارند و به واسطة آن، آن‌ها از تو شفاعت مي‌خواهم و به حقّ آن‌ها از تو در خواست دارم و قسم مي‌خورم و تو را قسم مي‌دهم و به شأن و منزلتي كه آن‌ها نزد تو دارند و به واسطة آن، آن‌ها را بر جهانيان برتري دادي و به آن نامي كه آن را در نزد آن‌ها گذارده‌اي و به واسطة آن نام، آن‌ها را نسبت به ساير مردم جهان اختصاص داده‌اي و به واسطة آن ايشان را ظاهر نموده‌اي و فضيلتشان را بر جهانيان آشكار كردي تا اين‌كه برتري و فضيلت آن‌ها بر جهانيان قائق آمد.»6
همه اين عبارت دلالت دارد بر اين كه اين «خمسة طيبه» نسبت به كل جهانيان حساب خاصي دارند، زيرا آن‌ها اسم اعظم خداوند را با خود حمل مي‌نمايند. بنابراين كسي با آن‌ها قابل مقايسه نيست و اين خوني كه در كربلا بالا برده شده است، خصوصياتش را از اين‌جا گرفته است و آن خون، خون جسمي است كه اسم اعظم الهي را حمل مي‌نمايد؛ اما تا چه حد و اندازه‌اي اسم اعظم 73 حرف دارد يك حرف از آن مخصوص خداوند است كه به مخلوقي نرسيده است و مخلوقي هم به آن نمي‌رسد و از 72 حرف ديگر خداوند به عيسي بن مريم فقط چهار حرف داد، و او به وسيلة آن چهار حرف، مرده را زنده مي‌كرد، بيماران را شفا مي‌داد، و از گِل شكل پرنده‌اي مي‌ساخت  و در آن مي‌دميد و تبديل به پرنده‌اي مي‌شد كه به اذن خدا به پرواز در مي‌آمد، و همة اين‌ها آثار همان چهار حرف بود. حضرت ابراهيم(ع) به درجه‌اي رسيد كه خداوند هشت حرف از اسم اعظم را به او داد. اما پيامبر ما و اهل بيت گرامي‌اش همة هفتاد و دو حرف اسم اعظم به آن‌ها اعطا شده بود كه چهار حرفي كه نزد عيسي بود، و هشت حرفي كه نزد ابراهيم بود، و تا 72 حرف همگي در قلب حسين(ع) بود. اكنون مي‌تواني تصور كني جسمي كه اين گوهر يكتا را حمل مي‌كند و خوني كه از چنين قلبي مي‌جوشد، چگونه بايد به حساب آورده شود؟بايد بفهميم كه اين، خون چه كسي است و از چه معرفتي تغذيه مي‌نمايد، از كدامين سرچشمة جوشان صفات و ملكاتش آبياري مي‌شود، به خاطر چه كسي و چگونه بالا برده شده است. آيا انسان مي‌تواند خوني را كه اسم اعظم الهي در آن ساري و جاري است، بشناسد. البته ما در صدد بيان جراحاتي كه بر آن بدن شريف وارد شده و ذكر تعداد آن‌ها نيستيم، و هدف ما اين بود كه اندكي از مفهوم گواهي امام صادق(ع) را در اين كه «شهادت مي‌دهم خون تو ساكن در عالم بقا و جاودانگي است»، بفهميم.7

امام حسين(ع) با اين همه جراحات وارده در بدنش در گوشه‌اي از ميدان جنگ ايستاد؛ در حالي كه به شدت احساس خستگي مي‌كرد و مي‌خواست اندكي استراحت نمايد. به هر حال او نيز بشري مثل ساير مردم است و امتحان الهي نيز در عالم بشري انجام مي‌شود. امام ايستاد، در حالي كه جراحات سنگيني را تحمل مي‌كرد و اين ماجرا بعد از حملات گسترده‌اي بود كه به لشكر دشمن وارد ساخته بود. لحظاتي قبل نيز در كنار نعش برادرش عباس(ع) و فرزندش علي‌اكبر(ع) ايستاده‌بود و شاهد اجساد به خاك و خون افتادة اصحابش بود كه بر خاك گرم كربلا افتاده بودند، و اكنون نيز جراحات فراوان تمام بدنش را در بر گرفته بود. در همين حال بود كه خبيثي از لشكريان «عمر سعد» سنگي بر پيشاني مبارك حضرت زد و حضرت گوشة پيراهن خود را بالا آورد تا خون جاري شده بر صورتش را پاك نمايد. در همين لحظه تير مسموم و سه شعبه‌اي به سمت حضرت پرتاب شد و در سينة او جاي گرفت و خون همانند آب جاري از ناودان از سينه‌اش جاري شد. امام حسين(ع) خون‌ها را در دست خود گرفت و آن‌ها را به سمت آسمان پرتاب كرد و يك قطره از آن خون‌ها به زمين بازنگشت. دقت كنيد چرا حضرت خون قلبش را در دست گرفت و به آسمان پرتاب كرد و چند مرتبه اين كار را انجام داد؟ يك بار نيز با اين خون‌ها صورت و بدن خود را آغشته نمود. كدام خون به آسمان صعود كرد و كدام خون را به صورت و بدنش آغشته نمود؟ آيا چيزي از اين خون‌ها به زمين ريخت. چرا امام حسين آن‌ها را رها نكرد تا بر زمين بريزد و اگر بر زمين مي‌ريخت آيا زمين و اهل آن باقي مي‌ماندند؟!
اين است معناي « السلام عليك يا رحمةالله الواسعة و يا باب نجاة الاُمّة».

شايسته است كه مولايمان جعفربن محمد(ع) بگويد كه اين خون چه خوني است؟
حسين(ع) خون شريفش را در دست گرفت، به آن نگريست و فرمود: «بسم‌الله و بالله». سپس گفت: «و في سبيل‌الله» و سپس آن را به سمت آسمان پرتاب كرد. يعني:
كلمات پاكيزه به سوي خداوند صعود مي‌كنند و عمل صالح آن‌ها را بالا مي‌برد.8
و امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «يك قطره از آن خون هم به زمين باز نگشت» و اين همان خوني است كه ساكن در عالم بقا و جاودانگي شد!
شما اي علماي اهل سنت، «احمدبن حنبل» صاحب كتاب مسند، و «ابن عبدالبرّ» صاحب استيعاب و «ابن حجر» صاحب كتاب اصابه و «ترمذي» صاحب كتاب سنن و «سيوطي» و «بيهقي» و «خطيب بغدادي»، آيا آن‌چه را كه دربارة روايت «ابن عباس» نوشته‌ايد فهميده‌ايد كه مي‌گويد:
«پيامبر(ص) را ديدم در حالي كه محزون بود، لباس تيره پوشيده بود و در دست او ظرفي بلورين بود كه خون امام حسين(ع) در آن جاي گرفته بود و مي‌خواست آن را به سمت عرش بالا ببرد. و همانا پيامبر(ص) خبر شهادت امام حسين(ع) را به ابن عباس داده بود و همان گونه كه گفته بود اتفاق افتاد، و به درستي رؤياي ابن عباس آشكار شد و بزرگداشت پيامبر نسبت به خون امام حسين(ع) ظاهر گشت.»
«ابن اثير» در كتاب تاريخش4 به نقل از ابن‌عباس چنين مي‌گويد: «پيامبر را در شبي كه حسين(ع) همان شب به قتل رسيد، ديدم در حالي كه ظرفي بلورين كه خون در آن بود در دست داشت. پس گفتم، اي رسول خدا اين چيست؟ حضرت فرمود: اين خون حسين و اصحاب اوست كه آن را به سمت خداوند بالا مي‌برم.»5
اي راويان حديث آيا آن‌چه كه منظور پيامبر(ص) از اين سخنان بوده است را دريافته‌ايد. معناي اين سخن رسول خدا(ص) را كه: من باغبان بستان انسانيت‌ام، و مبعوث شدم در زمين، بستاني را به وجود آوردم، و هر گاه كه از اين باغستان گل‌هايي سربرآورد، ناچارم كه آن گل‌ها را بچينم و به خداوند تبارك و تعالي تحويل دهم، چرا كه محل آن گل‌ها در جايگاه راستي نزد پرودگار تواناست.


پي‌نوشت‌ها:
٭ متن عربي سخنراني برگرفته از: الحق المبين في معرفة المعصومين(ع)، نوشتة علي كوراني.
1. كليني، كافي، ج 4، صفحة 575./ 2. أشهد انّ دمك سكن في الخلو و اقشعرّت له اظلّه العرش و بكي له جميع الخلائق/3. و بكت الجميع الخلائق./4. و بكت له السّموات السّبع و الأرضون السّبع ما فيهنّ و ما بينهنّ و من يتصلّب في الجنّة و النّار من خلق ربّنا و مايري و ما لايري./5. مايري و ما لايري.
6. مصباح المتهجد، ص 777./7. مجلسي، بحارالانوار، ج 45، ص 52./8. تاريخ ابن اثير، ج 1، ص 82.
9. إليه يصعدوا الكلم الطّيب و العمل الصّالح يرفعه.
10. و در روايتي چنين آمده است كه آن را به سمت آسمان بالا مي‌برم و در جايي ديگر به سمت عرش و در همة آن‌ها خون حسين و اصحابش ذكر شده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 14:4  توسط isa  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:15  توسط isa  |